{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part14

الی همان‌جا ایستاد، پشتش به کوک بود. گونه‌هایش از حرارتِ آن نزدیکیِ ناگهانی می‌سوخت. برگشت و با نگاهی که سعی داشت سرد و مأمورانه باشد، به او خیره شد:

«ما اینجا برای مأموریت هستیم، کوک. نه برای اینکه صبح‌مون رو با… با این وضعیت شروع کنیم.»

کوک به آرامی روی آرنجش بلند شد. تیشرتی به تن نداشت و نگاهش به سمت الی بود؛ نگاهی که نه خسته بود و نه شوخی، بلکه کاملاً متمرکز و نافذ.

«مأموریت؟» کوک گوشه‌ی لبش را به خنده بالا برد و نگاهش را روی صورت الی چرخاند. «الی، دیشب اون‌قدر به هم نزدیک بودیم که دیگه فرقی نمی‌کنه مأموریت باشیم یا نه. ضربانِ قلبت که بهم گفت همه چیز خیلی هم “مأموریتی” نبود.»

الی چند قدم عقب رفت و دست‌هایش را در هم گره کرد: «اون فقط واکنشِ بدنم به موقعیت بود. تنشِ محیط.»

کوک تخت را دور زد و با آرامشی که الی را کلافه می‌کرد، به سمت او آمد. وقتی در فاصله یک‌قدمی‌اش ایستاد، بویِ سردِ صبحگاه و گرمایِ پوستش در فضای کوچک اتاق پیچید. کوک سرش را کمی نزدیک آورد و با صدایی که حالا در گوش الی می‌پیچید، گفت:

«میدونی چیه؟ تو بهترین دروغ‌گویی هستی که دیدم… ولی برای این یکی، نیاز به شاهد نداری. می‌تونی به خودت دروغ بگی، ولی من دیشب، وقتی تو خواب بودی، حس کردم چطور خودت رو به بازوی من فشار دادی. اون تنشِ محیط نبود، الی.»

الی نگاهش را برای لحظه‌ای دزدید، اما کوک با انگشتانش چانه‌ی او را گرفت و مجبورش کرد نگاهش کند. گرمایِ گونه‌های الی حالا به اوج رسیده بود.

کوک با لحنی که از همیشه جدی‌تر بود، ادامه داد: «دیگه نمی‌تونیم وانمود کنیم غریبه‌ایم. نه بعد از این شب.»


عذر خواهی میکنم بابت دیر گذاشتن سرم شلوغ بود و وقت نمیکردم امیدوارم لذت ببرید لایک و کامنت فراموش نشه🤍🍒

#فیکشن#کوک#مافیایی#اسمات#بی_تی_اس#فیک_کوک
دیدگاه ها (۳)

یه فالوش نشه؟👀https://wisgoon.com/xa.victor/

part13

part12

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط