{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ازداوجاجباری

#ازداوج_اجباری
پارت ۶
ویو یونگی
لیلی پشت به من خوابید
فک کنم که حس معذب بودن بهش دست داد
رفتم بالا و در اتاق رو باز کردم و با یچیز عجیبی مواجه شدم
اون‌انگشتری که روز عقد بهش داده بودم رو دستش نکرده بود و انداخته اینجا
عصبانی بودم نمیتونستم خودمو کنترل کنم
رفتم پایین و منتظر موندم تا لیلی بیدار شه
چند ساعت بعد
بلاخره لیلی بیدار شد
+سلام
_سلام(سرد)
_لیلی مگه من بهت نگفتم که انگشترت رو دستت کن ها؟؟ چرا دستت نکردی ؟

تو چشماش اشک میشد دید
+خب چون دوست نداشتم ،دوست نداشتم کسی بدونه که من شوهر کردم (بغض)
_هر چقدر هم‌ که دوست نداشته باشی باید دستت میکردی
+یونگی میشه بس کنی
یعدفعه از دستم خارج شد و بهش سیلی زدم
این چه کاری بود من کردم
مگه من نگفتم غرورم اجازه نمیداد پس چیشد
لیلی رفت تو اتاق و درو محکم بست
نمیدونستم چیکار کنم
کلا همه چی از دستم خارج شده بود
ویو لیلی:
بعد سیلی زدن یونگی رفتم بالا و تو اتاق کلی گریه کردم و بعد دوباره خوابم برد
چند ساعت بعد
بعد شکستن چیزی بیدار شدم
رفتم پایین
از گوشه دیوار دیدم که یونگی داره میگه
_چرا اینکارو کردم
چرا من به غرورش آسیب زدم
چرا کاری کردم که ازم ترس به دل به گیره
داشت با گریه اینارو میگفت
منم یه گوشه نشسته بودم و داشتم گریه میکردم
که یکدفعه یونگی اومد و نزدیکم شد
_لیلی میشه من رو ببخشی
کارم از عمد نبود
داشت گریه میکرد
رفتم پیشش
و بغ/لش کردم
داشت تو بغلم گریه میکرد
فک کنم مست بود
+یونگی
_بله
+ببخشید که انگشتر رو دستم نکردم.
_....
بعد اینکه جواب نداد از پیشم رفت
رفتم تا ببینم چی کار میکنه
دیدم که داره میره تو تخت تا بخوابه
واد فاک
چرا اینجوری کرد

خوشگلا میشه حمایت کنید خیلی زحمت میکشم تروخدا
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#بیبی_مانستر
#یونگی
#لیسا
#رمان
#کیپاپ
دیدگاه ها (۷)

#ازداوج_اجباری پارت ۷ویو لیلی ::رفتم بالا تا بخوابم بعد رفتم...

#ازداوج_اجباری پارت۸ ویو یونگی :: رفت تا ببین که سوخته یا نه...

درسته دیره ولی خب لیسا جونم تولدت مبارک مرسی که به من امید د...

پارت ۵ #ازداوج_اجباری ویو یونگی رفتم پیشش_ببینمت فسقلی!!چرا ...

#ازداوج_اجباری ویو یونگی::.لیلی داشت گریه میکرد تو بغلم واقع...

#ازداوج_اجباری پارت ۱۲ ویو یونگی :: بعد چند دقیقه رسیدیم دلم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط