مافیایعاشق
مافیایـــعاشقــــ🤍
««پارت ده»»
جیمین: ا.ت...فراموشم کن...میبرمت خونه خودت
ا.ت: چی؟نه نه...حرفشم نزن
جیمین: ا.ت تو به خاطر من توی خطر میوفتی باید بری
ا.ت: من نمیتونم....برام مهم نیس من جایی نمیرم
(ا.ت
قلبم داشت تیکه تیکه میشد چطور آدمی رو که دوستش دارم فراموش کنم)
جیمین: ا.ت من خیلی هارو از دست دادم نمیخوام تو روهم از دست بدم
(جیمین
قلبم نمیتونست قبول کنه حدس میزدم مثل بقیه دخترها به جونش و خودش فکر کنه اما اون اینطور نیست با هر کلمه اش منو جذب خودش میکنه)
ا.ت: من با وجود تو آسیب نمیبینم
(ا.ت با نرمی دستش رو دور گردن جیمین حلقه کرد و اونو توی آغوشش کشید جوری که انگار زمان چند لحظه ایستاد جیمین لحظه ای خشکاش زد بی صدا دست هاش رو دور کمر ا.ت حلقه کرد سرش را روی شونه اش گذاشت و چشمهایش را بست و زمزمه کرد...)
جیمین: اگه الان بهت نگم غرور مافیا بودنم دیگه اجازه نمیده
ا.ت: چی رو بگی؟
جیمین: نمیدونم واقعا اما...من عاشقت شدم..
[ صدای قلب هاشون تنها چیزی بود که در سکوت شنیده میشد....با لبخندی که نمیتونست کنترلش کنه،گفت:]
ا.ت: واقعا....اما منم این حس تو رو دارم
{توی اون بغل ساده یه عشق تازه ولی عمیق متولد شد}
(ا.ت و جیمین رفتن سر میز و شام خوردن بعد به اتاق رفتن تا بخوابن....جیمین به سقف خیره شده بود)
ا.ت:جیمین بخواب و به چیزی فکر نکن
جیمین: خوابم نمیبره
ا.ت: الان میخوابونمت
« ا.ت سمت جیمین رفت،با دستاش موهاش رو نوازش کرد جیمین از آرامشی که گرفت بعد مدتی خوابش برد و بعد از.ت رفت و خوابید»
(جیمین
جیمین احساس راحتی میکرد چون حسی که به ا.ت داشت رو گفته بود و حالا هر دو عاشق هم شدن و دیگه مرز غریبگیای وجود نداشت)
««پایان پارت ده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
««پارت ده»»
جیمین: ا.ت...فراموشم کن...میبرمت خونه خودت
ا.ت: چی؟نه نه...حرفشم نزن
جیمین: ا.ت تو به خاطر من توی خطر میوفتی باید بری
ا.ت: من نمیتونم....برام مهم نیس من جایی نمیرم
(ا.ت
قلبم داشت تیکه تیکه میشد چطور آدمی رو که دوستش دارم فراموش کنم)
جیمین: ا.ت من خیلی هارو از دست دادم نمیخوام تو روهم از دست بدم
(جیمین
قلبم نمیتونست قبول کنه حدس میزدم مثل بقیه دخترها به جونش و خودش فکر کنه اما اون اینطور نیست با هر کلمه اش منو جذب خودش میکنه)
ا.ت: من با وجود تو آسیب نمیبینم
(ا.ت با نرمی دستش رو دور گردن جیمین حلقه کرد و اونو توی آغوشش کشید جوری که انگار زمان چند لحظه ایستاد جیمین لحظه ای خشکاش زد بی صدا دست هاش رو دور کمر ا.ت حلقه کرد سرش را روی شونه اش گذاشت و چشمهایش را بست و زمزمه کرد...)
جیمین: اگه الان بهت نگم غرور مافیا بودنم دیگه اجازه نمیده
ا.ت: چی رو بگی؟
جیمین: نمیدونم واقعا اما...من عاشقت شدم..
[ صدای قلب هاشون تنها چیزی بود که در سکوت شنیده میشد....با لبخندی که نمیتونست کنترلش کنه،گفت:]
ا.ت: واقعا....اما منم این حس تو رو دارم
{توی اون بغل ساده یه عشق تازه ولی عمیق متولد شد}
(ا.ت و جیمین رفتن سر میز و شام خوردن بعد به اتاق رفتن تا بخوابن....جیمین به سقف خیره شده بود)
ا.ت:جیمین بخواب و به چیزی فکر نکن
جیمین: خوابم نمیبره
ا.ت: الان میخوابونمت
« ا.ت سمت جیمین رفت،با دستاش موهاش رو نوازش کرد جیمین از آرامشی که گرفت بعد مدتی خوابش برد و بعد از.ت رفت و خوابید»
(جیمین
جیمین احساس راحتی میکرد چون حسی که به ا.ت داشت رو گفته بود و حالا هر دو عاشق هم شدن و دیگه مرز غریبگیای وجود نداشت)
««پایان پارت ده»»
✨امیدوارم خوشتون بیاد✨
- ۲.۳k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط