{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویای غمگین من

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤
Part20{END}

کوک:عزیزم آروم باش چیزی نشده که آنقدر به خودت بچه فشار نیار
یونا:نمیزاری آروم باشم
کوک:نه باشه عشقم چیزی نمیگم ولی باید مراقبت باشم
یونا:الان میگی چیزی نمیگم ولی داری میگی
کوک:عشقم خب من نگرانتم
یونا:نگران نباش عشقم من خوبم
الان دیگه 9 ماه گذشته بود
یونا؛کوک اییییی درد دارم کوک تروخدا زودتر آمبولانس خبر کن دیگه تحمل ندارم
کوک:عشقم صبر کن نترس وایسا اییی گوشی از دستم افتاد اه رفته زیر مبل
یونا:کوک پاری چیکار می‌کنی
کوک:عشقم گوشی رفته زیر مبل
یونا گریه میکرد کوک گوشی از زیر مبل درآورد به اورژانس زنک زد
اورژانس رسید
+خانم آروم باشید نفس عمیق بکشید الان میرسیم به خودتون استرس ندید
یونا:آقای دکتر تروخدا اتفاقی برای بچم میوفته
کوک:عزیزم آروم باش اتفاقی نمیوفته...از گریه یونا بغض کرده بود
بالاخره رسیدن بیمارستان الان چهار ساعت بود که یونا با تلاش میکرد دختر کوچیکش آرا بدنیا بیاد که بالاخره صدای گریه هایش به کوش یونا خورد اشکی از گوشه چشمش جاری شد بی جون سرش رو تخت گذاشت از درد از حال رفت
بچه رو شستن لباس تن بچه کردن یونا رو بردن بخش بهش سروم وصل کردن یونا آرام بخش زدن تا بیهوش بیاد بچه رو بردن دادن بغل جونگکوک
کوک:اییی خدا بابا قربونت بشه خوش آمدی دختر قشنگم
بعداز این حرف بوش کرد دکتر از اتاق آمد بیرون
کوک:آقای دکتر حال همسرم خوبه
-اول از همه بهتون تبریک میگم
کوک:ممنونم...لبخند
-دومم حال همسرتون عالیه بهتر از این نمیشه
کوک:واقعا ممنونم ازتون
-خواهش میکنم
کوک:میتونم همسرم و ببینم
-یله حتما تهر راهرو سمت چپ
کوک:ممنون
کوک رفت پیش یونا از دیدنش لبخندی زد رفت سمتش و سرش بوسید نیم ساعت گذشت که کوک با دخترش حرف میزد یونا دیگه کم کم چشماش باز کرد دو روز گذشته بود حالش بهتر شده بود موقع مرخص شدنش بود
یونا آرا و کوک توی اون خونه به اون بزرگی با سختی خوشی غم شادی زندگی میکردن مشکلات بزرگ تر از اون چیزی که فکرشو کند براشون پیش آمد ولی تونستن همه رو پشت سر بزارن به زندگی شادشون ادامه بدن و یه خوبی خوشی تا آخر یک عمر زندگی کردن....

چطور بود؟؟

#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
#رویای_غمگین_من
دیدگاه ها (۱)

{←زیبای خفته→}Part1ای بابا بازم این شیش تا برادر ریختن شرکت ...

{←زیبای خفته→}Part2(ویو میلیان)صبح از خواب بیدار شدم دیدم سا...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part19یونا که زبونش بند آمده ب...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part18شامشون و خوردن تموم شد ب...

کوک: چی میخوایات پتو رو ول کرد و دوباره دستشو روی شکمش گذاشت...

خانواده ی جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط