سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
اهنگ روی تصویر رو گوش بدید 🫶🏼
Part 7
صبح روز جشن.
کل هاگوارتز شلوغ بود.
دخترها دربارهی لباسها حرف میزدن.
پسرها دربارهی اینکه چه کسی با چه کسی میره.
تو تازه از کتابخونه بیرون اومده بودی که همون پسر ریونکلا بهت نزدیک شد.
لبخند مؤدبانهای زد.
«فکر کردی؟»
یه نفس آروم کشیدی.
«آره...»
قبل از اینکه ادامه بدی.
صدای قدمهایی از پشت سرتون اومد.
تام.
مثل همیشه.
کتابی زیر بغلش بود و انگار اصلاً حواسش به شما نبود.
از کنارتون رد شد.
اما قدمهاش کمی کندتر از همیشه بود.
پسر ریونکلا لبخند زد.
«پس... میای؟»
تو خواستی جواب بدی که.
یه صدای آروم، اما کاملاً واضح، از پشت سرت اومد.
«امشب کتابخونه تا دیر وقت بازه.»
هر دوتون برگشتین.
تام حتی بهتون نگاه هم نکرده بود.
انگار جمله رو فقط با خودش گفته بود.
تو اخم کردی.
«خب؟»
این بار نگاه کوتاهی بهت انداخت.
«هیچی.»
و راهش رو ادامه داد.
پسر ریونکلا با تعجب گفت:
«...اون همیشه اینجوریه؟»
لبخند زدی.
«تقریباً.»
غروب:
جشن شروع شده بود.
سالن بزرگ پر از نور و موسیقی بود.
تو بالاخره دعوت پسر ریونکلا رو قبول کرده بودی.
نه چون بهش علاقه داشتی.
فقط چون نمیخواستی بیدلیل ردش کنی.
از اون طرف سالن.
تام کنار پنجره ایستاده بود.
بارتی یه گیلاس آبکدو دستش داد.
«امشب که معجزه شده.»
تام بیحوصله پرسید:
«چی؟»
بارتی با سر به وسط سالن اشاره کرد.
«(ا/ت).»
تام ناخودآگاه نگاه کرد.
تو داشتی با همون پسر حرف میزدی و میخندیدی.
...
فقط چند ثانیه.
همین.
اما همون چند ثانیه کافی بود.
بارتی متوجه نگاهش شد.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«به نظرم با هم خوبن.»
تام نگاهش رو ازتون گرفت.
«نظر تو رو نخواستم.»
بارتی خندید.
«عصبانی شدی؟»
«نه.»
«پس چرا از وقتی اومدیم، سه بار بهشون نگاه کردی؟»
تام سکوت کرد.
بارتی ابروهاشو بالا برد.
«چهار بار.»
همون موقع.
آهنگ آرومی شروع شد.
پسر ریونکلا دستش رو به سمت تو دراز کرد.
«مایلید؟»
چند ثانیه مکث کردی.
بعد مؤدبانه دستش رو گرفتی.
از اون طرف سالن.
تام دیگه نتونست نگاه نکنه.
دید که شما وارد جمعیت شدین.
پسر دستش رو دور کمرت گذاشت.
تو هم لبخند زدی.
یه لبخند کاملاً معمولی...
اما برای تام، اصلاً معمولی نبود.
بیاختیار گیلاسی که دستش بود رو محکمتر گرفت.
اونقدر محکم...
که صدای ترک خوردنش بلند شد.
بارتی با تعجب برگشت.
«...ریدل؟»
تام تازه متوجه شد.
به گیلاس شکسته نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«بیکیفیت بود.»
بارتی چیزی نگفت.
فقط داشت سعی میکرد نخنده.
چند دقیقه بعد...
تام از سالن بیرون رفت.
هوای سرد به صورتش خورد.
هر دو دستش رو توی جیبش کرد.
با خودش زمزمه کرد:
«مسخرهست...»
یه نفس عمیق کشید.
«اون آزاده با هر کسی باشه.»
سکوت.
«اصلاً به من ربطی نداره.»
دوباره سکوت.
بعد خیلی آروم، با اخمی که از خودش هم پنهون نمیکرد، گفت:
«...ولی ازش خوشم نمیاد.»
همون لحظه.
درِ سالن باز شد.
تو بیرون اومدی.
وقتی تام رو کنار نردهها دیدی، تعجب کردی.
«تو که از جشن بدت نمیاومد؟»
بدون اینکه برگرده، گفت:
«شلوغ بود.»
کنارش ایستادی.
«منم یه کم هوا میخواستم.»
چند لحظه فقط صدای باد بینتون بود.
بعد آروم پرسیدی:
«فکر میکنی من و اون به هم میایم؟»
...
برای اولین بار.
تام جواب نداد.
نه چون نمیدونست.
چون هر جوابی که توی ذهنش بود.
از یه حقیقت خبر میداد که هنوز حاضر نبود قبولش کنه.
بالاخره خیلی آروم گفت:
«...نه.»
اخم کردی.
«چرا؟»
این بار مستقیم توی چشمات نگاه کرد.
نگاهش آروم بود، اما انگار پشتش هزار تا حرف نگفته قایم شده بود.
**«چون...»
یه مکث کوتاه.
«فکر نمیکنم کسی که فقط به لبخندت نگاه میکنه، واقعاً تو رو بشناسه.»
نفست برای لحظهای بند اومد.
اولین بار بود که تام چیزی دربارهی خودِ تو میگفت.
نه دربارهی درس، نه دعوا، نه رقابت.
دربارهی خودت.
اما درست همون لحظه، صدای بارتی از داخل سالن بلند شد:
«ریدل! کجایی؟!»
تام نگاهش رو ازت گرفت.
«باید برم.»
و بدون اینکه منتظر جوابت بمونه، به سمت سالن برگشت.
تو همونجا ایستادی. با افکارت.
پایان پارت ۷ 🌻
اهنگ روی تصویر رو گوش بدید 🫶🏼
Part 7
صبح روز جشن.
کل هاگوارتز شلوغ بود.
دخترها دربارهی لباسها حرف میزدن.
پسرها دربارهی اینکه چه کسی با چه کسی میره.
تو تازه از کتابخونه بیرون اومده بودی که همون پسر ریونکلا بهت نزدیک شد.
لبخند مؤدبانهای زد.
«فکر کردی؟»
یه نفس آروم کشیدی.
«آره...»
قبل از اینکه ادامه بدی.
صدای قدمهایی از پشت سرتون اومد.
تام.
مثل همیشه.
کتابی زیر بغلش بود و انگار اصلاً حواسش به شما نبود.
از کنارتون رد شد.
اما قدمهاش کمی کندتر از همیشه بود.
پسر ریونکلا لبخند زد.
«پس... میای؟»
تو خواستی جواب بدی که.
یه صدای آروم، اما کاملاً واضح، از پشت سرت اومد.
«امشب کتابخونه تا دیر وقت بازه.»
هر دوتون برگشتین.
تام حتی بهتون نگاه هم نکرده بود.
انگار جمله رو فقط با خودش گفته بود.
تو اخم کردی.
«خب؟»
این بار نگاه کوتاهی بهت انداخت.
«هیچی.»
و راهش رو ادامه داد.
پسر ریونکلا با تعجب گفت:
«...اون همیشه اینجوریه؟»
لبخند زدی.
«تقریباً.»
غروب:
جشن شروع شده بود.
سالن بزرگ پر از نور و موسیقی بود.
تو بالاخره دعوت پسر ریونکلا رو قبول کرده بودی.
نه چون بهش علاقه داشتی.
فقط چون نمیخواستی بیدلیل ردش کنی.
از اون طرف سالن.
تام کنار پنجره ایستاده بود.
بارتی یه گیلاس آبکدو دستش داد.
«امشب که معجزه شده.»
تام بیحوصله پرسید:
«چی؟»
بارتی با سر به وسط سالن اشاره کرد.
«(ا/ت).»
تام ناخودآگاه نگاه کرد.
تو داشتی با همون پسر حرف میزدی و میخندیدی.
...
فقط چند ثانیه.
همین.
اما همون چند ثانیه کافی بود.
بارتی متوجه نگاهش شد.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«به نظرم با هم خوبن.»
تام نگاهش رو ازتون گرفت.
«نظر تو رو نخواستم.»
بارتی خندید.
«عصبانی شدی؟»
«نه.»
«پس چرا از وقتی اومدیم، سه بار بهشون نگاه کردی؟»
تام سکوت کرد.
بارتی ابروهاشو بالا برد.
«چهار بار.»
همون موقع.
آهنگ آرومی شروع شد.
پسر ریونکلا دستش رو به سمت تو دراز کرد.
«مایلید؟»
چند ثانیه مکث کردی.
بعد مؤدبانه دستش رو گرفتی.
از اون طرف سالن.
تام دیگه نتونست نگاه نکنه.
دید که شما وارد جمعیت شدین.
پسر دستش رو دور کمرت گذاشت.
تو هم لبخند زدی.
یه لبخند کاملاً معمولی...
اما برای تام، اصلاً معمولی نبود.
بیاختیار گیلاسی که دستش بود رو محکمتر گرفت.
اونقدر محکم...
که صدای ترک خوردنش بلند شد.
بارتی با تعجب برگشت.
«...ریدل؟»
تام تازه متوجه شد.
به گیلاس شکسته نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«بیکیفیت بود.»
بارتی چیزی نگفت.
فقط داشت سعی میکرد نخنده.
چند دقیقه بعد...
تام از سالن بیرون رفت.
هوای سرد به صورتش خورد.
هر دو دستش رو توی جیبش کرد.
با خودش زمزمه کرد:
«مسخرهست...»
یه نفس عمیق کشید.
«اون آزاده با هر کسی باشه.»
سکوت.
«اصلاً به من ربطی نداره.»
دوباره سکوت.
بعد خیلی آروم، با اخمی که از خودش هم پنهون نمیکرد، گفت:
«...ولی ازش خوشم نمیاد.»
همون لحظه.
درِ سالن باز شد.
تو بیرون اومدی.
وقتی تام رو کنار نردهها دیدی، تعجب کردی.
«تو که از جشن بدت نمیاومد؟»
بدون اینکه برگرده، گفت:
«شلوغ بود.»
کنارش ایستادی.
«منم یه کم هوا میخواستم.»
چند لحظه فقط صدای باد بینتون بود.
بعد آروم پرسیدی:
«فکر میکنی من و اون به هم میایم؟»
...
برای اولین بار.
تام جواب نداد.
نه چون نمیدونست.
چون هر جوابی که توی ذهنش بود.
از یه حقیقت خبر میداد که هنوز حاضر نبود قبولش کنه.
بالاخره خیلی آروم گفت:
«...نه.»
اخم کردی.
«چرا؟»
این بار مستقیم توی چشمات نگاه کرد.
نگاهش آروم بود، اما انگار پشتش هزار تا حرف نگفته قایم شده بود.
**«چون...»
یه مکث کوتاه.
«فکر نمیکنم کسی که فقط به لبخندت نگاه میکنه، واقعاً تو رو بشناسه.»
نفست برای لحظهای بند اومد.
اولین بار بود که تام چیزی دربارهی خودِ تو میگفت.
نه دربارهی درس، نه دعوا، نه رقابت.
دربارهی خودت.
اما درست همون لحظه، صدای بارتی از داخل سالن بلند شد:
«ریدل! کجایی؟!»
تام نگاهش رو ازت گرفت.
«باید برم.»
و بدون اینکه منتظر جوابت بمونه، به سمت سالن برگشت.
تو همونجا ایستادی. با افکارت.
پایان پارت ۷ 🌻
- ۱۹۷
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط