او تورا بیشتراز جانش دوست میداشت این رازمانی متوجه شدم وق

او تورا بیشتراز جانش دوست میداشت این رازمانی متوجه شدم وقتی نامت برزبانش جاری شد اشک درچشمانش حلقه زد و گفت اوقول داده بود......
دیدگاه ها (۰)

من درپیله تنهای خود تنیده بودم تو آمدی،جانم شدی،رفتی.....رفت...

در ابریشم عادت آسوده بودمتو با حال پروانه من چه کردیمگر لایق...

اگه وجدان داری دختری که بهت اعتماد کرده و باورت داشته رو با ...

ادامه پارت 101و لحظه ای توی سکوت سنگینی فرو رفت ...و صدای لر...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۷۱مین جی پلک زد و شرمنده خندید : را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط