رمان جونگکوک
رمان جونگکوک
Love in the Mafia World✨
Part 3
که یهو دستی جلوی دهنم رو گرفت خیلی ترسیده بودم
سعی داشتم دستشو پس بزنم ولی نمیشد، خیلی محکم بود که من بیهوش شدم و دیگه نمیدونم چه اتفاقی داشت برام می افتاد
ویو چند ساعت بعد
به هوش اومدم دیدم که به یه صندلی بسته شدم.
از ترس نمیتونستم حرف بزنم که دیدم چندتا مرد هیکلی با ماسک اومدن
– این.. اینجا.. کج. کجاست (بغض و ترس)
بادیگارد: ساکت خودت میفهمی ( کمی داد)
دیدم که یه نفر اومد که بهش ارباب میگفتن
ماسک داشت نمیتونستم بشناسمش
– چرا منو زندانی کردی (داد و بغض)
علامت مرده ¥
¥ شششش آروممم ( پوزخند)
¥ من چند وقته جونگکوکو زیر نظر دارم و متوجه شدم که اون یه نقطه ضعف پیدا کرده که اون تویی
– من.... من عمرا من اصن یبارم با اون صحبت نکردم (ترس)
¥ من متوجه شدم که نگاه ها اون به تو با هرکس دیگه ای فرق داره
– میخوای باهاش چیکار کنی ( داد )
¥ اوووو بس توهم عاشق اونی ( خنده )
– خفه شوووو (داد)
¥ دلت تنبیه میخواد؟ (داد بیشتر)
– ن...نههه
¥ الان کاری میکنم که دیگه جرئت نکنی از این حرفا بزنی (پوزخند)
–....
¥ شکنجه اش کنین
بادیگاردا: چشم ارباب
منو میزدن و منم خیلی آروم گریه میکردم
چند ساعت گذشت و اونا رفتن
فکر کنم الان دیگه ساعت ۱ شب شده باشه
حتما پدرم و مادرم نگرانم شدن
ولی اونا نمیتونن نجاتم بدن چون اصن این به اصطلاح اربابو نمیشناسن
بغضم گرفت دلم میخواست گریه کنم ولی نمیخواستم خودمو ضعیف نشون بدم
جونگکوکم که اصن من براش مهم نیستم
بس نجاتم نمیده🥲
اولین روزه مدرسه برام بدترین روز شد😭
که دیدم همون مرده داره با تلفن صحبت میکنه
¥ سلام دشمن قدیمی
+ چی میخوای عوضی
¥ اوه اوه آروم دوست دخترت اینجاس ناراحت میشه که چه دوست پسر بی ادبی داره
داشت با جونگکوک صحبت میکرد که اومد سمت من
+ دوست دختر؟
¥ آره... بهش سلام کن عزیزم
– برو اونور عوضی
¥ گفتم سلام کن (داد)
– نمیخوام (داد)
که یهو منو سیلی زد
منم نتونستم خودمو تحمل کنم و زدم زیر گریه
موهامو به عقب کشید
¥ خیلی خوشگلی حیف که مجبورم از جونگکوک انتقام بگیرم مخصوصا الان که نقطه ضعف داره
منم همینجور بهش نگاه میکردم
+ با اون کاری نداشته باش منو اون اصن با هم کاری نداریم (داد)
¥ دروغ نگو (داد)
¥ من متوجه شدم که شما چجوری بهم نگاه میکنین و باهم صحبت میکنین
– ما اصن باهم صحبت نکردیم (گریه)
¥ خفههههه (داد)
ویو جونگکوک
ا/ت داشت گریه میکرد صداش تا پشت گوشی میومد دوستش داشتم ولی دوس نداشتم بخاطر من اذیت شه برا همین نزدیکش نمیشدم
ولی چرا باید اون متوجه بشه و ا/ت رو اذیت کنه
که چی بخاطر اینکه بتونه منو نابود کنه
+یوهان میکشمت (شاید الان با خودتون بگید همونی که اومد پیش ا/ت و همکلاسیش بود، درسته همون😅)
¥ باشه اگه تونستی(خنده)
¥ تا اون کاری بهت گفتمو انجام ندی این دختر همینجوری شکنجه میشه
قطع کرد...
با نگرانی به سمت بادیگاردام رفتم و به همشون گفتم که رده ا/ت رو بگیرن خودم هم به سمت ماشینم رفتم تا شاید بتونم خودم ا/ت رو پیدا کنم با تهیونگ تماس گرفتم و جریانو براش تعریف کردم...
ادامه دارد...
Love in the Mafia World✨
Part 3
که یهو دستی جلوی دهنم رو گرفت خیلی ترسیده بودم
سعی داشتم دستشو پس بزنم ولی نمیشد، خیلی محکم بود که من بیهوش شدم و دیگه نمیدونم چه اتفاقی داشت برام می افتاد
ویو چند ساعت بعد
به هوش اومدم دیدم که به یه صندلی بسته شدم.
از ترس نمیتونستم حرف بزنم که دیدم چندتا مرد هیکلی با ماسک اومدن
– این.. اینجا.. کج. کجاست (بغض و ترس)
بادیگارد: ساکت خودت میفهمی ( کمی داد)
دیدم که یه نفر اومد که بهش ارباب میگفتن
ماسک داشت نمیتونستم بشناسمش
– چرا منو زندانی کردی (داد و بغض)
علامت مرده ¥
¥ شششش آروممم ( پوزخند)
¥ من چند وقته جونگکوکو زیر نظر دارم و متوجه شدم که اون یه نقطه ضعف پیدا کرده که اون تویی
– من.... من عمرا من اصن یبارم با اون صحبت نکردم (ترس)
¥ من متوجه شدم که نگاه ها اون به تو با هرکس دیگه ای فرق داره
– میخوای باهاش چیکار کنی ( داد )
¥ اوووو بس توهم عاشق اونی ( خنده )
– خفه شوووو (داد)
¥ دلت تنبیه میخواد؟ (داد بیشتر)
– ن...نههه
¥ الان کاری میکنم که دیگه جرئت نکنی از این حرفا بزنی (پوزخند)
–....
¥ شکنجه اش کنین
بادیگاردا: چشم ارباب
منو میزدن و منم خیلی آروم گریه میکردم
چند ساعت گذشت و اونا رفتن
فکر کنم الان دیگه ساعت ۱ شب شده باشه
حتما پدرم و مادرم نگرانم شدن
ولی اونا نمیتونن نجاتم بدن چون اصن این به اصطلاح اربابو نمیشناسن
بغضم گرفت دلم میخواست گریه کنم ولی نمیخواستم خودمو ضعیف نشون بدم
جونگکوکم که اصن من براش مهم نیستم
بس نجاتم نمیده🥲
اولین روزه مدرسه برام بدترین روز شد😭
که دیدم همون مرده داره با تلفن صحبت میکنه
¥ سلام دشمن قدیمی
+ چی میخوای عوضی
¥ اوه اوه آروم دوست دخترت اینجاس ناراحت میشه که چه دوست پسر بی ادبی داره
داشت با جونگکوک صحبت میکرد که اومد سمت من
+ دوست دختر؟
¥ آره... بهش سلام کن عزیزم
– برو اونور عوضی
¥ گفتم سلام کن (داد)
– نمیخوام (داد)
که یهو منو سیلی زد
منم نتونستم خودمو تحمل کنم و زدم زیر گریه
موهامو به عقب کشید
¥ خیلی خوشگلی حیف که مجبورم از جونگکوک انتقام بگیرم مخصوصا الان که نقطه ضعف داره
منم همینجور بهش نگاه میکردم
+ با اون کاری نداشته باش منو اون اصن با هم کاری نداریم (داد)
¥ دروغ نگو (داد)
¥ من متوجه شدم که شما چجوری بهم نگاه میکنین و باهم صحبت میکنین
– ما اصن باهم صحبت نکردیم (گریه)
¥ خفههههه (داد)
ویو جونگکوک
ا/ت داشت گریه میکرد صداش تا پشت گوشی میومد دوستش داشتم ولی دوس نداشتم بخاطر من اذیت شه برا همین نزدیکش نمیشدم
ولی چرا باید اون متوجه بشه و ا/ت رو اذیت کنه
که چی بخاطر اینکه بتونه منو نابود کنه
+یوهان میکشمت (شاید الان با خودتون بگید همونی که اومد پیش ا/ت و همکلاسیش بود، درسته همون😅)
¥ باشه اگه تونستی(خنده)
¥ تا اون کاری بهت گفتمو انجام ندی این دختر همینجوری شکنجه میشه
قطع کرد...
با نگرانی به سمت بادیگاردام رفتم و به همشون گفتم که رده ا/ت رو بگیرن خودم هم به سمت ماشینم رفتم تا شاید بتونم خودم ا/ت رو پیدا کنم با تهیونگ تماس گرفتم و جریانو براش تعریف کردم...
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط