My Vampire Mate Season 2 part : 47
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
وقتی اِما بیدار شد در آغوش جیمین بود با صورتش که روی سینه اش فشرده میشد و انگشتانش که به نرمی بین موهایش میلغزید
قبل از اینکه او را دوباره روی تخت برده عصبانی شود ، متوجه شد همچنان روی پتو هایش روی زمین است سپس رویاها به سرعت آمدند
برای مدت ها پیش بود که جیمین در نوعی جنگ بود و زمان استراحت بین حمله را میگذراند
با جیمی و جیک.....برادرانش؟...و تعدادی از مرد های لیکا در مورد پیدا کردن جفت هایش حرف میزدند
و در مورد اینکه چه شکلی هستند بحث میکردند
انها به زبان گالیکی حرف میزدند
اِما حرف هایشان را میفهمید
یکی از انها به اسم یویلیم گفت : ▪︎ من فقط میگم اگه هیکلش خوب باشه عالی میشه
برای اینکه منظورش را نشان بده دستانش را جلوی س*ینهاش به شکل سی*نه های زنانه قالب گرفت
▪︎ و فقط یه باس*ن دوست داشتنی بهم بده تا تموم شب درونش باشم....
وقتی جیمین که دلش نمیخواست در مورد چنین چیزهایی در حضورش حرفی زده شود از کنارشان رد شد ساکت شدند
جیمین قدیمی ترینشان بود و مدت زیادی صبر کرده بود
نهصد سال منتظر بود
به رفتن به طرف رودخانه ادامه داد و با وجود زرهها و زنجیر های سنگین از بین تخته سنگ ها عبور کرد
کنار آب تمیز و زلال زانو زد تا صورتش آب بزند
انعکاس تصویرش برای لحظه ای لرزید
روز ها بود که صورتش را اصلاح نکرده و زخمی روی صورتش بود
موهایش بلند شده و تصویرش برای اِما کاملا خیره کننده بود
او واکنشی قدرتمند نسبت به این تصویر از آب در این خواب داشت
وقتی پشت پهنش را بلند کرد و به آسمان آبی نگاه کرد اِما میتوانست گرمای نور خورشید را حس کند انگار که آنجا بوده
سپس موجی از پوچی جیمین را فرا گرفت
که با خود میگفت : 'چرا نمیتونم پیداش کنم....؟'
اِما چشمانش را باز کرد و پلک زد
او همان بود
کسی که جیمین آرزویش را داشت
اِما خشم جیمین را دیده بود ، نفرت و گیجیاش را دیده بود ولی هرگز او را مثل وقتی انعکاسش را درون آب دید ، تا این حد درمانده و ناامید ندیده بود
_ خوب خوابیدی؟
صدایش خش دار بود
+ تو با من خوابیدی؟اینجا؟
_ آره
+ چرا؟
_ چون ترجیح میدادی اینجا بخوابی و من ترجیح میدم کنار تو بخوابم
+ و من هیچ حرفی در این مورد ندارم
حرفش را نادیده گرفت و گفت :
_ میخوام یه چیزی بهت بدم
سپس دستش را به پشتش برد و گردنبند طلایی که در رویاهایش دیده بود دید
چشمان اِما روی آن قفل شده و کاملا مسحور شده بود
در واقعیت زیبا تر بود
_ ازش خوشت میاد؟ من اصلا نمیدونستم چیو ترجیح میدی ، بار ها و بار ها فقط حدس زدم
چشمانش همانطور که گردنبند حرکت میکرد مثل پاندول آن را دنبال میکرد
این ثابت میکرد که او درحال دیوانه شدن است و همچینین از درون نیشخند شیطانی نیز زده
بطور مبهمی زمزمه کرد
+ مطمئن میشم اینو جلوی کاساندرا بزارم
جیمین آن را کف دستش گذاشت و نگاه خیرهی اِما را برید
_ چرا اینو میگی؟
مثل اغلب مواقع وقتی دلش میخواست دروغی بگوید ولی نمیتوانست سوالی پرسید
+ حسودیش نمیشه که برام جواهرات میخری؟
همچنان به او اخم کرده بود
+ واضحه که تورو برای خودش میخواست
_ اره درسته
بخاطر صداقتش غافلگیر شد
_ ولی رفته فرستادمش پی کارش و تا وقتی تو راضی نباشی نمیاد نمیخوام توی خونهی خودت راحت نباشی
با دندان هایی که روی هم میسایید جواب داد
+ اینجا خونهی من نیست
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید روح نباشید عزیزان
وقتی اِما بیدار شد در آغوش جیمین بود با صورتش که روی سینه اش فشرده میشد و انگشتانش که به نرمی بین موهایش میلغزید
قبل از اینکه او را دوباره روی تخت برده عصبانی شود ، متوجه شد همچنان روی پتو هایش روی زمین است سپس رویاها به سرعت آمدند
برای مدت ها پیش بود که جیمین در نوعی جنگ بود و زمان استراحت بین حمله را میگذراند
با جیمی و جیک.....برادرانش؟...و تعدادی از مرد های لیکا در مورد پیدا کردن جفت هایش حرف میزدند
و در مورد اینکه چه شکلی هستند بحث میکردند
انها به زبان گالیکی حرف میزدند
اِما حرف هایشان را میفهمید
یکی از انها به اسم یویلیم گفت : ▪︎ من فقط میگم اگه هیکلش خوب باشه عالی میشه
برای اینکه منظورش را نشان بده دستانش را جلوی س*ینهاش به شکل سی*نه های زنانه قالب گرفت
▪︎ و فقط یه باس*ن دوست داشتنی بهم بده تا تموم شب درونش باشم....
وقتی جیمین که دلش نمیخواست در مورد چنین چیزهایی در حضورش حرفی زده شود از کنارشان رد شد ساکت شدند
جیمین قدیمی ترینشان بود و مدت زیادی صبر کرده بود
نهصد سال منتظر بود
به رفتن به طرف رودخانه ادامه داد و با وجود زرهها و زنجیر های سنگین از بین تخته سنگ ها عبور کرد
کنار آب تمیز و زلال زانو زد تا صورتش آب بزند
انعکاس تصویرش برای لحظه ای لرزید
روز ها بود که صورتش را اصلاح نکرده و زخمی روی صورتش بود
موهایش بلند شده و تصویرش برای اِما کاملا خیره کننده بود
او واکنشی قدرتمند نسبت به این تصویر از آب در این خواب داشت
وقتی پشت پهنش را بلند کرد و به آسمان آبی نگاه کرد اِما میتوانست گرمای نور خورشید را حس کند انگار که آنجا بوده
سپس موجی از پوچی جیمین را فرا گرفت
که با خود میگفت : 'چرا نمیتونم پیداش کنم....؟'
اِما چشمانش را باز کرد و پلک زد
او همان بود
کسی که جیمین آرزویش را داشت
اِما خشم جیمین را دیده بود ، نفرت و گیجیاش را دیده بود ولی هرگز او را مثل وقتی انعکاسش را درون آب دید ، تا این حد درمانده و ناامید ندیده بود
_ خوب خوابیدی؟
صدایش خش دار بود
+ تو با من خوابیدی؟اینجا؟
_ آره
+ چرا؟
_ چون ترجیح میدادی اینجا بخوابی و من ترجیح میدم کنار تو بخوابم
+ و من هیچ حرفی در این مورد ندارم
حرفش را نادیده گرفت و گفت :
_ میخوام یه چیزی بهت بدم
سپس دستش را به پشتش برد و گردنبند طلایی که در رویاهایش دیده بود دید
چشمان اِما روی آن قفل شده و کاملا مسحور شده بود
در واقعیت زیبا تر بود
_ ازش خوشت میاد؟ من اصلا نمیدونستم چیو ترجیح میدی ، بار ها و بار ها فقط حدس زدم
چشمانش همانطور که گردنبند حرکت میکرد مثل پاندول آن را دنبال میکرد
این ثابت میکرد که او درحال دیوانه شدن است و همچینین از درون نیشخند شیطانی نیز زده
بطور مبهمی زمزمه کرد
+ مطمئن میشم اینو جلوی کاساندرا بزارم
جیمین آن را کف دستش گذاشت و نگاه خیرهی اِما را برید
_ چرا اینو میگی؟
مثل اغلب مواقع وقتی دلش میخواست دروغی بگوید ولی نمیتوانست سوالی پرسید
+ حسودیش نمیشه که برام جواهرات میخری؟
همچنان به او اخم کرده بود
+ واضحه که تورو برای خودش میخواست
_ اره درسته
بخاطر صداقتش غافلگیر شد
_ ولی رفته فرستادمش پی کارش و تا وقتی تو راضی نباشی نمیاد نمیخوام توی خونهی خودت راحت نباشی
با دندان هایی که روی هم میسایید جواب داد
+ اینجا خونهی من نیست
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت کنید روح نباشید عزیزان
- ۱.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط