{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم
بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم
ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ؟
ای یاقوت بی قیمت !
که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من
چشم و دل سیرم ؟
که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ
می خواهد
که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم

✍"فاضل‌نظری"
دیدگاه ها (۰)

♨️گروسی: سازمان ملل به آرامی در حال مرگ استمدیرکل آژانس بین‌...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❺_بخش دوم_سوروس_از پله های کلاس پیشگویی پایین می...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

فصل دومپارت بیست و یکم | حقیقتی که پنهان ماندلیانا نمی‌دانست...

هنگامی که فرانسوا میتران در سال 1981 میلادی زمام امور فرانسه...

زلف پریشان ...زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینمبر این تکرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط