{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«ℜ𝔬𝔰𝔢 𝔦𝔫 𝔱𝔥𝔢 𝔯𝔞𝔦𝔫»

«ℜ𝔬𝔰𝔢 𝔦𝔫 𝔱𝔥𝔢 𝔯𝔞𝔦𝔫»
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟷
سم:-
فلیکس:+
__________

تازه به قصر منتقل شده بود!
 آن روز هوا بارانی بود؛ مردم ان سرزمین معتقد بودند وقتی به هنگام ورود کسی به جای جدیدی، باران میبارد، یعنی زندگی آن شخص قرار است برای همیشه تغییر کند!
شوالیه ای بینظیر بود؛ قدرتش در جنگ، زبان زد تمامی مردم سرزمین بود!
وقتی داشت به سمت اتاق امادگی های جنگی میرفت، پرنس جوان را دید! همان پرنسی که، میگویند قلبی از طلا دارد و به همه کمک میکند؛ پرنس فلیکس، پسری زیبا و جوان، با موهایی به رنگ خورشید و چشمانی به رنگ اقیانوس؛ کسی بود که همه او را دوست داشتند و میخواستند او، جانشین پدرش شود، ولی ان پرنس، رازی پنهان داشت! رازی که... هیچکس از ان خبر نداشت!
وقتی سم را دید گونه هایش سرخ شد و سعی در پنهان کردن انها داشت که سم با لبخندی مهربان شروع به صحبت کرد:
-درود بر پرنس جوان! حالتون خوبه؟ بنظر میاد خیلی گرمتونه!
سم جمله اخرش را با خنده گفت و با مهربانی به فلیکسی که پیش از بیش سرخ میشد نگاه کرد؛ فلیکس با لکنت جواب داد:
+سـ_سلام! سِر هوانگ! نـ_نه! گـ_گرممـ... نیست!
سم خنده ملیحی کرد و پاسخ داد:
+واقعا؟ پس چرا پرنس مثل گل رز قرمز شدن؟
فلیکس که حال، تمام صورتش قرمز شده بود؛ با دست پاچه گی پاسخ داد:
+خـ_خب... را_راستش...
ولی ادامه حرفش با صدای وزیر قطع شد!
وزیر: سر هوانگ! پادشاه درخواست کردن که فورا به اتاق امادگی های جنگی برین و در طراحی نقشه جنگ به دیگر فرمانده ها کمک کنین!
سم کوتاه و خشک به وزیر جواب داد:
-چشم! الان میرم!
و پس از انکه مطمئن شد وزیر رفته، صورتش را کمی به صورت فلیکس نزدیک کرد که باعث سرخی بیشتر فلیکس شد، و با لبخند کم رنگی، کنار گوش فلیکس نجوا کرد:
-بعدا میبینمت، رز کوچولو!
سپس فاصله گرفت و با لبخندی، دور شد؛ و فلیکس را با گونه هایی به قرمزی رز، و قلبی که در سینه اش میکوبید، تنها گذاشت!
__________
دیدگاه ها (۱)

نام فیک: ℜ𝔬𝔰𝔢 𝔦𝔫 𝔱𝔥𝔢 𝔯𝔞𝔦𝔫نویسنده:@choi_so_a__________ژانر: ف...

مخاطب داره

ماه و شبحپارت نهم | مهمان ناخواندهصبح روز بعد...عمارت کیم از...

ماه و شبحپارت دوازدهم | این رقص، سهم من استیک هفته بعد...شرک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط