{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۳۳ }

ویو کوک:

- اسلحمو پایین آوردم که ات افتاد روی دستم... ترس کل وجودم رو گرفته بود... براید بغلش کردم و گذاشتمش روی تخت... در اتاق رو باز کردم که جیمین با ترس نگام میکرد...

¢ ات...
- زنگ بزن دکتر شخصی سریع باش...

- دوباره به سمتش رفتم... کنار تخت نشستم و شروع کردم به ناز کردن سرش...

¢ الان میا...

دکتر: چه اتفاقی افتاده ارباب
- بیهوش شده.. هر کاری میتونی فقدر انجام بده
دکتر: چشم

ویو بعد از معاینه کردن:

دکتر : خدارو شکر اتفاق خواستی نیفتاده ... فقدر شوک بهشون وارد شده ۲ ساعت دیگه بهوش میاند

- باشه ... میتونی بری

دکتر: با اجازه ( رفت،)

- جیمین کنارم ایستاده بود و نگاه به ات میکرد... حوصله کل کل باهاش رو نداشتم واسه همین چیزی نگفتم ... سرمو چرخوندم و نگاهی به ات کردم که در اتاق باز شد که کالیرا با لنا با گریه وارد اتاق شدن.... وقتی ات رو دیدن سکوت کردن و به سمت تخت اومدن...

- گریه نکنید دو ساعت دیگه بهوش میاد....

¥ باش( گریه)
& دایی ات لو اذیت نکن...( گریه)
- باشه دایی اذیتش نمی کنم و شماهم گریه نکنید

- اینجا که کاری ندارید برین بیرون...

ویو کوک: همه رفتن بیرون بجز لنا ... لنا کنار ات دراز کشیده بود و مثل بچه هایی که مادرشو اذیت کردن بغلش کرده بود ...

به سمت دیگه تخت رفتم و روش دراز کشیدم .... لنا سرشو چرخوندم و بغلم کرد .... نگاهی به لنا کردم که غرق خواب بود..‌ عادیع یک بچه آنقدر بخوابه ؟

جامو به لنا عوض کردم و دستمو دور کمر باریک ات انداختم ...

- کاش از همون اول به حرفات گوش میدادم ... سیاهی...


ویو ۳ ساعت بعد:

× من باهات آشتی نمیییی ... کنننن...نمممم

- ات لج نکن من از کارم پشیمونم ....

× می‌دونی اکه جیمین به موقع نمی رسید تو منو میکشتی

- من چنین کاری نمی کنم ...

× ولی داشتی آنجا میدادی حتا به شوخی...

× دست لنا رو گرفتم و از اتاق خارج شدم... پسره بیشور هنوز میگه من چنین کاری نمی کنم ... از پله ها پایین رفتیم که به میز که همه دورش جمع شده بودن رسیدیم ... لنا با خوشحالی دستمو کشید و منو کنار خودش نشوند ....

× سلام همگی ...

£ ات کوک نمیاد...

- من اومدم ... ات بیا اینجا ( اشاره به صندلی بقلش)

✓ من بیام ...( با حالت لوس)

× خودم میرم ... لنا بیا این طرف تر...

× روی صندلی بغل کوک نشستم که مادر کوک گفت شروع کنید ... همه شروع کردن به غذا خوردن ... داشتم غذامو می‌خوردم که متوجه زمزمه کسی کنار گوشمم شدم ...

- به اهیون حسودی کردی...
× نه خیر ...

- ( دستش رو می‌زاره روی رون ات) من اینطوری فکر نمی کنم...

× من هنوز باهات قهرم دستتو بردار‌...
- چیکار کنم آشتی کنی ...
× من باهات آشتی نمی کنم ...

✓ چیه دارید تو گوش هم میگید ... بلند بگید ماهم بشنویم...

- رابطه زن و شوهری به کسی ربطی نداره ... غذاتو بخور...

✓ ایش...

& من سیر شدم ... ممنون
× منم همینطور...

& ات میشه منو واسه خواب آماده کنی ..
× اره بریم ...
✓ میخوای من...
& نه خیر لازم نکرده بریم اتم...

× با لنا به سمت اتاقش رفتیم ... لنا با ذوق وارد اتاق شد ... به سمت کمد لباسش رفتم و بعد از نگاهی کوتاه به کمد لباس خوابی رو براش انتخاب کردم ...

× لنا مسواک زدی...
& الههه
× بیا اینو تنت کنم ...

× لباسو تن لنا کردم و شروع کردم به شونه کردن موهای بلند لنا ... عروسکی به لنا دادم و... لنا رو از روی زمین بلند کردم و به سمت تختش بردم ... روی تخت دراز کشید ... منم کنارش دراز کشیدم ...

& برام قصه بگو...

× قصه ... باشه...

× یکی بود یکی نبود ... دختر کوچولویی بود با دلی پر از حرف...

نیم ساعت بعد:

× لنا خوابیده بود... دوست نداشتم برم پیش کوک .. با اون کاری که کرد اصلا نمیرم پیشش... چشامو بستم که در باز شد ... نگاهی به فردی که درو باز کرد بود کردم...

- بدو اتاق...

× نمی‌ریم...
- ات سریع باش..
× نمی خوا.. هی بزارم زمین ...

- ( ات رو براید بغل کرده) حرف نباشه

× چراغ اتاق رو خاموش کرد و به سمت اتاق خودمون رفت...

× ولم کن...

- سیس..

× دوباره سکوت کردم... در اتاق رو باز کرد و منو گذاشت روی زمین ... نگاهم به پایین بود ...

- سرتو بیار بالا

× نچ
- باشه پس...

× سرمو آوردم بالا که با یک خرس بزرگ و کلی خوراکی مواجه شدم....

× اخجون... به سمت عروسک رفتم و تو بغلم گرفتمش... نگاهم به شکلات ها افتاد که دلم ضعف رفت روی تخت نشستم و شروع کردم به خوردن شکلات....نگاهم به کوک خورد که داشت لباسشو بیرون می‌آورد... دوباره نگاهمو به شکلات ها دادم که باکس از زیر دستم خارج شد.... با حالت شاکی به طرف کوک برگشتم که خنده ای کرد و شروع کرد به حرف زدن...

× با حرفی که زد خنده از روی لبم برداشته شد...


ادامه دارد 🌔

بازنشر ۵۰ تا
دیدگاه ها (۱۶۲)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط