{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۲۳"

ویو ا.ت

کتاب رو بستم و روی میز گذاشتم.


دیگه هیچ تمرکزی برای خوندن نداشتم.


از کتابخونه بیرون اومدم و آروم توی راهرو قدم زدم...


نگاهم به دری افتاد که با بقیه فرق داشت..


چوب تیره، دستگیره‌ی نقره‌ای و دو بادیگارد که دو طرفش ایستاده بودن...


با کنجکاوی جلو رفتم.

& اونجا چیه؟


یکی از بادیگاردها با احترام جواب داد:
«اتاق کار قربانه، خانم.»


سرم رو کمی کج کردم.

& یعنی هیچ‌کس اجازه نداره بره داخل؟


بادیگارد مکثی کرد.
«بدون اجازه‌ی قربان... خیر.»

همین جواب کافی بود تا حس کنجکاویم بیشتر بشه.

نگاهی به در انداختم...
& فقط یه نگاه می‌ندازم..


خواستم دستم رو به سمت دستگیره ببرم که بادیگارد یک قدم جلو اومد ...


«متأسفم خانم... اجازه ندارم.»


اخم کردم..

& من فقط می‌خواستم ببینم داخلش چه شکلیه ..


«دستور قربانه.»


با کلافگی نفس عمیقی کشیدم....
& همه‌چیز این خونه با دستور اون می‌چرخه؟


بادیگارد چیزی نگفت.

برگشتم و با حرص زیر لب گفتم:
& خودخواه...
همون لحظه صدای موتور چند ماشین از بیرون عمارت بلند شد...


چند خدمتکار با عجله به سمت ورودی رفتن ..


یکی از بادیگاردها آروم گفت:
«قربان برگشتن.»


به ساعت نگاه کردم.
& مگه قرار نبود چند ساعت بیرون باشه؟ (زیر لب)


از کنار پنجره به حیاط نگاه کردم..


جونگ‌کوک از ماشین پیاده شد ..


کتش رو روی شونه انداخته بود و با قدم‌های محکم وارد عمارت شد...


چند ثانیه بعد، صدای قدم‌هاش توی راهرو پیچید...


و مستقیم به سمتی می‌اومد که من ایستاده بودم.


⭐️ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

بوسه مرگ "پارت ۲۴"چند ثانیه بعد، جونگ‌کوک سر پیچ راهرو ظاهر ...

بوسه مرگ "پارت ۲۵"ویو ا.ت همین که جونگ‌کوک از اتاق بیرون رفت...

بوسه مرگ "پارت ۲۲"چند دقیقه بعد از رفتن جونگ‌کوک، از روی صند...

بوسه مرگ "پارت ۲۱"ویو ا.ت همین که آخرین جرعه‌ی آب‌پرتقالم رو...

بوسه مرگ "پارت ۳۱"ویو اتبعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از ا...

ضعف ممنوعه  Forbidden Weaknessp.29  (روایت از زبان جونگ کوک)...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط