دلم بهانه نگیرد بگوچه کارکند

دلم بهانه نگیرد بگوچه کارکند؟
چگونه بی تو مرا گرم روزگار کند

چگونه روح عجینم به تاروپود تنت
مرا به غربت این خاک سازگار کند

خیالت از پس درهای بسته آمده است
مرادوباره به دلتنگی ات دچارکند

درست مثل زنی پا به زا که تابستان,
هوای ترشی وشیرینی انارکند

چرانشد وطن من؟ غروبهای مرا
شراب شرقی خورشید تو خمار کند؟

دلم گرفته , شبیه پرنده ای که دلش
بخواهد از قفس آسمان فرار کند...


#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

من قطب مغرور غزل بودم توو کوچه های شعر : یک شب گرد وقتی رسید...

وجودم ازتمنای توسرشاراست...زمان دربسترشب خواب وبیداراستهوا آ...

تو برو سفر سلامت من و روزگار بی توشب و روز خوش ندارد دل بی ق...

اوّلین مرحله‌ی فلسفه‌ی من این است:که بگویید زمین از همه دل‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط