Amityville Horror House
25:Amityville Horror House
خانهی ترسناک امیتویل
چشمانم از وحشت، بیش از هر زمان دیگری گشاد میشوند. دهانم را باز میکنم تا جیغ بکشم، اما تنها چیزی که به جای جیغ وارد ریههایم میشود، مایع تلخ و سرد است. دست و پا میزنم، اما ماهیچههایم دیگر فرمان نمیبرند. هرچه بیشتر دست و پا میزنم، وزنِ سنگینِ آب بیشتر مرا به سمت پایین میکشد.
تقلا میکنم تا یک حباب کوچک هوا بیرون بدهم، اما دهانم به زور باز میشود و به جای هوا، صدای فشفش ضعیفی شنیده میشود. تاریکیِ مطلق حالا با سیاهی آب یکی شده است. حس میکنم آب دارد از گوشهایم هم وارد میشود، و تنها چیزی که میفهمم این است که من بلد نیستم شنا کنم.
آخیرن چیزی که مبینم لباس سفید…
پریدن شخصی داخل آب…
و تاریکی…
چشمانم را باز میکنم. بدنم برای گرفتن تنفس تقلا میکند. تمام ششهایم درد میکند و مقدار زیادی آب بالا میآورم. تمام بدنم درد میگیرد، دستانم میلرزند و چشمانم سیاهی میروند، و میلرزم. دستانی گرم و قدرتمند بازوهایم را میگیرند و من را تکان میدهند و با صدایی نگران نجوا میکند: «نورا!»
همین [شخص] باعث میشود چشمانم بیتاب شوند تا به او خیره شوم و روی صورتش بنشینم. اولش تصویری واضح نبود، بعد… جونگکوک؟ نه… ممکن نیست. چشمانش به تاریکی شب و درخشندگی ستارگان میمانست. احساس کردم تنها چیزی که میبینم چشمانش است. بعد از چند دقیقه متوجه شدم وجودش کاملاً انسانی است: پوستش سفید مانند ابریشم، موهای مرتبی که بالا هدایت شده بود، و کت گرانقیمتی که با نخ طلایی رویش نماد کشیده شده بود. چشمانش نگرانی میبارید.
وقتی من را در آغوش گرفت، متوجه شدم او زنده است! آغوشش گرم بود؛ قلبش… میتوانستم حسش کنم، ضربانش را. گرمایش… دستان لرزانم را بالا میگیرم و او را در آغوش میگیرم. دستان گرمش را روی موهایم میکشد: «اوه بانو کوچولوی من! حس کردم نمیبینمت… همش تقصیر آن لعنتی است.»
او من را از خود جدا میکند و به چشمانم نگاه میکند، بعد لپهایش سرخ میشود و بلند میشود و به اطراف نگاه میکند و صدایش را صاف میکند: «بهتر است همین الان بروید داخل. بعداً حالتان میشوم.متاسفم بسیار بی ادب بودم و از حدم گذشتم»
به لباسم نگاهی انداختم؛ لباسی سفید، بلند که بسیار بلند بود و شاید ساده بود، اما بسیار سلطنتی به نظر میرسید. تمام بدنم هنوز میلرزد و آب از تمام بدنم میچکد و لباسم را به بدنم چسبانده است. سعی میکنم بلند شوم، اما تعادلم را از دست میدهم و دستهای گرم جونگکوک روی پشتم قرار میگیرند: «وقتی دیدم افتادید… واقعاً نگرانتان شدم…»
در حالی که تمام بدنم میلرزد میگویم: «ممنون، جونگکوک… واقعاً… از آب متنفرم.»
چشمان او تا ته گرد میشود و به من خیره میشود؛ انگار که دوباره داخل آب افتادهام. بعد انگشت اشارهاش را با احترام عجیبی روی پیشانیام میگذارد، سپس فوری فاصله میگیرد: «تب ندارید.»
و بعد لبخند چشمگیری میزند: «باعث افتخارمه که منو جونگکوک صدا کنید.»
نگاهش ناگهان رنگ خشم میگیرد؛ ابروهایش در هم گره میخورند و صدایش، با لحنی پر از وعده و خروش، در فضا میپیچد:
«قول میدم، بانو کوچولو… اجازه نمیدم اون عوضیها حتی بهت نزدیک بشن.»
کت گرانقیمتش ــ سیاه، با گلدوزیهای طلایی که زیر نور برق میزنند ان را از تنش با حالت جذابی بیرون میکشد ــ را بیدرنگ روی شانههایم میاندازد.
୨୧˙________˙୨୧
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
خانهی ترسناک امیتویل
چشمانم از وحشت، بیش از هر زمان دیگری گشاد میشوند. دهانم را باز میکنم تا جیغ بکشم، اما تنها چیزی که به جای جیغ وارد ریههایم میشود، مایع تلخ و سرد است. دست و پا میزنم، اما ماهیچههایم دیگر فرمان نمیبرند. هرچه بیشتر دست و پا میزنم، وزنِ سنگینِ آب بیشتر مرا به سمت پایین میکشد.
تقلا میکنم تا یک حباب کوچک هوا بیرون بدهم، اما دهانم به زور باز میشود و به جای هوا، صدای فشفش ضعیفی شنیده میشود. تاریکیِ مطلق حالا با سیاهی آب یکی شده است. حس میکنم آب دارد از گوشهایم هم وارد میشود، و تنها چیزی که میفهمم این است که من بلد نیستم شنا کنم.
آخیرن چیزی که مبینم لباس سفید…
پریدن شخصی داخل آب…
و تاریکی…
چشمانم را باز میکنم. بدنم برای گرفتن تنفس تقلا میکند. تمام ششهایم درد میکند و مقدار زیادی آب بالا میآورم. تمام بدنم درد میگیرد، دستانم میلرزند و چشمانم سیاهی میروند، و میلرزم. دستانی گرم و قدرتمند بازوهایم را میگیرند و من را تکان میدهند و با صدایی نگران نجوا میکند: «نورا!»
همین [شخص] باعث میشود چشمانم بیتاب شوند تا به او خیره شوم و روی صورتش بنشینم. اولش تصویری واضح نبود، بعد… جونگکوک؟ نه… ممکن نیست. چشمانش به تاریکی شب و درخشندگی ستارگان میمانست. احساس کردم تنها چیزی که میبینم چشمانش است. بعد از چند دقیقه متوجه شدم وجودش کاملاً انسانی است: پوستش سفید مانند ابریشم، موهای مرتبی که بالا هدایت شده بود، و کت گرانقیمتی که با نخ طلایی رویش نماد کشیده شده بود. چشمانش نگرانی میبارید.
وقتی من را در آغوش گرفت، متوجه شدم او زنده است! آغوشش گرم بود؛ قلبش… میتوانستم حسش کنم، ضربانش را. گرمایش… دستان لرزانم را بالا میگیرم و او را در آغوش میگیرم. دستان گرمش را روی موهایم میکشد: «اوه بانو کوچولوی من! حس کردم نمیبینمت… همش تقصیر آن لعنتی است.»
او من را از خود جدا میکند و به چشمانم نگاه میکند، بعد لپهایش سرخ میشود و بلند میشود و به اطراف نگاه میکند و صدایش را صاف میکند: «بهتر است همین الان بروید داخل. بعداً حالتان میشوم.متاسفم بسیار بی ادب بودم و از حدم گذشتم»
به لباسم نگاهی انداختم؛ لباسی سفید، بلند که بسیار بلند بود و شاید ساده بود، اما بسیار سلطنتی به نظر میرسید. تمام بدنم هنوز میلرزد و آب از تمام بدنم میچکد و لباسم را به بدنم چسبانده است. سعی میکنم بلند شوم، اما تعادلم را از دست میدهم و دستهای گرم جونگکوک روی پشتم قرار میگیرند: «وقتی دیدم افتادید… واقعاً نگرانتان شدم…»
در حالی که تمام بدنم میلرزد میگویم: «ممنون، جونگکوک… واقعاً… از آب متنفرم.»
چشمان او تا ته گرد میشود و به من خیره میشود؛ انگار که دوباره داخل آب افتادهام. بعد انگشت اشارهاش را با احترام عجیبی روی پیشانیام میگذارد، سپس فوری فاصله میگیرد: «تب ندارید.»
و بعد لبخند چشمگیری میزند: «باعث افتخارمه که منو جونگکوک صدا کنید.»
نگاهش ناگهان رنگ خشم میگیرد؛ ابروهایش در هم گره میخورند و صدایش، با لحنی پر از وعده و خروش، در فضا میپیچد:
«قول میدم، بانو کوچولو… اجازه نمیدم اون عوضیها حتی بهت نزدیک بشن.»
کت گرانقیمتش ــ سیاه، با گلدوزیهای طلایی که زیر نور برق میزنند ان را از تنش با حالت جذابی بیرون میکشد ــ را بیدرنگ روی شانههایم میاندازد.
୨୧˙________˙୨୧
🎧━━━━━━●───────
⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻️
♡ ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
ᴸⁱᶠᵉ•ــــﮩﮩـــ٨ـﮩـ۸ـﮩـــ٨ﮩ٨ﮩﮩــــــ•ᴰᵉᵃᵗʰ
⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* ⠀⠀⠀. . ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀✦⠀⠀⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ⠀⠀⠀✦ ⠀ ⠀ ⠀⠀⠀⠀⠀* . ✦ *
⠀ ⠀ ,
● ִ ۫ ˑ ⠀⠀⠀⠀⠀. ɴᴇᴡ ᴘᴏꜱᴛ
ʏᴏᴜ ʜɪᴛ ᴍᴇ ꜱᴏ ʜᴇʏ ʜᴇʏ, ꜱᴏ ʜᴇʏ ɪ'ᴍ ᴏᴋᴀʏ ʙᴜᴛ ɪ'ᴍ ꜱᴛɪʟʟ ʜᴀᴠɪɴɢ ᴀ ᴘʀᴏʙʟᴇᴍ
#مود#حق#اقیانوس_میدزی#ایتزی#فوریو#وایرال#سرگرمی#طنز#یجی#لیا#ریوجین#چریونگ#یونا#چوپ#جی_وای_پی#دنس#ایت_گرل#کیپاپ#اکسپلور#ویسگون#لیسا#رزی#جیسو#ج
#BTS #army #bangtan #namjoon #Jin #Suga #Jhope #Jimin #tahyung #Jungkook 𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤𝆤 𝆤 𝆤𝆤𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤𝆤 𝆤 #Video #clip #Music #Factor #Walipier #Profile︶ ֢ ⏝ ֢ ︶ ୨୧ ︶ ֢ ⏝ ֢
- ۵۷۴
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط