خواستن قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر دو

خواستن، قاعده را اصلا به هیچ جایش حساب نمی کند بی پدر. دوری؟ مرز؟ قواعد؟ آداب ؟ هیچ.
یک باره می بینی تشنه شده ای برای چشمه ای دور و مسموم و ممنوع. عذاب عطش، آبت می کند و می چکی روی تن خشک کویر زندگیت بی هیچ سرسبزی. و هرلحظه سرگردانی میان آن که در آینه هشدار می دهد و آن که در دلت نجواهای مرموز میکند.
خواستن، تمام فاصله ها را به ثانیه ای می بلعد. بر می دارد از الان تورا می برد به سالها پیش، به کیلومترها دورتر، یه شرایطی که برایت فهمیدنی نیست، به داغ و ننگ و درد و دروغ و کینه و لبخند و گریه و اندوه و خنده و نیکویی و بدکرداری و بدنامی و هشیاری و مستی.
خواستن، این عذاب جاری دقایق، وقتی فتحت کند از تو ویرانه ای به جا می گذارد که ترمیمش دیگر از دست هیچ معماری بر نمی آید، مگر که دلبر نقشه ای طرح کند برای بازگرداندن تو به چرخه آرامش.
خواستن، این دشمن دلچسب که عمرمان را به باد می دهد و می ایستد با لبخند نظاره مان می کند و وادارمان میکند لبخند بزنیم به تماشای دردهایی که در جان می نشیند. اما اگر خواستن و رسیدن یکی شد، چه عظمتی است در این رسیدن. رقصی چنین میانه میدانم آرزوست ...... اصلا به یاد بیاور که تمام حرفها را چگونه قیصر گفته بود پیش تر، آنجا که آواز سر داد :
می خواهمت، چنان که شب خسته خواب را.....
دیدگاه ها (۴)

کوله پشتی پر از عقده ها و دردها و غصه ها و توقع ها و تلخی ها...

" دیالوگ به یادماندنی مهدی سلطانی در فیلم شهرزاد"؛تو بگو عرو...

کشتی های غرق شده مانده نزدیک ساحل را میشناسی ؟ از دور که نگا...

خسته ای؟ شروع کن به یک نفر که سهم تو نخواهد بود فکر کن. به ب...

#دو_دختر_در_یک_نقاب#پارت2هواپیما درحال بلند شدن است لطفعا کم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط