{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۳۰ }🌔

¢ او ببین کی اینجاست ...

× س.. سلام ..

¢ از من می‌ترسی...

× چی نه .. فقدر اومدم دنبال جونکوک... فکر نکنم اینجا باشه من میرم ...

¢ اتاقش در مشکیه...

× اهوم.. ممنون...

× در اتاق جیمین رو بستم و نفسی از ته دل خارج کردم‌.. وای بدبخت شدم ... نگاهی از سر تا پا به خودم کردم که متوجه هودی کوک شدم ... درسته هودیش بلنده ولی پاهام رو به نمایش میزاشت...

وا ات به چی فکر میکنی... به اون چه ... تو فقط بخاطر لنا باهاش خوبی...

نفسی از کلافه گی بیرون دادم و به سمت اتاق مشکی رنگ رفتم ... آروم تقه ای به در زدم و بعد از اجازه ورود داخل اتاق شدم ... به محض ورودم لنا پرید بغلم ... آروم بغلش کردم که متوجه کوک شدم با عینک مشکی رنگش نگاه به برگه های رو میز میکرد ...

× سلام...

- سلام ... بیا ( با دست اشاره می‌کنه به صندلی)

× همینطور که لنا بغلم بود به سمت صندلی رفتم ... روی صندلی نشستم و لنا رو توی بغلم گرفتم....

ویو ۱۰ دقیقه بعد:

× لنا داشت با طرز خیلی کیوتی صحبت می‌کرد و منم داشتم با موهای نرمش بازی میکردم ... که صندلی کشیده شد به سمت صندلی کوک
...

× راستش ترسیدم چون یکدفعه ای شد...

- خوب بگو ببینم چرا اومدی اینجا...

عینکشو از چشماش برمیدارع و برگه هاشو داخل پوشه بنفش رنگی می‌زاره....

× خوب اومدم دنبال لنا...

- یعنی نیومدی دنبال شوهرت...

× شوهر ؟ چه مسخره.... ببینم جونکوک ما این قرار دادمون سر لنا بسته شد ... پست...

- سیسسس... ( دستشو حالت ساکت میاره بالا)

- ما قراره ازدواج کنیم و تو هرجور دوست داری میتونی فکر کنی...

× من طور..

بادیگارد: ارباب باید بریم باند...( نفس نفس میزنه)

- چه اتفاقی افتاده...( عصبی)

بادیگارد: به کارخونه اصلحه حمله شده ...

- می‌دونم کار کیه ... منتظر چی هست گمشو به همه بادیگارد ها دستور بده کارخونه رو پوشش بدن سریع باش.... ( عربده)

- کتشو از روی میز برمیدارع ...

- برمی‌گردم... ( عصبی)

× نگاهی به اصلحه داخل دستش کردم ... وقتی عصبی میشد تمام رگ های گردنش دیده میشد ... لنا خیلی ریلکس روی پام نشسته بود ‌... چطوری یک بچه آنقدر می‌تونه ریلکس باشه...

& ات ..
× جونم...
& بریم پیش خاله کالیرا...
× موافقم ... بریم ..

× به سمت آسانسور رفتم ... کوک از یک مسیر دیگه خارج شد بود و آسانسور خالی بود ... همین که دستمو به سمت دکمه برم در آسانسور باز شد ....

¢ او لیدی منم بالا کار دارم میشه بیام داخل...
× البت...

& داییییییی... ( میپره بغلش)
¢ او لنا کوچولو دلم برات تنگ شده بود....

& منم دایی...

× در آسانسور باز شد ... لنا دوباره خودش انداخت بغلم تعظیم کوتاهی به جیمین کردم و به سمت اتاق کالیرا رفتم....

× به اتاق کالیرا رسیدم ... با حس صدای مردونه داخل اتاقش سریع درو باز کردم که...

ادامه دارد....🌔


برای اینکه دیر گذاشتم پارت بعد همین الان میزارم ( یک وقت کوچولو بدید بنویسم میزالم 🥹🌸) بازنشر نکنید پارت بعد نمیزارم هات😂👑
دیدگاه ها (۸۴)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۹ }🌔ویو صبح: × از خواب بیدار شدم .. نگاهی...

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط