{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2


جونگکوک پوزخندی کم‌رنگ زد، نگاهش در چشمان لوسیا قفل شد:

_ فکر می‌کنی فقط تو اذیت شدی؟ مگه نه؟

لوسیا که هنوز میان سرمایِ حسِ جدایی و گرمایِ لحظه‌ی آغوشِ جونگکوک در نوسان بود، گیج نگاهش کرد. برای حفظ تعادل، دستش را آرام به سردیِ جزیره‌ی آشپزخانه تکیه داد و زمزمه کرد:

_ چی گفتی؟

جونگکوک آرام سرش را بالا آورد. این بار، سردیِ محسوسی در نگاهش بود، انگار تمامِ تلخیِ گذشته در آن جمع شده بود:

_ گفتم، فکر می‌کنی فقط خودت اون روز عذاب کشیدی؟

لوسیا اخمی کرد. نفسش را با صدا بیرون داد. دیگر حوصله‌ی بازی نداشت:

_ واضح حرف بزن، جونگکوک!

جونگکوک آهسته زبانش را داخل لپش چرخاند، انگار داشت جملاتش را مزه‌مزه می‌کرد. بعد، با عجله گفت:

_ اون شبِ لعنتی واسه هر دومون سخت بود خب؟.... منم اون شب سینه‌ام از درد می‌فشرد و مغزم از دل‌مشغولی نابودم می‌کرد!

لوسیا لبش را به دندان گرفت. سکوتِ بینشان سنگین بود، پر از حرف‌های ناگفته و دردهای مدفون. بعد از مکثی کوتاه، دوباره پرسید، این بار صدایش کمی لرزید:

_ اون روز... چرا ولم کردی؟

نگاه جونگکوک عمیق شد. انگار در آن لحظه، تمامِ گذشته جلوی چشمانش رژه رفت.

لوسیا ادامه داد، صدایش حالا بلندتر و پر از بغض بود:

_ چرا بدونِ هیچ حرفی رفتی و پشت سرت رو هم نگاه نکردی؟

سکوت.

و بعد، فریادِ لوسیا، سکوتِ خانه را شکست:

_ چراا!

جونگکوک تکان نخورد. خونسرد، اما با نگاهی که طوفانی در درونش شعله‌ور بود، به او خیره ماند.

سپس، یکی از صندلی‌های میز ناهارخوری را بیرون کشید، آرام نشست و نگاهش را به لوسیا دوخت:

_ اگه بی صدا بشینی و بهم گوش بدی، همه‌چیز رو بهت می‌گم.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۰)

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

مافیای من — قسمت ۲۰حقیقتی که نباید می‌فهمیدات همان‌جا ایستاد...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۲ | کلید قرمزصدای باران تمام خانه را پر کرد...

𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕آخر هفته بالاخره رسید.الین جلو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط