رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۲ }🌔
× در باز شد که قامت کوک نمایان شد ...
- کالیرا ات کج... ( نگاهش به ات و جیمین میخوره)
- ات....
× (جیمین رو هل میده) بخدا اونجوری که فکر میکنی نیست ...
- ایندفعه میکشمت ات (عربده)
× با دادی که زد لنا از خواب پرید ... نگاهم رو به کوک دادم که داشت نزدیکم میشد ... ترس تمام بدنم رو گرفته بود ... از جام بلند شدم که بهش توضیح بدم ولی با سوزشی که روی گونم حس کردم افتادم زمین ... گریه نمیکردم فقدر با تعجب به فرد روبه روم نگاه میکردم ...
- اتاق( عربده)
® کوک آروم باش ... بزار ما توضیح میدیم...
- تو یکی خفه شو... ( اسلحه شو در میاره)
- ات یا میای بیرون با به یکدوم از اینا شلیک کنم ( عربده)
× با... باش
× از بغل کالیرا بلند شدم که دستم توسط کسی کشیده شد...
¥ ات نرو خواهش میکنم... ممکن بلایی سرت بیاره...
× مهم ... مهم نی... نیست ( تکه تکه میگه)
× نگاهم به کالیرا بود که دست راستم توسط کسی با بدترین شکل ممکن کشیده شد ... مطمئن بودم دستم کنده شده ... نگاهم به کوک افتاد... دست کالیرا رو ول کردم ... که کوک دستمو گرفت و از اتاق پرتم کرد بیرون ...
در اتاق رو باز کرد و منو داخل اتاق خودش پرتاپ کرد ... با سر روی زمین فرود اومدم... نگاهم به پایین بود که با چیزی سفتی ... سرمو بالا آوردم ... نگاهی به زیر چونم کردم که تفنگ قرار داشت .... از ترس عرق سرد میکردم ... که با حالتی که دل هر نفر رو به لرزه میندازه و تا مرز خودکشی میبره شروع به حرف زدن کرد...
- هههه جالبه... از اولشم میدونستم هرزه ای ...
× سکوت کرده بودم هیچ حرفی نمیزدم... که مبادا اکه حرفی بزنم کار خطایی انجام بده...
- تا به حال زیر چند نفر بودی...
× کوک...
- ارباب ( داد)
× ارباب من... یعنی ما داشتیم جرعت و حقیقت بازی...
- خفه شوووو ( عربده)
× من...
- فقدر خفه کن ... خفه نمیخوام صداتو بشنوم ...
× ساکت شدم ... که از جام بلندم کرد و منو به دیوار کوبید ... اسلحشو روی سرم گذاشت ...
× نفسم بند اومده بود... راه نفس نداشتم... چشمام سیاهی می رفت ...
- آخرین حرف....
¢ جونکوک ( از پشت در داد میزننه در قفله) نمیزارم کاری کنی باهاش.... باید به حرفام گوش بدی بعدش هر غلطی دوست داشتی بکن...
- خفه شو...( عربده)
¢ ما داشتیم جرعت و حقیقت بازی میکردیم .... قرار بود ات از کالیرا سوال بپرسه... ولی سوال خوبی یادش نمی اومد ... رفتم دم گوشش که سوال بگم ... قرار نیست بخاطر من ات مجازات بشه...
× از اول تا آخر کوک داشت با اعصابنیت نگاه به در بسته میکرد... نفس نمی تونستم بکشم... سعی کردم با دستم خودمو به دیوار تکیه بدم که نیفتم ولی همین که خودمو به دیوار سابت کردم ... چشام سیاهی رفت و ...
ویو کوک:
بعد از خبر بادیگارد از در پشتی اتاقم به باند رسیدم ... هیچکس از این در خبر نداره سمت باند رفتم ... که بادیگارد جکسون رو آورد...
بادیگارد: ارباب خدمت شما.. داشت فرار میکرد گرفتمش ..
- کارت عالی بود میتونی بری... به سمت جکسون رفتم ... تفنگم رو از توی جیبم در آوردم و به سر جکسون نشونه گرفتم ...
- بگو رعیست کیه...
جکسون: نمیگم...
- نمیگی نه...
جکسون: این کارو نمیک...
حرفش با تیری که کوک به جکسون زد تموم شد ...
- اعصابم خیلی خراب شده بود از در پشتی دوباره به عمارت برگشتم که متوجه نبود ات و لنا شدم .. الان فقدر ات بود که میتونست آرومم کنه ... به سمت اتاق مشترکمون رفتم در باز کردم ولی خبری ازش نبود ... از اتاق خارج شدم و از پله ها یکی یکی میرفتم بالا ... شاید اتاق لنا باشه... از کنار اتاق کالیرا رد شدم که صدای خنده میومدد... سریع به سمت اتاق کالیرا رفتم و بعد از باز کرد در اتاق متوجه جیمین و ات که بهم نزدیک شده بودم شدم... خون جلو چشام رو گرفته بود .. ات با دیدن من جیمین رو هل داد ... با داد هایی که میزدم ات رو به اتاق بردم ... اسلحمو در آوردم و ات رو به دیوار ات کوبیدم ... اسلحمو روی سر ات گذاشتم که متوجه جیمین که داشت پشت در داد میکشید شدم ... اعصابم آنقدر خراب بود که حتا نمیخواستم صدای کسی رو بشنوم... جیمین شروع به حرف زدن کرد... تمام مدت با اعصابنیت نگاهم به در بود ... وقتی جیمین حرف هارو گفت .. از کارم پشیمون شدم ... اسلحمو پایین آوردم که...
ادامه دارد...🌔
حمایت بالا نباشه نمیزارم ها... تکنیو بای بای ⭐ 👑 قرار نیست برای این پارت شرط بزارم... ولی بازنشر بالا ۴۰ باشه 😂💖
× در باز شد که قامت کوک نمایان شد ...
- کالیرا ات کج... ( نگاهش به ات و جیمین میخوره)
- ات....
× (جیمین رو هل میده) بخدا اونجوری که فکر میکنی نیست ...
- ایندفعه میکشمت ات (عربده)
× با دادی که زد لنا از خواب پرید ... نگاهم رو به کوک دادم که داشت نزدیکم میشد ... ترس تمام بدنم رو گرفته بود ... از جام بلند شدم که بهش توضیح بدم ولی با سوزشی که روی گونم حس کردم افتادم زمین ... گریه نمیکردم فقدر با تعجب به فرد روبه روم نگاه میکردم ...
- اتاق( عربده)
® کوک آروم باش ... بزار ما توضیح میدیم...
- تو یکی خفه شو... ( اسلحه شو در میاره)
- ات یا میای بیرون با به یکدوم از اینا شلیک کنم ( عربده)
× با... باش
× از بغل کالیرا بلند شدم که دستم توسط کسی کشیده شد...
¥ ات نرو خواهش میکنم... ممکن بلایی سرت بیاره...
× مهم ... مهم نی... نیست ( تکه تکه میگه)
× نگاهم به کالیرا بود که دست راستم توسط کسی با بدترین شکل ممکن کشیده شد ... مطمئن بودم دستم کنده شده ... نگاهم به کوک افتاد... دست کالیرا رو ول کردم ... که کوک دستمو گرفت و از اتاق پرتم کرد بیرون ...
در اتاق رو باز کرد و منو داخل اتاق خودش پرتاپ کرد ... با سر روی زمین فرود اومدم... نگاهم به پایین بود که با چیزی سفتی ... سرمو بالا آوردم ... نگاهی به زیر چونم کردم که تفنگ قرار داشت .... از ترس عرق سرد میکردم ... که با حالتی که دل هر نفر رو به لرزه میندازه و تا مرز خودکشی میبره شروع به حرف زدن کرد...
- هههه جالبه... از اولشم میدونستم هرزه ای ...
× سکوت کرده بودم هیچ حرفی نمیزدم... که مبادا اکه حرفی بزنم کار خطایی انجام بده...
- تا به حال زیر چند نفر بودی...
× کوک...
- ارباب ( داد)
× ارباب من... یعنی ما داشتیم جرعت و حقیقت بازی...
- خفه شوووو ( عربده)
× من...
- فقدر خفه کن ... خفه نمیخوام صداتو بشنوم ...
× ساکت شدم ... که از جام بلندم کرد و منو به دیوار کوبید ... اسلحشو روی سرم گذاشت ...
× نفسم بند اومده بود... راه نفس نداشتم... چشمام سیاهی می رفت ...
- آخرین حرف....
¢ جونکوک ( از پشت در داد میزننه در قفله) نمیزارم کاری کنی باهاش.... باید به حرفام گوش بدی بعدش هر غلطی دوست داشتی بکن...
- خفه شو...( عربده)
¢ ما داشتیم جرعت و حقیقت بازی میکردیم .... قرار بود ات از کالیرا سوال بپرسه... ولی سوال خوبی یادش نمی اومد ... رفتم دم گوشش که سوال بگم ... قرار نیست بخاطر من ات مجازات بشه...
× از اول تا آخر کوک داشت با اعصابنیت نگاه به در بسته میکرد... نفس نمی تونستم بکشم... سعی کردم با دستم خودمو به دیوار تکیه بدم که نیفتم ولی همین که خودمو به دیوار سابت کردم ... چشام سیاهی رفت و ...
ویو کوک:
بعد از خبر بادیگارد از در پشتی اتاقم به باند رسیدم ... هیچکس از این در خبر نداره سمت باند رفتم ... که بادیگارد جکسون رو آورد...
بادیگارد: ارباب خدمت شما.. داشت فرار میکرد گرفتمش ..
- کارت عالی بود میتونی بری... به سمت جکسون رفتم ... تفنگم رو از توی جیبم در آوردم و به سر جکسون نشونه گرفتم ...
- بگو رعیست کیه...
جکسون: نمیگم...
- نمیگی نه...
جکسون: این کارو نمیک...
حرفش با تیری که کوک به جکسون زد تموم شد ...
- اعصابم خیلی خراب شده بود از در پشتی دوباره به عمارت برگشتم که متوجه نبود ات و لنا شدم .. الان فقدر ات بود که میتونست آرومم کنه ... به سمت اتاق مشترکمون رفتم در باز کردم ولی خبری ازش نبود ... از اتاق خارج شدم و از پله ها یکی یکی میرفتم بالا ... شاید اتاق لنا باشه... از کنار اتاق کالیرا رد شدم که صدای خنده میومدد... سریع به سمت اتاق کالیرا رفتم و بعد از باز کرد در اتاق متوجه جیمین و ات که بهم نزدیک شده بودم شدم... خون جلو چشام رو گرفته بود .. ات با دیدن من جیمین رو هل داد ... با داد هایی که میزدم ات رو به اتاق بردم ... اسلحمو در آوردم و ات رو به دیوار ات کوبیدم ... اسلحمو روی سر ات گذاشتم که متوجه جیمین که داشت پشت در داد میکشید شدم ... اعصابم آنقدر خراب بود که حتا نمیخواستم صدای کسی رو بشنوم... جیمین شروع به حرف زدن کرد... تمام مدت با اعصابنیت نگاهم به در بود ... وقتی جیمین حرف هارو گفت .. از کارم پشیمون شدم ... اسلحمو پایین آوردم که...
ادامه دارد...🌔
حمایت بالا نباشه نمیزارم ها... تکنیو بای بای ⭐ 👑 قرار نیست برای این پارت شرط بزارم... ولی بازنشر بالا ۴۰ باشه 😂💖
- ۹۳.۵k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط