half brother part : 44
من اینو فهمیدم که همونطور که جونگکوک میخواست کری کاملا از ادامه ی قرار بی میل بود
و کاملا عصبی و دلخور به نظر میرسد خب اگر بخوام با خودم رو راست باشم منم زیاد بدم نمیاد کار نیمه تموم جونگکوک رو تمام کنم و قرار رو به هم بزنم و برگردم پیش اون عوضی زورگو
من فقط از اینکه روی کری تمرکز کنم که مبادا بیشتر از این ناراحت بشه خسته شده بودم
و دوست داشتم بیشتر به جونگکوک فکر کنم...جونگکوک نه تنها توی پوست و خون من رفته بود بلکه تمام ذهن و احساسات من رو متعلق به خودش کرده بود
تلفنم رو روشن کردم و فورا پیامی از جونگکوک اومد
جونگکوک: ازت میخوام که برگردی خونه
گرتا : نه
جونگکوک : نمیخوام مزاحمت بشم ولی یک اتفاقی افتاده
معده ام بهم پیچید
گرتا : همه چی خوبه؟
جونگکوک : نه کسی صدمه دیده و نه چیز دیگه ای فقط لازمه که باهات حرف بزنم
جونگکوک : کجایی؟ سریعتر بیا میخوای من بیام دنبالت ؟
گرتا : نه " کری " منو میاره خونه
جونگکوک : باشه زیاد طولش نده
قلبم تند میزد
جریان چی بود؟
یه داستان دروغی درباره ی شکم دردم سرهم کردم و از کری خواستم منو به خونه ببره هر چند کری هم زیاد از این قرار هیجان زده به نظر نمیرسید و شاید هم از خداش بود زودتر از شرم خلاص شه با اون شلیک نهایی جونگکوک خب این طبیعی بود
من نتونستم به اون شدت که جونگکوک گفت زود به خونه برگردم ولی بالاخره رسیدم
کری حتی منتظر نموند من به درون خونه برم گازشو داد و رفت
مستقیم از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاق جونگکوک رسوندم بدون اینکه درو بکوبم وارد شدم
او روی تخت خواب نشسته بود و منتظر من بود در واقع هیچ وقت ندیده بودم که تا این حد ناراحت به نظر برسه از روی تخت بلند شد و مستقیم من به طرفم اومد و منو در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد.....
جونگکوک : ممنونم که برگشتی
همونطور که من رو روی سینه اش میفشرد قلبش زیر سرم محکم میکوبید خیلی دوست داشتم تا ابد همونجا بمونم و بوی خوشش رو به ریه بکشم
تمام بدنم خواستار این بود که اون منو محکم تر توی آغوشش حل کنه
گرتا : جونگکوک چه اتفاقی افتاده؟
از بغلش منو کشید بیرون و کمی به صورتم نگاه کرد دستم رو کشید و به سمت تختش منو کشوند نشستیم
جونگکوک : باید به کالیفرنیا برگردم
تمام غذاهایی که خورده بود به طرف گلوم هجوم آوردند
گرتا : چی؟
هتی گایز اینم از پارت دوم هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
و کاملا عصبی و دلخور به نظر میرسد خب اگر بخوام با خودم رو راست باشم منم زیاد بدم نمیاد کار نیمه تموم جونگکوک رو تمام کنم و قرار رو به هم بزنم و برگردم پیش اون عوضی زورگو
من فقط از اینکه روی کری تمرکز کنم که مبادا بیشتر از این ناراحت بشه خسته شده بودم
و دوست داشتم بیشتر به جونگکوک فکر کنم...جونگکوک نه تنها توی پوست و خون من رفته بود بلکه تمام ذهن و احساسات من رو متعلق به خودش کرده بود
تلفنم رو روشن کردم و فورا پیامی از جونگکوک اومد
جونگکوک: ازت میخوام که برگردی خونه
گرتا : نه
جونگکوک : نمیخوام مزاحمت بشم ولی یک اتفاقی افتاده
معده ام بهم پیچید
گرتا : همه چی خوبه؟
جونگکوک : نه کسی صدمه دیده و نه چیز دیگه ای فقط لازمه که باهات حرف بزنم
جونگکوک : کجایی؟ سریعتر بیا میخوای من بیام دنبالت ؟
گرتا : نه " کری " منو میاره خونه
جونگکوک : باشه زیاد طولش نده
قلبم تند میزد
جریان چی بود؟
یه داستان دروغی درباره ی شکم دردم سرهم کردم و از کری خواستم منو به خونه ببره هر چند کری هم زیاد از این قرار هیجان زده به نظر نمیرسید و شاید هم از خداش بود زودتر از شرم خلاص شه با اون شلیک نهایی جونگکوک خب این طبیعی بود
من نتونستم به اون شدت که جونگکوک گفت زود به خونه برگردم ولی بالاخره رسیدم
کری حتی منتظر نموند من به درون خونه برم گازشو داد و رفت
مستقیم از پله ها بالا رفتم و خودم رو به اتاق جونگکوک رسوندم بدون اینکه درو بکوبم وارد شدم
او روی تخت خواب نشسته بود و منتظر من بود در واقع هیچ وقت ندیده بودم که تا این حد ناراحت به نظر برسه از روی تخت بلند شد و مستقیم من به طرفم اومد و منو در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد.....
جونگکوک : ممنونم که برگشتی
همونطور که من رو روی سینه اش میفشرد قلبش زیر سرم محکم میکوبید خیلی دوست داشتم تا ابد همونجا بمونم و بوی خوشش رو به ریه بکشم
تمام بدنم خواستار این بود که اون منو محکم تر توی آغوشش حل کنه
گرتا : جونگکوک چه اتفاقی افتاده؟
از بغلش منو کشید بیرون و کمی به صورتم نگاه کرد دستم رو کشید و به سمت تختش منو کشوند نشستیم
جونگکوک : باید به کالیفرنیا برگردم
تمام غذاهایی که خورده بود به طرف گلوم هجوم آوردند
گرتا : چی؟
هتی گایز اینم از پارت دوم هدیه لایک و کامنت بزارید حمایت کنید یادتون نره
- ۳۰.۸k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط