بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۵"
ویو ا.ت
همین که جونگکوک از اتاق بیرون رفت، خواستم دنبالش برم..
اما نگاهم روی یکی از قفسههای کتاب ثابت موند.
کنجکاوی دوباره سراغم اومد...
& فقط یه نگاه...
چند قدم جلو رفتم ..
روی میزش هیچ وسیلهی اضافهای نبود..
همهچیز با نظم عجیبی سر جای خودش قرار داشت ..
حتی خودکارها هم دقیق کنار هم چیده شده بودن...
با خودم گفتم:
& وسواس هم داره انگار...
لبخند کوتاهی زدم.
همون موقع چشمم به یه قاب عکس افتاد.
قاب رو برداشتم..
داخلش عکس جونگکوک بود؛ کنار مرد و زنی که احتمالاً پدر و مادرش بودن..
چند لحظه به عکس خیره شدم..
& هیچوقت دربارهی خانوادش چیزی نگفته...
آروم قاب رو سر جاش گذاشتم.
خواستم از اتاق خارج بشم که صدای چند نفر از بیرون اومد.
بیاختیار کنار در ایستادم...
صدای جونگکوک واضح شنیده میشد.
- جلسه رو شروع کنید..
یکی از مردها گفت:
«قربان، معاملهی هفتهی آینده...»
بقیهی حرفش رو نشنیدم.
همون لحظه درِ اتاق نیمهباز شد.
مینجائه با دیدن من جا خورد ...
«خانم ا.ت؟»
لبخند مصنوعی زدم...
& داشتم میرفتم..
مینجائه نگاه کوتاهی به داخل اتاق انداخت، بعد آروم گفت:
«قربان منتظرن جلسه شروع بشه.»
سرم رو تکون دادم..
& ..باشه.
از اتاق بیرون اومدم..
وقتی از کنار سالن جلسه رد میشدم، ناخودآگاه از شیشهی کنار در به داخل نگاه کردم...
جونگکوک در رأس میز نشسته بود.
همهی افراد حاضر با دقت به حرفهاش گوش میدادن...
هیچکس حرفش رو قطع نمیکرد...
هیچکس حتی جرئت نداشت بدون اجازه چیزی بگه...
با خودم زمزمه کردم:
& این آدم... واقعاً برای همه ترسناکه.
چرخیدم تا برگردم به اتاق ..
اما درست همون لحظه، جونگکوک که وسط صحبتش بود، نگاهش از روی افراد جلسه رد شد...
و از پشت شیشه، مستقیم با نگاه من تلاقی کرد.
خشکم زد..
فقط چند ثانیه...
چشم در چشم هم موندیم..
⭐️ادامه دارد....
(خوشگلا مرسی از تک تک حمایت هاتون بوس بهتون😘💖)
"پارت ۲۵"
ویو ا.ت
همین که جونگکوک از اتاق بیرون رفت، خواستم دنبالش برم..
اما نگاهم روی یکی از قفسههای کتاب ثابت موند.
کنجکاوی دوباره سراغم اومد...
& فقط یه نگاه...
چند قدم جلو رفتم ..
روی میزش هیچ وسیلهی اضافهای نبود..
همهچیز با نظم عجیبی سر جای خودش قرار داشت ..
حتی خودکارها هم دقیق کنار هم چیده شده بودن...
با خودم گفتم:
& وسواس هم داره انگار...
لبخند کوتاهی زدم.
همون موقع چشمم به یه قاب عکس افتاد.
قاب رو برداشتم..
داخلش عکس جونگکوک بود؛ کنار مرد و زنی که احتمالاً پدر و مادرش بودن..
چند لحظه به عکس خیره شدم..
& هیچوقت دربارهی خانوادش چیزی نگفته...
آروم قاب رو سر جاش گذاشتم.
خواستم از اتاق خارج بشم که صدای چند نفر از بیرون اومد.
بیاختیار کنار در ایستادم...
صدای جونگکوک واضح شنیده میشد.
- جلسه رو شروع کنید..
یکی از مردها گفت:
«قربان، معاملهی هفتهی آینده...»
بقیهی حرفش رو نشنیدم.
همون لحظه درِ اتاق نیمهباز شد.
مینجائه با دیدن من جا خورد ...
«خانم ا.ت؟»
لبخند مصنوعی زدم...
& داشتم میرفتم..
مینجائه نگاه کوتاهی به داخل اتاق انداخت، بعد آروم گفت:
«قربان منتظرن جلسه شروع بشه.»
سرم رو تکون دادم..
& ..باشه.
از اتاق بیرون اومدم..
وقتی از کنار سالن جلسه رد میشدم، ناخودآگاه از شیشهی کنار در به داخل نگاه کردم...
جونگکوک در رأس میز نشسته بود.
همهی افراد حاضر با دقت به حرفهاش گوش میدادن...
هیچکس حرفش رو قطع نمیکرد...
هیچکس حتی جرئت نداشت بدون اجازه چیزی بگه...
با خودم زمزمه کردم:
& این آدم... واقعاً برای همه ترسناکه.
چرخیدم تا برگردم به اتاق ..
اما درست همون لحظه، جونگکوک که وسط صحبتش بود، نگاهش از روی افراد جلسه رد شد...
و از پشت شیشه، مستقیم با نگاه من تلاقی کرد.
خشکم زد..
فقط چند ثانیه...
چشم در چشم هم موندیم..
⭐️ادامه دارد....
(خوشگلا مرسی از تک تک حمایت هاتون بوس بهتون😘💖)
- ۴۸۲
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط