بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۴"
چند ثانیه بعد، جونگکوک سر پیچ راهرو ظاهر شد...
همین که نگاهش به من و دو بادیگارد افتاد، قدمهاش کند شد..
با اخم پرسید:
- اینجا چیکار میکنی؟
دستبهسینه شدم.
& داشتم عمارت رو میدیدم.
نگاهش بین من و درِ اتاق کارش چرخید...
بعد رو به بادیگاردها گفت:
- اتفاقی افتاده؟
یکی از اونها سریع جواب داد:
«نه قربان. خانم فقط دربارهی اتاق سؤال داشتن.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند..
بعد نگاهش رو به من دوخت..
- کنجکاوی عادت خوبیه... اما نه برای هر جایی..
لبخند تمسخرآمیزی زدم.
& یعنی توی اون اتاق چه خبره که اینقدر محافظ داره؟
بدون اینکه جواب سؤالم رو بده، از کنارم رد شد و درِ اتاق کارش رو باز کرد ...
قبل از اینکه وارد بشه، مکث کرد..
- بیا داخل..
چشمهام از تعجب گرد شد..
حتی بادیگاردها هم به هم نگاه کردن...
با ناباوری پرسیدم:
& جدی؟
- فقط پنج دقیقه..
با تردید وارد اتاق شدم..
اتاق از چیزی که تصور میکردم بزرگتر بود.
یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق قرار داشت، قفسههای کتاب دیوارها رو پوشونده بودن و پنجرهی قدی رو به باغ عمارت باز میشد...
برخلاف تصورم، اتاق بههمریخته نبود؛ همهچیز دقیق و منظم سر جای خودش قرار داشت ..
جونگکوک پشت میزش نشست و پروندهای رو باز کرد...
- خب... دیدی.
اخم کردم.
& فقط یه اتاق کار معمولیه.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
- دقیقاً..
به اطراف نگاه کردم.
& پس چرا کسی حق نداره بیاد اینجا؟
این بار پرونده رو بست و نگام کرد...
- چون بعضی چیزها فقط باید بین آدمهای مورد اعتماد باقی بمونه ...
خواستم جوابش رو بدم که تقهای به در خورد...
مینجائه وارد شد.
«قربان، اعضای شورا رسیدن.»
جونگکوک از جاش بلند شد..
- پنج دقیقه دیگه میام..
مینجائه سرش رو تکون داد و بیرون رفت...
جونگکوک رو به من کرد..
- حالا دیگه کنجکاویت برطرف شد؟
با شیطنت شونه بالا انداختم...
& شاید... شاید هم نه.
برای اولین بار، گوشهی لبش به پوزخند خیلی کوتاهی کشیده شد ...
- دردسر درست نکن، ا.ت..
بعد از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت.
من اما هنوز وسط اتاق ایستاده بودم...
و حس میکردم پشت این ظاهر منظم، رازهای زیادی پنهان شده.
⭐️ادامه دارد ....
"پارت ۲۴"
چند ثانیه بعد، جونگکوک سر پیچ راهرو ظاهر شد...
همین که نگاهش به من و دو بادیگارد افتاد، قدمهاش کند شد..
با اخم پرسید:
- اینجا چیکار میکنی؟
دستبهسینه شدم.
& داشتم عمارت رو میدیدم.
نگاهش بین من و درِ اتاق کارش چرخید...
بعد رو به بادیگاردها گفت:
- اتفاقی افتاده؟
یکی از اونها سریع جواب داد:
«نه قربان. خانم فقط دربارهی اتاق سؤال داشتن.»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند..
بعد نگاهش رو به من دوخت..
- کنجکاوی عادت خوبیه... اما نه برای هر جایی..
لبخند تمسخرآمیزی زدم.
& یعنی توی اون اتاق چه خبره که اینقدر محافظ داره؟
بدون اینکه جواب سؤالم رو بده، از کنارم رد شد و درِ اتاق کارش رو باز کرد ...
قبل از اینکه وارد بشه، مکث کرد..
- بیا داخل..
چشمهام از تعجب گرد شد..
حتی بادیگاردها هم به هم نگاه کردن...
با ناباوری پرسیدم:
& جدی؟
- فقط پنج دقیقه..
با تردید وارد اتاق شدم..
اتاق از چیزی که تصور میکردم بزرگتر بود.
یک میز چوبی بزرگ وسط اتاق قرار داشت، قفسههای کتاب دیوارها رو پوشونده بودن و پنجرهی قدی رو به باغ عمارت باز میشد...
برخلاف تصورم، اتاق بههمریخته نبود؛ همهچیز دقیق و منظم سر جای خودش قرار داشت ..
جونگکوک پشت میزش نشست و پروندهای رو باز کرد...
- خب... دیدی.
اخم کردم.
& فقط یه اتاق کار معمولیه.
بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
- دقیقاً..
به اطراف نگاه کردم.
& پس چرا کسی حق نداره بیاد اینجا؟
این بار پرونده رو بست و نگام کرد...
- چون بعضی چیزها فقط باید بین آدمهای مورد اعتماد باقی بمونه ...
خواستم جوابش رو بدم که تقهای به در خورد...
مینجائه وارد شد.
«قربان، اعضای شورا رسیدن.»
جونگکوک از جاش بلند شد..
- پنج دقیقه دیگه میام..
مینجائه سرش رو تکون داد و بیرون رفت...
جونگکوک رو به من کرد..
- حالا دیگه کنجکاویت برطرف شد؟
با شیطنت شونه بالا انداختم...
& شاید... شاید هم نه.
برای اولین بار، گوشهی لبش به پوزخند خیلی کوتاهی کشیده شد ...
- دردسر درست نکن، ا.ت..
بعد از کنارم رد شد و از اتاق بیرون رفت.
من اما هنوز وسط اتاق ایستاده بودم...
و حس میکردم پشت این ظاهر منظم، رازهای زیادی پنهان شده.
⭐️ادامه دارد ....
- ۴۵۲
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط