The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part¹⁷ ✨️🪐
"دکتر با عجله وارد شد و وسایلش را روی میز فلزی کنار تخت چید. وقتی پنبه آغشته به مواد ضدعفونیکننده روی زخم باز گلوی سویون نشست، از شدت سوزش ناخودآگاه دستش را بالا آورد تا دست دکتر را پس بزند. اما قبل از اینکه به گلویش برسد، دست نیرمند و گرم جونگکوک مچش را در هوا گرفت."
"او بدون آنکه نگاهش را از صورت رنگ پریده دختر بردارد، آن دست کوچک را محکم اما با احتیاط پایین آورد و انگشتانش را لای انگشتان او قفل کرد."
«تکون نخور...»
"جونگکوک با صدایی که حالا آرامتر شده بود اما هنوز رگههایی از آن خشونت ذاتی را داشت، لب زد."
«چند لحظه تحمل کن.»
"چشمهای دختر روی جئون قفل شدند.
دکتر با دقت شروع به زدن بخیه کرد. اولین سوزن در پوست سویون فرو رفت. سویون ناخنش را در گوشت دست جونگکوک فشار داد. نگاه دختر پر از فریاد بود.؛
و سوزش بعدی، و بعد از آن... . سویون با نگاهش بدترین دشنامهایی که بلد بود را نثار مرد میکرد":
«همه اینا تقصیر توئه... مرتیکه روانی... اگه راه رو اشتباه نیومده بودم الان توی استودیوم داشتم نقاشی میکردم نه اینکه زیر دست یه جراح مافیا باشم...»
"جونگکوک پوزخند خیلی محوی زد. سپس خم شد و سرش را به گوش سویون نزدیک کرد، طوری که بوی عطر تلخش با بوی تند مواد ضدعفونیکننده مخلوط شد."
«داری توی دلت بهم فحش میدی، نه؟»
"او زمزمه کرد. اما حرفش به گوش دختر نرسید؛ به پوستش خورد."
«اشکالی نداره... ترجیح میدم با اون چشمای لجبازت بهم فحش بدی تا اینکه همینطور بیحال بیفتی یه گوشه. زودتر خوب شو فسقلی... چون هنوز تسویه حساب ما باقی مونده.»
"سویون نفسش را کوتاه کرد. آنقدر که حس میکرد در مرز خفگی است. با این حال بوی آن عطر را به خوبی حس میکرد. بویی که مثل تیغی نرم بالا آمد؛ تلخیاش تیز بود، اما لوکس. چشمهایش خمار شدند، حواسش مختل شد. از یک طرف سوزش سوزن که در پوستش فرو میرفت و از طرفی آن نزدیکی و گرمایی که از نفس های مرد ساطع میشد؛ نفس ها به دختر برخورد نمیکرد، در او نفوذ میکرد."
"جونگکوک عقب کشید."
"دکتر کارش را تمام کرد و پانسمان ظریفی روی گلوی سویون گذاشت. او رو به جونگکوک گفت":
—«خطر رفع شده قربان، زخمش زیاد عمیق نبود اما باید مواظب باشین بخیههاش باز نشه.»
"جونگکوک سری تکان داد و به دکتر اشاره کرد که خارج شود. اتاق دوباره در سکوتی سنگین فرو رفت."
"سویون دست دیگرش را به پانسمان تمیز گلویش رساند. لمسی کوتاه، گذرا... گویی میترسید بشکند."
—«گلوی من... .»
"جونگکوک هنوز دست سویون را رها نکرد. نگاهش روی سویون ثابت بود."
—«چیزی نیست... .»
"سویون پلک زد. دستش را کمی کشید، سپس فشار داد، گویی در حال سنجیدن قدرتش بود."
—«تو... .»
"جونگکوک کمی خم شد، با صدایی آرام و بی تفاوت لب زد":
—«من..؟»
"سویون سکوت کرد، لحظهای. نگاهش از تنگی در آمد."
—«عوضی هستی.»
"گوشه لب جونگکوک فقط کمی بالا رفت. اینبار فرق داشت. شبیه به پذیرشی سرد، حقیقتی تلخ برای دختر.
با شستش پشت دست دختر را نوازش کرد و با نگاهی که حالا تاریکتر و جدیتر شده بود، به چشمانش زل زد."
—«میدونم... .»
"سپس دست دختر را کمی فشرد."
«توقع داری بگم متاسفم؟»
"با صدایی بی پروا گفت، سپس ادامه داد."
«توی دنیای من، تاسف یعنی ضعف. اگه اون احمق موفق میشد تو رو ببره، الان به جای یه زخم کوچیک روی گلوت، داشتی برای زندگیت التماس میکردی.»
"دختر پلک دیگری زد، اما جرعت نکرد دستش را بکشد. فهمید این توجه مرد را بیشتر جلب میکند."
—«مقصرش تویی... .»
"مرد کمی در جایش جابهجا شد. طوری که سایهاش روی صورت سویون افتاد."
«شاید... . ولی نه دقیقا... .
این زخم... هزینهی نزدیک شدنت به دنیای منه... . هزینهی اون ورود اشتباهت... فسقلی.»
______________________________
اگه بد شده... کمی عجلهای نوشته شد... 🌝
شرایط پارت بعد: بازنشر بالای ۱۰، لایک بالای ۲۵
Part¹⁷ ✨️🪐
"دکتر با عجله وارد شد و وسایلش را روی میز فلزی کنار تخت چید. وقتی پنبه آغشته به مواد ضدعفونیکننده روی زخم باز گلوی سویون نشست، از شدت سوزش ناخودآگاه دستش را بالا آورد تا دست دکتر را پس بزند. اما قبل از اینکه به گلویش برسد، دست نیرمند و گرم جونگکوک مچش را در هوا گرفت."
"او بدون آنکه نگاهش را از صورت رنگ پریده دختر بردارد، آن دست کوچک را محکم اما با احتیاط پایین آورد و انگشتانش را لای انگشتان او قفل کرد."
«تکون نخور...»
"جونگکوک با صدایی که حالا آرامتر شده بود اما هنوز رگههایی از آن خشونت ذاتی را داشت، لب زد."
«چند لحظه تحمل کن.»
"چشمهای دختر روی جئون قفل شدند.
دکتر با دقت شروع به زدن بخیه کرد. اولین سوزن در پوست سویون فرو رفت. سویون ناخنش را در گوشت دست جونگکوک فشار داد. نگاه دختر پر از فریاد بود.؛
و سوزش بعدی، و بعد از آن... . سویون با نگاهش بدترین دشنامهایی که بلد بود را نثار مرد میکرد":
«همه اینا تقصیر توئه... مرتیکه روانی... اگه راه رو اشتباه نیومده بودم الان توی استودیوم داشتم نقاشی میکردم نه اینکه زیر دست یه جراح مافیا باشم...»
"جونگکوک پوزخند خیلی محوی زد. سپس خم شد و سرش را به گوش سویون نزدیک کرد، طوری که بوی عطر تلخش با بوی تند مواد ضدعفونیکننده مخلوط شد."
«داری توی دلت بهم فحش میدی، نه؟»
"او زمزمه کرد. اما حرفش به گوش دختر نرسید؛ به پوستش خورد."
«اشکالی نداره... ترجیح میدم با اون چشمای لجبازت بهم فحش بدی تا اینکه همینطور بیحال بیفتی یه گوشه. زودتر خوب شو فسقلی... چون هنوز تسویه حساب ما باقی مونده.»
"سویون نفسش را کوتاه کرد. آنقدر که حس میکرد در مرز خفگی است. با این حال بوی آن عطر را به خوبی حس میکرد. بویی که مثل تیغی نرم بالا آمد؛ تلخیاش تیز بود، اما لوکس. چشمهایش خمار شدند، حواسش مختل شد. از یک طرف سوزش سوزن که در پوستش فرو میرفت و از طرفی آن نزدیکی و گرمایی که از نفس های مرد ساطع میشد؛ نفس ها به دختر برخورد نمیکرد، در او نفوذ میکرد."
"جونگکوک عقب کشید."
"دکتر کارش را تمام کرد و پانسمان ظریفی روی گلوی سویون گذاشت. او رو به جونگکوک گفت":
—«خطر رفع شده قربان، زخمش زیاد عمیق نبود اما باید مواظب باشین بخیههاش باز نشه.»
"جونگکوک سری تکان داد و به دکتر اشاره کرد که خارج شود. اتاق دوباره در سکوتی سنگین فرو رفت."
"سویون دست دیگرش را به پانسمان تمیز گلویش رساند. لمسی کوتاه، گذرا... گویی میترسید بشکند."
—«گلوی من... .»
"جونگکوک هنوز دست سویون را رها نکرد. نگاهش روی سویون ثابت بود."
—«چیزی نیست... .»
"سویون پلک زد. دستش را کمی کشید، سپس فشار داد، گویی در حال سنجیدن قدرتش بود."
—«تو... .»
"جونگکوک کمی خم شد، با صدایی آرام و بی تفاوت لب زد":
—«من..؟»
"سویون سکوت کرد، لحظهای. نگاهش از تنگی در آمد."
—«عوضی هستی.»
"گوشه لب جونگکوک فقط کمی بالا رفت. اینبار فرق داشت. شبیه به پذیرشی سرد، حقیقتی تلخ برای دختر.
با شستش پشت دست دختر را نوازش کرد و با نگاهی که حالا تاریکتر و جدیتر شده بود، به چشمانش زل زد."
—«میدونم... .»
"سپس دست دختر را کمی فشرد."
«توقع داری بگم متاسفم؟»
"با صدایی بی پروا گفت، سپس ادامه داد."
«توی دنیای من، تاسف یعنی ضعف. اگه اون احمق موفق میشد تو رو ببره، الان به جای یه زخم کوچیک روی گلوت، داشتی برای زندگیت التماس میکردی.»
"دختر پلک دیگری زد، اما جرعت نکرد دستش را بکشد. فهمید این توجه مرد را بیشتر جلب میکند."
—«مقصرش تویی... .»
"مرد کمی در جایش جابهجا شد. طوری که سایهاش روی صورت سویون افتاد."
«شاید... . ولی نه دقیقا... .
این زخم... هزینهی نزدیک شدنت به دنیای منه... . هزینهی اون ورود اشتباهت... فسقلی.»
______________________________
اگه بد شده... کمی عجلهای نوشته شد... 🌝
شرایط پارت بعد: بازنشر بالای ۱۰، لایک بالای ۲۵
- ۳.۲k
- ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط