My lovely neighbor part : ۳۹
با این که من همه اش به خودم میگفتم که این واقعی نیست ولی این بو*سه با زبون تهیونگ که وارد و خارج از دهنم میشد اصلا به نظر مصنوعی نمی اومد لبهای خیس و داغش روی لبهای من بیشک بهترین چیزی بود که من تا به حال احساس کرده بودم
وقتی که مزه اش رو چشیدم احساس سستی میکردم حالت پاهام طوری بود که انگار آماده ی سقوط هستن جوری که انگار تنها چیزی که منو نگه داشته بود، دستهای اون روی گونهام بود
من دهنم رو بازتر کردم و سعی کردم تا نفسهای اونو تنفس کنم چون این تنها اکسیژنی بود که داشتم من به نوعی قبول کردم تا اون تمومش کنه ولی تنها کاری که کرد این بود که منو محکم تر ببوسه و بدنش رو به بدنم فشار بده من اصلا به این که ما کجاییم یا این که هنوز تو صف هستیم اهمیت نمیدادم
دستهاش از روی گونه ام حرکت کردن و روی موهام فشرده شدن و اون کمی اونا را کشید
ما به صحنه ی نمایشی ساخته بودیم با این که اول قصدش درست کردن نمایشی برای جونگکوک بود ولی من مطمئن نبودم که این فقط به نمایش بوده باشه
نا*لهی خفیفی که از تو دهنش بیرون اومد اینو ثابت میکرد که اونم تو این بو**سه غرق شده و به خاطرش هیجان زده است بو**سهی حساب نشده آروم و پر از خودداری مون اون قدر طولانی نبود اما در عین حال من ضربان قلبش رو که مثل قلب من تند میزد احساس میکردم این زیباترین حس بود چون بهم ثابت میکرد که من یه دیوونه نیستم و این که همه ی اون اتفاقاتی که من قبولشون کرده بودم فقط تو سرم نبودن
من مطمئن بودم مردمی که پشت ما توی صف بودن از چپ و راست به روبه رومون می رفتن ولی من اون قدر تو بو**سه غوطه ور بودم که متوجه نشم من مطمئن بودم که اون لعنتی که بو**سمون رو تموم میکنه من نیستم چون اگه به فرض محال هم این کار رو می کردم باید با این حقیقت که زندگیم دیگه مثل الان نمیشه رو به رو میشدم من نمیتونستم این حقیقت رو پاک کنم همچنین نمیتونستم دونستن این که این کار چه احساسی داره رو خراب کنم
اون سرعت بو**سه مون رو کمتر کرد و بعد با بی میلی کنار کشید هم زمان من هم خم شدم و سعی کردم بوسه امون رو ادامه بدم
ولی اون گونه اش رو برگردوند و زیر لب گفت : _ لعنتی
و احتمالا اینو گفت
ضیح به چون فهمید که کارش بالاخره به جونگکوک ضربه زده اون مجبور نبود تا توضیح بده من دقیقا می دونستم که چرا از دست خودش عصبانیه چون این همون احساسی بود که من داشتم
كاملا لعنتی
با گیجی و دستپاچگی پرسیدم : + هنوز اینجان؟
من اصلا به این که صادق باشم اهمیت نمیدادم فقط میخواستم یه چیزی بگم
تهیونگ پشت سرم رو نگاه کرد و گفت :
_ نه اونا رفتن
+ خوبه
ما نوبتمون رو توی صف گم کرده بودیم و مردم کاملا ما رو جا گذاشته بودن
دیگه اشتها نداشتم و بوی گوشت گاو سرخ شده باعث میشد تا حالت تهوع بگیرم
+ اشکالی نداره که برنگردیم به صف؟ احساس میکنم که دیگه تو مود برگر نیستم...
_ البته بیا از اینجا بریم بیرون
ما دوباره تو وانت تهیونگ نشسته بودیم و سواریمون کاملا ساکت و پر از تنش بود. تهیونگ به من نگاه نمیکرد و همهی حواسش رو به رو به روش داده بود بدنم تو موقعیت درهمی بود احساساتم خاموش بودن ولی در عین حال به طور دردناکی تحریک شده بودم شورتم خیس بود سینه هام سفت شده بودن و بدنم و مغزم دو تا چیز متفاوت رو میخواستن
بدنم هیچی نمیخواست به جز این که تهیونگ ماشین رو نگه داره و منو تو حاشیه ی همین جاده بگانه
ولی مغزم میخواست تا بفهمه که چرا اون جلوی احساساتش رو نسبت به من میگیره چرا اون به شانس به خودش نمیده و بقیه اش رو به زمان نمی سپره من میخواستم بدونم که چرا من اندازه ای براش اهمیت ندارم که ریسک بکنه در حالی که اون به من و درباره ی همه ی اینها اهمیت میده
میخواستم زار بزنم چون قلبم درست مثل زمانی که برای اولین بار جونگکوک رو دیدم تند میزد
به جز این که میدونستم که در حال حاضر این ضربان هیچ ربطی به دوست پسر سابقم نداره قلب من برای مدت زیادی از جونگکوک ضربه نخورده بود اون به خاطر تهیونگ ضربه خورده بود و من از این که تهیونگ قراره خیلی بدتر و شدیدتر از جونگکوک بهم ضربه بزنه خیلی ناراحت بودم
+ کجا میریم؟
_ جایی که بتونیم دوباره انرژی کسب کنیم در هر حال برنامه داشتم بعد از ناهار بریم
+ بهم نمیگی؟
_سورپرایزه
+ امروز پر سورپرایز بودی نه؟
همون طور که جوابی بهم نداد صورتش به طور نامحسوسی از اشاره ام به بوسه مون قرمز شد اما به رانندگی کردن ادامه داد
چهل و پنج دقیقه بعد ما در سانتا کروز بودیم و من حدس میزدم که اون داشت منو کجا می برد
من نیشخندی زدم و گفتم:
+ ما داریم به تفریح گاه ساحلی میریم
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا 😉🌹
وقتی که مزه اش رو چشیدم احساس سستی میکردم حالت پاهام طوری بود که انگار آماده ی سقوط هستن جوری که انگار تنها چیزی که منو نگه داشته بود، دستهای اون روی گونهام بود
من دهنم رو بازتر کردم و سعی کردم تا نفسهای اونو تنفس کنم چون این تنها اکسیژنی بود که داشتم من به نوعی قبول کردم تا اون تمومش کنه ولی تنها کاری که کرد این بود که منو محکم تر ببوسه و بدنش رو به بدنم فشار بده من اصلا به این که ما کجاییم یا این که هنوز تو صف هستیم اهمیت نمیدادم
دستهاش از روی گونه ام حرکت کردن و روی موهام فشرده شدن و اون کمی اونا را کشید
ما به صحنه ی نمایشی ساخته بودیم با این که اول قصدش درست کردن نمایشی برای جونگکوک بود ولی من مطمئن نبودم که این فقط به نمایش بوده باشه
نا*لهی خفیفی که از تو دهنش بیرون اومد اینو ثابت میکرد که اونم تو این بو**سه غرق شده و به خاطرش هیجان زده است بو**سهی حساب نشده آروم و پر از خودداری مون اون قدر طولانی نبود اما در عین حال من ضربان قلبش رو که مثل قلب من تند میزد احساس میکردم این زیباترین حس بود چون بهم ثابت میکرد که من یه دیوونه نیستم و این که همه ی اون اتفاقاتی که من قبولشون کرده بودم فقط تو سرم نبودن
من مطمئن بودم مردمی که پشت ما توی صف بودن از چپ و راست به روبه رومون می رفتن ولی من اون قدر تو بو**سه غوطه ور بودم که متوجه نشم من مطمئن بودم که اون لعنتی که بو**سمون رو تموم میکنه من نیستم چون اگه به فرض محال هم این کار رو می کردم باید با این حقیقت که زندگیم دیگه مثل الان نمیشه رو به رو میشدم من نمیتونستم این حقیقت رو پاک کنم همچنین نمیتونستم دونستن این که این کار چه احساسی داره رو خراب کنم
اون سرعت بو**سه مون رو کمتر کرد و بعد با بی میلی کنار کشید هم زمان من هم خم شدم و سعی کردم بوسه امون رو ادامه بدم
ولی اون گونه اش رو برگردوند و زیر لب گفت : _ لعنتی
و احتمالا اینو گفت
ضیح به چون فهمید که کارش بالاخره به جونگکوک ضربه زده اون مجبور نبود تا توضیح بده من دقیقا می دونستم که چرا از دست خودش عصبانیه چون این همون احساسی بود که من داشتم
كاملا لعنتی
با گیجی و دستپاچگی پرسیدم : + هنوز اینجان؟
من اصلا به این که صادق باشم اهمیت نمیدادم فقط میخواستم یه چیزی بگم
تهیونگ پشت سرم رو نگاه کرد و گفت :
_ نه اونا رفتن
+ خوبه
ما نوبتمون رو توی صف گم کرده بودیم و مردم کاملا ما رو جا گذاشته بودن
دیگه اشتها نداشتم و بوی گوشت گاو سرخ شده باعث میشد تا حالت تهوع بگیرم
+ اشکالی نداره که برنگردیم به صف؟ احساس میکنم که دیگه تو مود برگر نیستم...
_ البته بیا از اینجا بریم بیرون
ما دوباره تو وانت تهیونگ نشسته بودیم و سواریمون کاملا ساکت و پر از تنش بود. تهیونگ به من نگاه نمیکرد و همهی حواسش رو به رو به روش داده بود بدنم تو موقعیت درهمی بود احساساتم خاموش بودن ولی در عین حال به طور دردناکی تحریک شده بودم شورتم خیس بود سینه هام سفت شده بودن و بدنم و مغزم دو تا چیز متفاوت رو میخواستن
بدنم هیچی نمیخواست به جز این که تهیونگ ماشین رو نگه داره و منو تو حاشیه ی همین جاده بگانه
ولی مغزم میخواست تا بفهمه که چرا اون جلوی احساساتش رو نسبت به من میگیره چرا اون به شانس به خودش نمیده و بقیه اش رو به زمان نمی سپره من میخواستم بدونم که چرا من اندازه ای براش اهمیت ندارم که ریسک بکنه در حالی که اون به من و درباره ی همه ی اینها اهمیت میده
میخواستم زار بزنم چون قلبم درست مثل زمانی که برای اولین بار جونگکوک رو دیدم تند میزد
به جز این که میدونستم که در حال حاضر این ضربان هیچ ربطی به دوست پسر سابقم نداره قلب من برای مدت زیادی از جونگکوک ضربه نخورده بود اون به خاطر تهیونگ ضربه خورده بود و من از این که تهیونگ قراره خیلی بدتر و شدیدتر از جونگکوک بهم ضربه بزنه خیلی ناراحت بودم
+ کجا میریم؟
_ جایی که بتونیم دوباره انرژی کسب کنیم در هر حال برنامه داشتم بعد از ناهار بریم
+ بهم نمیگی؟
_سورپرایزه
+ امروز پر سورپرایز بودی نه؟
همون طور که جوابی بهم نداد صورتش به طور نامحسوسی از اشاره ام به بوسه مون قرمز شد اما به رانندگی کردن ادامه داد
چهل و پنج دقیقه بعد ما در سانتا کروز بودیم و من حدس میزدم که اون داشت منو کجا می برد
من نیشخندی زدم و گفتم:
+ ما داریم به تفریح گاه ساحلی میریم
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا 😉🌹
- ۶۳۹
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط