{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵

پارت ۵
#ازداوج_اجباری
ویو یونگی
رفتم پیشش
_ببینمت فسقلی!!چرا داری گریه میکنی
بعد به آغوش کشیدمش
انگار هر دوتا مون به این آغوش نیاز داشتیم
انگار اونم میخواست که بغلم کنه ولی خب ترس به دل داشت
محکم تر به بغلم فشردمش و بعد چند دقیقه توی بغلم آروم گرفت
بعد آروم بلند شد و رفت و رو کاناپه نشست
ویو لیلی::
بعد اینکه گریه ام گرفت یونگی به آغوشش کشید
و بعد چند دقیقه از بغلش دراومدم و رفتم و رو کاناپه نشستم
بعد اینکه رو کاناپه نشستم دیدم یونگی رفتم و داشت صبحونه می‌خورد
نمیدونم چرا ولی فک کنم از کارم ناراحت شده باشه
+میگم یونگی
_بله
+امروز میری سرکار یا نه
_نه یه هفته مرخصی گرفتم
+آهان باشه
بعد اینکه حرفم رفت و رو کاناپه جلوی من دراز کشید
نمیدونم چرا ولی خب حس معذب بودن بهم دست داد
بعد من پشت بهش خوابیدم
#بی_تی_اس
#بلک_پینک
#استری_کیدز
#بیبی_مانستر
#کیپاپ
#رمان
#یونگی
#لیسا
#والریا
دیدگاه ها (۴)

درسته دیره ولی خب لیسا جونم تولدت مبارک مرسی که به من امید د...

#ازداوج_اجباریپارت ۶ویو یونگی لیلی پشت به من خوابیدفک کنم که...

پارت ۴ #ازداوج_اجباری ویو یونگی بعد اینکه تو بغلم بود میخواس...

ویو لیلی: امروز روز اول زندگی مشترک من و یونگی بود _سلام فسق...

morning bitter

#مافیای زورگو🖤#پارت:۳ویو ات صبح از خواب بیدار شدم دیدم بغل ج...

#𝒇𝒐𝒓𝒄𝒆𝒅_𝒎𝒂𝒓𝒓𝒊𝒂𝒈𝒆پارت ۳۷<ویو لیلی>بعد از خوش و بش کردن با پدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط