کوک هم همش بهش لبخند میزد و اصا براش مهم نبود که من هستم
کوک هم همش بهش لبخند میزد و اصا براش مهم نبود که من هستم. نشستم سرجام. همه بلند شدیم که بریم. کوک اومد دستم رو بگیره که پسش زدم. بهم گفت: چیشده بیبی. ات: هه بیبی
جونگکوک: میگم چیشدهههههههه
ات: چیزی نیستتتتتت
جونگکوک و ات سوار ماشین شدن و رفتن خونه.
جونگکوک: چرا بهم بیمحلی میکنی هاااا
ات: حداقل بزار چند روز بگذره بعد بهم خیانت کن عوضی
جونگکوک: خیانت؟؟ آره اصا بهت خیانت کردم؛دوست ندارم. هانا رو دوست دارم(همه حرفاش از روی عصبانیت بود)
جونگکوک رفت بالا و ات رو تنها گذاشت. ات شروع کرد گریه کردن. از خونه بیرون زد. معلوم نبود که کجا میره. فقط راه میرفت. فقط و فقط راه میرفت(کرم داری)
جونگکوک: وایییی خدا لعنتم کنه چرا باهاش اونجوری حرف زدم. رفتم پایین دیدم نیست. فهمیدم از خونه بیرون رفته. سوار ماشین شدم. همه جارو گشتم. دیدم یه دختره داره گریه میکنه و راه میره. خودش بود....
جونگکوک: میگم چیشدهههههههه
ات: چیزی نیستتتتتت
جونگکوک و ات سوار ماشین شدن و رفتن خونه.
جونگکوک: چرا بهم بیمحلی میکنی هاااا
ات: حداقل بزار چند روز بگذره بعد بهم خیانت کن عوضی
جونگکوک: خیانت؟؟ آره اصا بهت خیانت کردم؛دوست ندارم. هانا رو دوست دارم(همه حرفاش از روی عصبانیت بود)
جونگکوک رفت بالا و ات رو تنها گذاشت. ات شروع کرد گریه کردن. از خونه بیرون زد. معلوم نبود که کجا میره. فقط راه میرفت. فقط و فقط راه میرفت(کرم داری)
جونگکوک: وایییی خدا لعنتم کنه چرا باهاش اونجوری حرف زدم. رفتم پایین دیدم نیست. فهمیدم از خونه بیرون رفته. سوار ماشین شدم. همه جارو گشتم. دیدم یه دختره داره گریه میکنه و راه میره. خودش بود....
- ۹.۱k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط