my snow ❄
my snow ❄
#my_snow
PT 18
ویو ات:
برف همش بند میومد و دوباره میبارید.ولی داخل کلبه یه حس عجیب بود… انگار چیزی کم بود.یوکی مثل همیشه دور و برم میچرخید، ولی این بار کمتر بازیگوشی میکرد.
= کوک کجاست؟
نگاهم به اتاق افتاد.سکوت.رفتم داخل.
ویو کوک:
روی تخت نشسته بودم.فیلم داشت پخش میشد.چشمهام روی صفحه ثابت مونده بود.اما ذهنم اینجا نبود.فقط یه چیز تکرار میشد.صدای در بسته شدن دیروز.قدمهایش.و سکوت بعدش.گوشی رو خاموش کردم.
_…چرا اینقدر ساکته؟
نگاهم به در افتاد.یوکی هم کنار شومینه خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه یه بار سرش رو بلند میکرد.انگار اونم میفهمید چیزی درست نیست.
ویو ات:
از اتاق صدای افتادن چیزی اومد.
= کوک؟!
رفتم سمت اتاق.در باز بود.کوک ایستاده بود کنار میز.
لیوان آب دستش بود…اما نگاهش به یه نقطه نبود.
به همهجا بود، ولی هیچجا نبود.
= کوک؟
برگشت.
= چی شده؟ صدای چی بود؟
یه لحظه مکث کرد.
_هیچی.
= لیوانو انداختی؟
نگاهش به دستش افتاد.انگار تازه فهمید.آروم لیوان رو برداشت، نشکسته بود ولی یکم ترک خورده بود، لیوان رو گذاشت روی میز کنار تخت.
=خوبی؟
_اره
ویو کوک:
نگاهش کردم.نزدیکتر از همیشه چرا اینقدر نزدیک وایساده؟چرا هوا اینقدر گرم شده؟چرا نمیتونم درست نفس بکشم؟دستمو مشت کردم.درد خفیفی توی قفسه سینم حس میکردم... این دیگه چه دردیه؟
ویو ات:
= تو حالت خوب نیست.
کوک سریع گفت:
_هستم.
= نه نیستی. از دیروز هم عجیب شدی.
سکوت کرد.بعد خیلی کوتاه:
_تو زیادی حرف میزنی.
= تو زیادی سکوت میکنی.
یه لحظه نگاهم کرد.طولانیتر از معمول.بعد سریع نگاهش رو دزدید.
ویو کوک:
نفس عمیق کشیدم.باید میرفتم بیرون.الان.قبل از اینکه این حس لعنتی بدتر بشه.اما وقتی قدم برداشتم…بدنم خودش ایستاد.انگار سخت تر از یه فکر کردن و تصمیم گیری بود.چرخیدم.ات داشت از کنارم رد میشد.بدون فکر…دستم رفت سمت مچش، گرفتمش.خشکم زداونم همینطور.
ویو ات:
= کوک؟
دستم رو گرفته بود.محکم… ولی نه دردناک.فقط… نگهدارنده.برگشتم سمتش.
= چی شده؟
چشمهاش روی دستم مونده بود.بعد خیلی آروم گفت:
_نرو.
چشمهام گرد شد.
= کجا نرم؟
سکوت.انگار خودش هم نمیدونست جوابش چیه.بعد سریعتر گفت:
_هیچی.
دستم رو ول کرد.
_بیخیال.
ویو کوک:
دستم هنوز تو هوا مونده بود.لعنت…من چی گفتم؟
چرا گفتم نرو؟چرا حس کردم اگر چند دقیقه از دیدم بره…این کلبه دوباره همون جای خالی قبلی میشه؟
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
_…خفه شو.
نه به اون، به خودم.
ویو ات:
رفتم روی کاناپه نشستم، یوکی اومد کنارم نشست.نگاهش کردم.
= دیدی؟
انگار اونم فهمیده بود.یه جور عجیب.انگار هر دومون میدونستیم…اون “نرو” یه چیز معمولی نبود.
ویو کوک:
کنار پنجره ایستاده بودم.ات داشت با یوکی حرف میزد.میخندید.و من…فقط نگاه میکردم.دستم هنوز میلرزید.
_…این دیگه چی بود؟
ولی ته ذهنم یه چیز واضحتر از همه بود:نبودنش… از چیزی که فکر میکردم، سختتره.
اروم رفتم کنارش نشستم و بهش تکیه دادم اونم با مهربونی منو نزدیک نگه داشت. انگشتاشو تو موهام فرو کرد و باعث چون چشمام بسته بشه. هر مردی از این حرکت مخصوصا اگه از طرف پارتنرش باشه لذت میبره ولی...ات که پارتنرم نبود.
=کوکی...
_هوم؟..
=حالت خوبه؟
_نمیدونم
منو سمت خودش برگردوند و صورتمو تو دستاش گرفت، نگاهم بین لب ها و چشماش در نوسان بود.
لبخند کوتاهی زد و با انگشت اشارش اجزای صورتمو دنبال کرد. لبمو از داخل گاز گرفتم، چطوری جئون جونگ کوک رئیس یکی از خطرناک ترین باند های مافیایی رام یه دختر تنها وسط جنگل شده؟ که از لمسش لذت میبره... که دوست داره... طمع لب هاشو... نه بسه... بهش فکر نکن... این درست نیست...
اب دهنمو قورت دادم و به جای دیگه نگاه کردم.
ات اروم منو نزدیک کرد و من سرمو روی سینش گذاشتم و چشمامو بستم و فقط به ضربان قلبش گوش دادم و روی لمسش تمرکز کردم.
=چرا اینقدر کیوت و وابسته و همزمان گوشه گیر شدی
_خفه شو من وابسته و کیوت نیستم...
ولی برخلاف حرفم بیشتر بهش چسبیدم و اونم یه خنده ریز سر داد ولی درون من جنگی از احساسات بود. من نمیخوام ترکش کنم ولی مجبورم... ببخشید ات دلم برات تنگ میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعد بعد سالیان سال چون نتم از صبح تا حالا بی دلیل قطع بود😇🔪
شرایط: 🦭
لایک: ۱۵
کامنت: 50
بازنشر: ۷
میرسونید دیگه گلوروتسیا🥕✨
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
#my_snow
PT 18
ویو ات:
برف همش بند میومد و دوباره میبارید.ولی داخل کلبه یه حس عجیب بود… انگار چیزی کم بود.یوکی مثل همیشه دور و برم میچرخید، ولی این بار کمتر بازیگوشی میکرد.
= کوک کجاست؟
نگاهم به اتاق افتاد.سکوت.رفتم داخل.
ویو کوک:
روی تخت نشسته بودم.فیلم داشت پخش میشد.چشمهام روی صفحه ثابت مونده بود.اما ذهنم اینجا نبود.فقط یه چیز تکرار میشد.صدای در بسته شدن دیروز.قدمهایش.و سکوت بعدش.گوشی رو خاموش کردم.
_…چرا اینقدر ساکته؟
نگاهم به در افتاد.یوکی هم کنار شومینه خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه یه بار سرش رو بلند میکرد.انگار اونم میفهمید چیزی درست نیست.
ویو ات:
از اتاق صدای افتادن چیزی اومد.
= کوک؟!
رفتم سمت اتاق.در باز بود.کوک ایستاده بود کنار میز.
لیوان آب دستش بود…اما نگاهش به یه نقطه نبود.
به همهجا بود، ولی هیچجا نبود.
= کوک؟
برگشت.
= چی شده؟ صدای چی بود؟
یه لحظه مکث کرد.
_هیچی.
= لیوانو انداختی؟
نگاهش به دستش افتاد.انگار تازه فهمید.آروم لیوان رو برداشت، نشکسته بود ولی یکم ترک خورده بود، لیوان رو گذاشت روی میز کنار تخت.
=خوبی؟
_اره
ویو کوک:
نگاهش کردم.نزدیکتر از همیشه چرا اینقدر نزدیک وایساده؟چرا هوا اینقدر گرم شده؟چرا نمیتونم درست نفس بکشم؟دستمو مشت کردم.درد خفیفی توی قفسه سینم حس میکردم... این دیگه چه دردیه؟
ویو ات:
= تو حالت خوب نیست.
کوک سریع گفت:
_هستم.
= نه نیستی. از دیروز هم عجیب شدی.
سکوت کرد.بعد خیلی کوتاه:
_تو زیادی حرف میزنی.
= تو زیادی سکوت میکنی.
یه لحظه نگاهم کرد.طولانیتر از معمول.بعد سریع نگاهش رو دزدید.
ویو کوک:
نفس عمیق کشیدم.باید میرفتم بیرون.الان.قبل از اینکه این حس لعنتی بدتر بشه.اما وقتی قدم برداشتم…بدنم خودش ایستاد.انگار سخت تر از یه فکر کردن و تصمیم گیری بود.چرخیدم.ات داشت از کنارم رد میشد.بدون فکر…دستم رفت سمت مچش، گرفتمش.خشکم زداونم همینطور.
ویو ات:
= کوک؟
دستم رو گرفته بود.محکم… ولی نه دردناک.فقط… نگهدارنده.برگشتم سمتش.
= چی شده؟
چشمهاش روی دستم مونده بود.بعد خیلی آروم گفت:
_نرو.
چشمهام گرد شد.
= کجا نرم؟
سکوت.انگار خودش هم نمیدونست جوابش چیه.بعد سریعتر گفت:
_هیچی.
دستم رو ول کرد.
_بیخیال.
ویو کوک:
دستم هنوز تو هوا مونده بود.لعنت…من چی گفتم؟
چرا گفتم نرو؟چرا حس کردم اگر چند دقیقه از دیدم بره…این کلبه دوباره همون جای خالی قبلی میشه؟
دستم رو روی پیشونیم گذاشتم.
_…خفه شو.
نه به اون، به خودم.
ویو ات:
رفتم روی کاناپه نشستم، یوکی اومد کنارم نشست.نگاهش کردم.
= دیدی؟
انگار اونم فهمیده بود.یه جور عجیب.انگار هر دومون میدونستیم…اون “نرو” یه چیز معمولی نبود.
ویو کوک:
کنار پنجره ایستاده بودم.ات داشت با یوکی حرف میزد.میخندید.و من…فقط نگاه میکردم.دستم هنوز میلرزید.
_…این دیگه چی بود؟
ولی ته ذهنم یه چیز واضحتر از همه بود:نبودنش… از چیزی که فکر میکردم، سختتره.
اروم رفتم کنارش نشستم و بهش تکیه دادم اونم با مهربونی منو نزدیک نگه داشت. انگشتاشو تو موهام فرو کرد و باعث چون چشمام بسته بشه. هر مردی از این حرکت مخصوصا اگه از طرف پارتنرش باشه لذت میبره ولی...ات که پارتنرم نبود.
=کوکی...
_هوم؟..
=حالت خوبه؟
_نمیدونم
منو سمت خودش برگردوند و صورتمو تو دستاش گرفت، نگاهم بین لب ها و چشماش در نوسان بود.
لبخند کوتاهی زد و با انگشت اشارش اجزای صورتمو دنبال کرد. لبمو از داخل گاز گرفتم، چطوری جئون جونگ کوک رئیس یکی از خطرناک ترین باند های مافیایی رام یه دختر تنها وسط جنگل شده؟ که از لمسش لذت میبره... که دوست داره... طمع لب هاشو... نه بسه... بهش فکر نکن... این درست نیست...
اب دهنمو قورت دادم و به جای دیگه نگاه کردم.
ات اروم منو نزدیک کرد و من سرمو روی سینش گذاشتم و چشمامو بستم و فقط به ضربان قلبش گوش دادم و روی لمسش تمرکز کردم.
=چرا اینقدر کیوت و وابسته و همزمان گوشه گیر شدی
_خفه شو من وابسته و کیوت نیستم...
ولی برخلاف حرفم بیشتر بهش چسبیدم و اونم یه خنده ریز سر داد ولی درون من جنگی از احساسات بود. من نمیخوام ترکش کنم ولی مجبورم... ببخشید ات دلم برات تنگ میشه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم از پارت بعد بعد سالیان سال چون نتم از صبح تا حالا بی دلیل قطع بود😇🔪
شرایط: 🦭
لایک: ۱۵
کامنت: 50
بازنشر: ۷
میرسونید دیگه گلوروتسیا🥕✨
.
.
.
.
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویجی
🥕 #هویجستان
🥕 #دفتر_هویجی
🥕 #هویج_و_قصه_هاش
🥕 #ارتش_هویجی
#معروف_پرست_نباشیم
#بی_تی_اس
#فیک_نویس
- ۲.۵k
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط