{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نشد ، نتوانست در میان هیاهوی عشق دوام آورد...شکست خورد ،

نشد ، نتوانست در میان هیاهوی عشق دوام آورد...شکست خورد ، شکسته شد ، خرد شد...نمیدانست بازنده است ، آن هم روبه‌روی حریفی چون..عشق!...
او باخت!...
دلش را به چشمان قهوه‌ای باخت ، دلش را اسیر زندان آن دو چشم های قهوه‌ای رنگ کرد...
و وجودش را به نفس های صاحب چشم ها گره زد...
دلش را نذر چشمانی کرد که در یک ثانیه برایش همه چیز شد...
بی فکر او آرام نمیشد...
آری...
او عاشق شده بود...عاشق آن دو چشمان قهوه‌ای!....

"یلدا"
دیدگاه ها (۱)

به خدا من روانی نیستم...به خدا به روانشناس و مشاوره نیازی ند...

#چندپارتی_درخواستی غريبه ، آشنا ، یه اشتباه...پارت دومهیچ کس...

#چندپارتی_درخواستیغریبه ، آشنا ، یه اشتباه...پارت اولبعد از ...

#چندپارتییه تنبیه مهمان من ...پارت سوم #تابع_قوانین_ویسگون#ج...

تاوانِ یک نگاه

«کیس مارک» **#درخواستی #تک پارتیصدای الارم اتاق را گرفت زود ...

اهوی ریز پا

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط