احساسات سرد میشوند ، برای من.. سرد میشوند ،. مهبت ، عادی
مهم نیست چه کسی آنجا منتظر من است ، در این جاده ، ادم ها برای مدتی من را همراهی و سپس به دست دیگری رها میکنند ؛ آن لحظه من علاقه ای به "دیگر" ها ندارم و ، انسان بدی خطاب خواهم شد . برای همین است که راهم را در جادهای دیگر ادامه میدهم ، نه انسانی برلی قدم زدن.. نه هوایی برای نفس کشیدن.. نه آبی برای زنده ماندن.. نه اتمامی برای استراحت.... فقط ، حرکت کردن ، ؛
این چیزیاست که درحال اتفاق افتادن است.
از آن ؛ تنفر..دارم...