رویای غمگین من
{رویایـــ غمگینــــ منــــ}🎀🖤
Part1
سلام من یونا هستم 20 سالمه اهل کره جنوبی به دختر هات شیطون ماجراجو وکیل هستم و جدیدا یه پرونده قتل بهم دادن اونو باید درست کنم
سلام من جونگکوک هستم 23 سالمه اهل کره جنوبی من به طور اتفاقی با یکی دعوام شد یک نفر کشتم و وکیل گرفتم تا بتونم آزاد بشم یه پسر سرد و خشن هات تحریک کننده
یونا شنبه ساعت 2 با جعون جونگکوک ملاقات داشتن تا باهم حرف بزنن درمورد قتل و چجوری بودنش
یونا از سرکار برگشت
یوتا علاقهی شدیدی به موتور سواری داشت ماشین هم به خون اندازه دوست داشت اما موتور سواری براش یه چیز دیگه بود
بگذریم...
خسته و کوفته رسید خونه کلید انداخت تو در رفت تو
همه:تاداننننننننننن تولدت مبارککککککک کم
یونا:اووو بچه ها شما چیکار کردین چقدر اینجا قشنکه وایی ممنونم ازتون
یونا که خیلی شوک شده بود
مادرش اونو به بغل گرفت
م٫ی:دخترم تولدت مبارک
یونا:مرسی مامانی ممنونم که این همه برام زخمت کشیدین لازم به این کار نبود من خودمم یادم نبود
م٫ی:هی دختر مگه میشه تولد دختر یکی بدونم یادم بره
پدرش آمد جلو
پ٫ی:دخترم قشنگم تولدت مبارک این کادو برای توعه
یونا:ممنونم بابا
از اونجایی که پدر یونا علاقهای به بغل نداشت برای همین یونا بغلش نکرد
یونا از دور برای پدرش بوس فرستادم پدرش بهش یه چشمک زد رفتن باهم نشستن شروع کردن به جشن گرفتن تولد یونا
همه باهم:یک .... دو.... سه
همه:هوراااااا تولدت مبارککککک
یونا:مرسی مامان بابا داداشی ازتون ممنونم
اون شب به خوبی گذروند بعداز جشن گرفتن خسته و کوفته رفت تو اتاقش لباسش و درآورد آرایش و پاک کرد رفت به دوش گرفت آمد بیرون موهاش و خشک کرد یه لباس راحتی پوشید روتین پوستیشون انجام داد رفتم تو جاش درجا خوابش برد صبح شد و...
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
#رویای_غمگین_من
Part1
سلام من یونا هستم 20 سالمه اهل کره جنوبی به دختر هات شیطون ماجراجو وکیل هستم و جدیدا یه پرونده قتل بهم دادن اونو باید درست کنم
سلام من جونگکوک هستم 23 سالمه اهل کره جنوبی من به طور اتفاقی با یکی دعوام شد یک نفر کشتم و وکیل گرفتم تا بتونم آزاد بشم یه پسر سرد و خشن هات تحریک کننده
یونا شنبه ساعت 2 با جعون جونگکوک ملاقات داشتن تا باهم حرف بزنن درمورد قتل و چجوری بودنش
یونا از سرکار برگشت
یوتا علاقهی شدیدی به موتور سواری داشت ماشین هم به خون اندازه دوست داشت اما موتور سواری براش یه چیز دیگه بود
بگذریم...
خسته و کوفته رسید خونه کلید انداخت تو در رفت تو
همه:تاداننننننننننن تولدت مبارککککککک کم
یونا:اووو بچه ها شما چیکار کردین چقدر اینجا قشنکه وایی ممنونم ازتون
یونا که خیلی شوک شده بود
مادرش اونو به بغل گرفت
م٫ی:دخترم تولدت مبارک
یونا:مرسی مامانی ممنونم که این همه برام زخمت کشیدین لازم به این کار نبود من خودمم یادم نبود
م٫ی:هی دختر مگه میشه تولد دختر یکی بدونم یادم بره
پدرش آمد جلو
پ٫ی:دخترم قشنگم تولدت مبارک این کادو برای توعه
یونا:ممنونم بابا
از اونجایی که پدر یونا علاقهای به بغل نداشت برای همین یونا بغلش نکرد
یونا از دور برای پدرش بوس فرستادم پدرش بهش یه چشمک زد رفتن باهم نشستن شروع کردن به جشن گرفتن تولد یونا
همه باهم:یک .... دو.... سه
همه:هوراااااا تولدت مبارککککک
یونا:مرسی مامان بابا داداشی ازتون ممنونم
اون شب به خوبی گذروند بعداز جشن گرفتن خسته و کوفته رفت تو اتاقش لباسش و درآورد آرایش و پاک کرد رفت به دوش گرفت آمد بیرون موهاش و خشک کرد یه لباس راحتی پوشید روتین پوستیشون انجام داد رفتم تو جاش درجا خوابش برد صبح شد و...
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
#رویای_غمگین_من
- ۹.۵k
- ۱۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط