{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ36

15 سال בروغ ؋ـصل سوم
صدای خش‌خش زنجیرها بلندتر می‌شود، با هر حرکت الکس سنگین‌تر، عصبی‌تر، بی‌قرارتر. در نور سوسوزن مشعل، بدنش لرزش خفیفی دارد؛ گویی هر سلولش میان درد و خشم در جنگ است. نگاهم روی زخم عمیق شکمش می‌لغزد؛ پیرامون بریدگی، گوشت متورم و تیره شده، نشانه‌ی عفونت‌، بویی تند و آهن‌مانند از آن برمی‌خیزد. زخم، رد شمشیری بزرگ را دارد—بریدگی‌ای از نبردی که می‌توانست آخرینش باشد.
اگر او یک شیطان نبود و قدرت بازآفرینی در تنش جریان نداشت، همین زخم برای کشتنش کافی بود.
قدم آرامی برمی‌دارم؛ سنگ زیر چکمه‌ام صدا می‌دهد، و او همان دم می‌خندد.
خنده‌ای خشک، دردناک، که هر ترک روی لبانش را گسترش می‌دهد. قطره‌ای خون تازه از گوشه‌ی دهانش پایین می‌لغزد.
«جلو نیا، معشوقه‌ی کوچولو…»
نیشخندش پهن‌تر می‌شود.
«لباسات کثیف می‌شن.»
این جمله میانمان آویزان می‌ماند—نه تهدید، نه شوخی، بلکه وصله‌ای از غرور شکسته.
برای لحظه‌ای نمی‌دانم چرا، اما چیزی درونم به لرزه می‌افتد. شاید تصویرش؛ یا شاید صداقت خامش در میان آن همه زخم.
با وجود اینکه هیچ‌وقت کوچک‌ترین علاقه‌ای به الکس نداشتم، دیدن این حالش مثل چنگی سرد بر قلبم است.
زمزمه‌ای از دهانم بیرون می‌لغزد، سوگوارانه، لرزان:
«الکس…»
اما او نمی‌گذارد واژه‌ی بعدی شکل بگیرد. خنده‌اش ناگهان می‌میرد، و زنجیرها دوباره جان می‌گیرند—صداشان مثل نفس شیطان. درونشان جنبشی از مقاومت، خشم و ناامیدی پیچیده. با هر تقلا، خون بیشتری از زخم‌های مچش سرازیر می‌شود.
با صدایی که انگار از اعماق ناهشیاری‌اش بیرون می‌آید، می‌غرد:
«معشوقه‌ی کوچولو… حق نداری ادامشو بگی.»
مکثی کوتاه، بعد با نیشی گزنده‌تر می‌افزاید:
«حق نداری به من ترحم کنی. من… نیازی به دلسوزی کسی ندارم.»
صدایش می‌لرزد، اما پشت آن لرزش، غرور کهنه‌ای پنهان است—زخمی که شاید روزی خودم زده‌ام.
آهی کوتاه از سینه‌ام بیرون می‌دهم. شاید وقتِ تردید نیست. شاید باید او را بشکنم، اما بی‌احساس.
ذهنم فریاد می‌زند: باید آرامش کنم، اما نه با مهربانی. با قدرت.
با صدایی بلند و محکم، که حتی زنجیرها را وا‌می‌دارد لحظه‌ای سکوت کنند، می‌گویم:
«من هیچ ترحمی نسبت بهت ندارم، الکس… می‌خوام کمکم کنی.»
در چشم‌هایش، برق شیطنت دوباره جان می‌گیرد. آن آبی اقیانوسی، حالا تاریک‌تر شده، موج‌هایش فروکش کرده‌اند؛ مثل دریا پیش از طوفان.
لبخند کوتاهی می‌زند، با همان لحن سرد و لجبازش پرسید:
«چی می‌خوای؟»
من قدمی جلوتر می‌آیم. دیگر هیچ دروغی میان ما نیست، هیچ بازی‌ای برای پنهان کردن قصد واقعی‌ام.
به آرامی اما با لحنی قاطع پاسخ می‌دهم:
«می‌گم کاملاً واضح… یه جنگ در پیشه. من هیچ متحدی ندارم. تو ضعیفی، ولی فکر می‌کنم بتونم آزادت کنم.»
ناگهان قهقهه‌یی خشک در اتاق می‌پیچد؛ صدایی آغشته به درد. ترک‌های لبش بازتر می‌شوند، خون تازه دوباره روی چانه‌اش جاری میان زنجیرها.
«آه، معشوق کوچولوی مغرور…»
دیدگاه ها (۱۸)

ᴘᴀʀᴛ37

27:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویل من در کالبد ...

𝓅𝒶𝓇𝓉𝟧

𝓅𝒶𝓇𝓉𝟦

✨ part ⁷ : تقاصِ ابریشمی ✨ تیغ جراحی هنوز روی پوست جانگ می ب...

پارت اول

Part¹⁶Dance with Devil با صدایی که بغض توش می چرخید گفت _ ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط