{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 113

و نگاهی به جمع انداخت..داشتم از خوشحالی بال در میوردم... همین چند ثانیه پیش انگار کل بار دنیا روی دوشم بود ولی الان داشتم از خوشحالی بال میزدم.. سریع رفتم و مین جی رو بلند کردم و محکم بغلش کردم،جیغ زد:
-ولم کن من هنوز باهات قهرم بعدم مثلا داشتم ز،ر میزدما




محکم تر بغلش کردم و موهاشو‌ بوسیدم که اونم کوتاه اومد و دستاشو دورم انداخت و اول جملش رو اروم گفت:
-خیلی دلتنگت بودم بابایی..




و بعد دوباره جیغ زد:
-وای داریی کاری میکنی حرفم رو یادم بره بزارم پایین من نیومدم که تورو ببینم لارا رو میخوامم





خندیدم:
-باشه باشه




گذاشتمش پایین که رفت سمت لارا:
-چطوری خوشگله؟




لارا که هنوز هنگ بود گفت:
-ع..عالی




مین جی چشمکی زد:
-هنوز برای گرخیدن زوده





و بعد رو به جمع کرد و خیلی خفن عینکش رو در اورد و گفت:
-من جئون مین جی..همین الان عمو تهیونگ رو به عنوان صاحب جدید اموال جئون ها..البته به غیر از بابام، اعلام میکنم!
بابام مثل بعضیا لنگ پول بقیه نبود بره بدزده به نام خودش بزنه و بعد با خواهرش و بچه ی برادر زنش دست به یکی کنه تا زندگی پسرش و لارا رو خراب کنه و مدارک دروغی جعل کنن و از طریق گوشی لارا برای دادگاه بفرستن..پدر بزرگ و عمه بزرگ و ادرین لطفا خونه ی عمو تهیونگ رو ترک کنین..ایلیام و ارارا شما هم خواستین با مامانتون برین برام اهمیتی نداره و عمو تهیونگ..میزاری من اون اتاق بزلگه رو دالشته باشم؟خواهش میکنمم




و خیلی کیوت و مظلوم به تهیونگ نگاه کرد..تهیونگ که از قبل از همه چی خبر داشت گفت:
-حتما خوشگل عمو




دستام مشت شد و به پدرم نگاه کردم:
-تو چیکار کردی؟




مین جی که توی بغل لارا نشسته بود گفت:
-بابا به اون عمه ی افریطت هم یچیزی بگو داره برام چشم در میاره



روبه سه تاشون گفتم:
-تا نکشتمتون خودتون گورتون رو گم کنین



عمه خواست چیزی بگه که داد زدم:
-سریع!




چند ثانیه بود که به خاطر جو سنگین ساکت بودیم..مامانم دیگه طاقت نیاورد و با گریه رفت دنبال بابام..مین جی گفت:
-خب الان همه باهم توی خونه ی عمو تهیونگ اینا زندگی میکنیم؟



تهیونگ اومد و بغلش کرد:
-معلومه که اره،اینا هرجا میخوان برن من که نمیزارم تورو ببرن


گفتم:
-مین جی اینا رو از کجا فهمیدی؟



گفت:
-من چند مدت بود همه چیز رو میشنیدم فقط وانمود می‌کردم نمیشنوم..رازای خانوادگی خیلی باحاله ها



اخمم رو باز کردم و خندیدم:
-زنم نقش بازی میکنه فراموشی گرفته دخترم هم نقش بازی میکنه نمیشنوه..چقدر من بدبختم خداا



مین جی گفت:
-اون پسره توی خونمون چقدر باحاله‌..میشه داداش من شه؟تولوخدا



لارا گفت:
-معلومه که میشه قشنگم
دیدگاه ها (۲۲)

my favourite drug 114 end

cursed bloods. معرفی

my favourite drug 112

my favourite drug 111

✨REGRET✨PART: 16ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

خوب برای من سال جدید خیلی سخت به غیر از دوست کلی مشکل دارم ی...

Do I love him, or do I hate him?p:³رفتم جلوی در مهد کودک تا ...

✨REGRET✨PART: 10ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو ل...

پارت شصتم | خواستگارییک ماه گذشت...صبح روز خواستگاری، خونه‌ی...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و سوم"ویو مین جی"فروشنده خ...

پارت ۲۰: طلوع دوباره (پایان)تهیونگ با احتیاط، جوری که انگار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط