بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۴۵"
ویو کوک
ماشین با سرعت از درِ عمارت خارج شد..
مینجائه نگاهی به بازوی بانداژشدهام انداخت..
«قربان... اگه اجازه بدید این مأموریت رو من انجام بدم.»
نگاهم رو از شیشه گرفتم.
- نه.
«اما زخمتون...»
با لحنی قاطع گفتم:
- تا وقتی خودم نتونم اسلحه دست بگیرم، اون روز بهت میگم جای من بری..
مینجائه آهی کشید.
«چشم، قربان.»
حدود نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک کارخانهی متروکه ایستاد...
چند نفر از افرادم از قبل آنجا منتظر بودند.
یکی از آنها جلو آمد...
«قربان، همهجا رو گشتیم، اما هنوز اثری از محموله نیست.»
- دوربینها؟
«متأسفانه از کار افتاده بودن.»
اخم کردم.
- از کار افتاده بودن... یا از کار انداخته شده بودن؟
مرد سرش رو پایین انداخت.
«احتمالاً... مورد دوم.»
برای چند ثانیه همه ساکت شدند...
همین یک جمله کافی بود..
یعنی یکی از داخل، اطلاعات رو لو داده بود.
آروم گفتم:
- هیچکس از این محوطه خارج نمیشه.
همه با تعجب نگاهم کردند...
- تا وقتی نفهمم خائن کیه، هیچکس قدم از اینجا بیرون نمیذاره..
ویو ات
از پنجرهی اتاق به حیاط عمارت نگاه میکردم...
هوا کمکم تاریک شده بود..
ساعت از نه شب گذشته بود..
اما هنوز خبری از جونگکوک نبود..
بیاختیار گوشی موبایلم رو برداشتم ..
چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
& اصلاً چرا باید زنگ بزنم...
با کلافگی دوباره گوشی رو روی تخت انداختم...
همون لحظه، صدای تقهای به در اومد...
& بفرمایید..
مینجائه نبود.
یکی از محافظها وارد شد..
«خانم ات.»
& بله؟
«قربان گفتن اگر بیدار بودید، نگرانشون نباشید. ممکنه دیر برگردن.»
متعجب پرسیدم:
& خودش اینو گفت؟
«بله، قبل از اینکه وارد جلسه بشن.»
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
& ...باشه.
محافظ از اتاق بیرون رفت...
روی لبهی تخت نشستم..
هرچقدر با خودم تکرار میکردم که «برام مهم نیست»...
باز هم نگاهم هر چند دقیقه یکبار به ساعت میافتاد..
بیخبر از اینکه همون لحظه، در کارخانهی متروکه...
جونگکوک به حقیقتی نزدیک میشد که میتوانست همهچیز رو تغییر دهد.....
_____________________________
⭐️ادامه دارد......
🦋مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💙
"پارت ۴۵"
ویو کوک
ماشین با سرعت از درِ عمارت خارج شد..
مینجائه نگاهی به بازوی بانداژشدهام انداخت..
«قربان... اگه اجازه بدید این مأموریت رو من انجام بدم.»
نگاهم رو از شیشه گرفتم.
- نه.
«اما زخمتون...»
با لحنی قاطع گفتم:
- تا وقتی خودم نتونم اسلحه دست بگیرم، اون روز بهت میگم جای من بری..
مینجائه آهی کشید.
«چشم، قربان.»
حدود نیم ساعت بعد، ماشین جلوی یک کارخانهی متروکه ایستاد...
چند نفر از افرادم از قبل آنجا منتظر بودند.
یکی از آنها جلو آمد...
«قربان، همهجا رو گشتیم، اما هنوز اثری از محموله نیست.»
- دوربینها؟
«متأسفانه از کار افتاده بودن.»
اخم کردم.
- از کار افتاده بودن... یا از کار انداخته شده بودن؟
مرد سرش رو پایین انداخت.
«احتمالاً... مورد دوم.»
برای چند ثانیه همه ساکت شدند...
همین یک جمله کافی بود..
یعنی یکی از داخل، اطلاعات رو لو داده بود.
آروم گفتم:
- هیچکس از این محوطه خارج نمیشه.
همه با تعجب نگاهم کردند...
- تا وقتی نفهمم خائن کیه، هیچکس قدم از اینجا بیرون نمیذاره..
ویو ات
از پنجرهی اتاق به حیاط عمارت نگاه میکردم...
هوا کمکم تاریک شده بود..
ساعت از نه شب گذشته بود..
اما هنوز خبری از جونگکوک نبود..
بیاختیار گوشی موبایلم رو برداشتم ..
چند ثانیه به صفحه خیره شدم.
& اصلاً چرا باید زنگ بزنم...
با کلافگی دوباره گوشی رو روی تخت انداختم...
همون لحظه، صدای تقهای به در اومد...
& بفرمایید..
مینجائه نبود.
یکی از محافظها وارد شد..
«خانم ات.»
& بله؟
«قربان گفتن اگر بیدار بودید، نگرانشون نباشید. ممکنه دیر برگردن.»
متعجب پرسیدم:
& خودش اینو گفت؟
«بله، قبل از اینکه وارد جلسه بشن.»
لبخند خیلی محوی روی لبم نشست.
& ...باشه.
محافظ از اتاق بیرون رفت...
روی لبهی تخت نشستم..
هرچقدر با خودم تکرار میکردم که «برام مهم نیست»...
باز هم نگاهم هر چند دقیقه یکبار به ساعت میافتاد..
بیخبر از اینکه همون لحظه، در کارخانهی متروکه...
جونگکوک به حقیقتی نزدیک میشد که میتوانست همهچیز رو تغییر دهد.....
_____________________________
⭐️ادامه دارد......
🦋مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره💙
- ۱۴۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط