{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاتل سادیسمی سرنوشتم

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}
Part15پایانــــ
ته:لیا و یونا کدوم قبرستونی قایم شدید...عربده
یونا:ب..ب..بله آقا
ته:که برای پوست دختر من نقشه میکشید ها؟؟؟...عربده
لیا:آقا بخدا ما کاری نکردیم
ته:پس این فیلم چیه...عربدع
ته:ببین لیا حرف نزن که زندان نمیزارم فهمیدی چیزی که با چشمای خودم دیدم داری از من قایم می‌کنی حرومزاده...عربدع

لیا یونا به خودشون لرزیدن بودن ته انداختشون سیاه چال تا یک هفته بهشون غذا نداد
ته رفت پیش میا
ته:عزیزم چشمات باز کن
میا:ته... ضعیف
ته:عزیزم نخواب باشه دکتر الان میرسه
میا:ته دستم درد می‌کنه
ته:می‌دونم فدات بشم الان دکتر میاد
دوماه از این قضایا گذشت و ته نمیزاشت هیچکس انگشتش به میا بخوره قرار ازدواج گذاشتن و با ذوق شوق به خرید عروسی رفتن حلقه انتخاب کردن
روز عروسی بود میا رفت آرایشگاه آماده شد لباس عروس شو تنش کرد ته زنگ زد به میا
ته:الو عزیزم
میا:جانم
ته:منتظرتم
میا:آمدم عشقم
میا رفت پایین ته که محو میا شده بود حرفای میا به گوشش نمی‌رسید
میا:عشقمممم...بلند
ته:ج...ج...جانم
میا:خوبی چت شد یهو
ته:نکه خیلی جذاب شدی دلت خواست بخورمت
ته نزدیک لبای میا شد
میا:نه رژم پاک میشه
ته:خندید باشه جوجه یعنی رژت از من مهم تره
میا:نه ولی پول دادم پاس
ته:باشه فدات بشم بشین تو ماشین بریم

نشستم تو ماشین حرکت کردن سمت تالار وارد شدن همه دست میزدن گل میریختن رو سرشون میا با لبخند ملیحی به سمت صندلی مخصوص خودش و ته قدم بر می‌داشت ته دستش حلقه کردم بود میا بازوی ته رو گرفته بود
نشستن سرجاشون عاقد آمد هردو قبول کردن ازدواج کردن .تو راه برگشت خونه بودن
ته:بیب امشب خیلی به وجودت نیاز دارم
میا:هی هی مسخره بازی درنیارا اصلانم این طور نیست
ته:عشقم لطفا
میا:عزیزم خستم امشب
ته:تروخدا
میا:بزار برسیم خونه

وقتی رسیدن خونه خب بله دیگه شیطونی های خاک برسری و به از دوستام هم متوجه بارداری شدن میا شدن و صاحب دو دختر به اسم آرورا و یونا شدن و این شد داستان میا و تهیونک ما...

پایانـــ


قشنگ بود؟؟؟

ببخشید بخاطر اینکه زود تمومش کردم بخاطر جنگ استرس زیاد بود تمرکز کافی برای نوشتن نداشتم...
نت ها هم قطع شده و جز پیام نمیتونم هیچ کاری تو ویسگون بکنم
#درخواستی
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
#ستاره_کوچولوی_شبام
#تهیونگ_ات
#ددی_بدجنس_من
#قاتل_سادیسمی_سرنوشتم
دیدگاه ها (۳)

{رویایـــ غمگینــــ منــــ}🎀🖤Part1سلام من یونا هستم 20 سالمه...

#سناریو وقتی داری غذا میخوری اونا میان از غذات میخورن تو باه...

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}Part1۴رفتم پایین صبحونه خوردن تموم شدت...

{قاتل سادیسمی سرنوشتم}Part13ته که از خواب بیدار شده بود کنار...

رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part16جونگکوک به راهش ادامه داد...

{رویایــــ غمگینــــ منـــ}3🎀🖤Part17یونا سوار ماشین شد حرکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط