half brother part : 43
حتی وقتی سوار ماشین شدیم اون هنوز عجیب و غریب به نظر میرسید . قبل از اینکه ماشین رو راه به سمت من برگشت و بهم گفت : * من وقتی به طبقه ی بالا رفتم اشتباها وارد اتاق برادر خونده ات شدم و اون اینها رو داد و گفت بهت بگم که توی اتاقش جا گذاشتی
کری یک جفت لباس زیر صورتی به دستم داد اینا همون یک جفتی لباسی بودن که جونگکوک بهم برنگردونده بود گرفتمشون و با ناباوری به خیابان خیره شدم گیج شده بودم. وقتی تونستم آروم بشم به اون رو کردم و گفتم
+ اون با این کارش میخواست تو رو به هم بریزه شاید باورت نشه اما اون یک شب همه ی لباس زیرای من رو برداشت و بعد از مدت زیادی بهم پس داد و اینها آخرین جفت لباسام بود که پیش خودش نگه داشته بود و هیچ موضوع دیگه ای وجود نداره
کری آهی کشید و گفت
* باشه ولی واقعا این برای من کمی عجیبه
گرتا : میدونم درک میکنم....ولی مطمئن باش فقط همینه بهم اعتماد کن
کری چیزی نگفت و فقط مستقیم به جاده نگاه میکرد پس منم گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و به جونگکوک پیام دادم
گرتا : چرا اینکارو کردی ؟
جونگکوک : همه ی لباس زیرهات رو یه جا نزار این خیلی بنظرم خنده داره
گرتا : برای او خنده دار نبود
جونگکوک : تو حتی ازش خوشت نمیاد
گرتا : از کجا میدونی؟
جونگکوک : چون تو از من خوشت میاد
گرتا : پر از اعتماد به نفسی نه؟
جونگکوک : تو هم یه بار خواستی که پر از من باشی یادته ؟
فکم پایین افتاد
گرتا : چرا همیشه اینکارا رو میکنی ؟
جونگکوک: چی کار؟
گرتا : بر می گردی به همون عوضی که درونت هستی
جونگکوک : به توی سوراخ دخترا؟
گرتا : تو حال بهم زنی
جونگکوک : میدونم....خیلی خوب هم میدونم اگر میتونستم این رو بهت نشون میدادم
گرتا : چرا این کار رو میکنی؟
جونگکوک : چون نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم
جونگکوک : برگرد
گرتا: چی؟
جونگکوک: برگرد خونه و پیش من باش
گرتا : نه
تلفونمو خاموش کردم و به کری نگاه کردم که هنوز به جاده نگاه میکرد جونگکوک فکر میکرد کیه که سعی میکرد قرارای منو بهم بزنه در حالیکه خودش با فاحشه ها همه کار میکرد و بعدش منو نادیده میگرفت. تمام شب ما تحت تاثیر کارای جونگکوک گذشت در واقعا جونگکوک روی شب ما سایه انداخته بود
ما به رستوران مکزیکی رفتیم
های گایز ۵۰ تایی شدنمون مبارک به مناسبت همین قراره دو تا پارت بزارم واستون که یکشو گذاشتم الان واستون اون یکی هم ساعت ۱۰ میزارم پس لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
کری یک جفت لباس زیر صورتی به دستم داد اینا همون یک جفتی لباسی بودن که جونگکوک بهم برنگردونده بود گرفتمشون و با ناباوری به خیابان خیره شدم گیج شده بودم. وقتی تونستم آروم بشم به اون رو کردم و گفتم
+ اون با این کارش میخواست تو رو به هم بریزه شاید باورت نشه اما اون یک شب همه ی لباس زیرای من رو برداشت و بعد از مدت زیادی بهم پس داد و اینها آخرین جفت لباسام بود که پیش خودش نگه داشته بود و هیچ موضوع دیگه ای وجود نداره
کری آهی کشید و گفت
* باشه ولی واقعا این برای من کمی عجیبه
گرتا : میدونم درک میکنم....ولی مطمئن باش فقط همینه بهم اعتماد کن
کری چیزی نگفت و فقط مستقیم به جاده نگاه میکرد پس منم گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و به جونگکوک پیام دادم
گرتا : چرا اینکارو کردی ؟
جونگکوک : همه ی لباس زیرهات رو یه جا نزار این خیلی بنظرم خنده داره
گرتا : برای او خنده دار نبود
جونگکوک : تو حتی ازش خوشت نمیاد
گرتا : از کجا میدونی؟
جونگکوک : چون تو از من خوشت میاد
گرتا : پر از اعتماد به نفسی نه؟
جونگکوک : تو هم یه بار خواستی که پر از من باشی یادته ؟
فکم پایین افتاد
گرتا : چرا همیشه اینکارا رو میکنی ؟
جونگکوک: چی کار؟
گرتا : بر می گردی به همون عوضی که درونت هستی
جونگکوک : به توی سوراخ دخترا؟
گرتا : تو حال بهم زنی
جونگکوک : میدونم....خیلی خوب هم میدونم اگر میتونستم این رو بهت نشون میدادم
گرتا : چرا این کار رو میکنی؟
جونگکوک : چون نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم
جونگکوک : برگرد
گرتا: چی؟
جونگکوک: برگرد خونه و پیش من باش
گرتا : نه
تلفونمو خاموش کردم و به کری نگاه کردم که هنوز به جاده نگاه میکرد جونگکوک فکر میکرد کیه که سعی میکرد قرارای منو بهم بزنه در حالیکه خودش با فاحشه ها همه کار میکرد و بعدش منو نادیده میگرفت. تمام شب ما تحت تاثیر کارای جونگکوک گذشت در واقعا جونگکوک روی شب ما سایه انداخته بود
ما به رستوران مکزیکی رفتیم
های گایز ۵۰ تایی شدنمون مبارک به مناسبت همین قراره دو تا پارت بزارم واستون که یکشو گذاشتم الان واستون اون یکی هم ساعت ۱۰ میزارم پس لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۳۹.۹k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط