My Vampire Mate Season 2 part : ۴۱
چراغ قرمز خاموش شد
♤ خوبه پس قطع کرد
چراغ قرمز دوباره روشن شد
♤ دوباره داره زنگ میزنه واقعا ممکنه بخوای جلوشو بگیری
چراغ خاموش شد و چند بار دیگه روشن و خاموش شد و در همان حال جیمین و تهیونگ در سکوت فقط نگاه میکردند
_ مهم نیست
جیمین بالاخره گفت
_ من جلوشو نمیگیرم که با خانوادش حرف بزنه
♤ اونا مثل طاعون به سر این قلعه فرود میان
_ اگه بتونن اینجارو پیدا کنن و از حفاظ هامون عبور کنن یه فکری برای صلح باهاشون میکنم ، اونا علاقهی خاصی به چیزای براق دارن درسته؟یکی دو تا چیز قشنگ باید کفایت کنه
تهیونگ ابروهایش را بالا داد
♤ بزار ببینیم چطور کار میکنه
جیمین اخم کرد سپس به پنجره نگاه کرد
لحظهای بعد اِما را دید که روی سبزه ها پرید
♤ اوم ، میبینم که اونو دیدی
بدون اینکه سرش را بچرخاند پرسید
_ از کجا فهمیدی؟
♤ بدنت منقبض شد و به جلو خم شدی ، نگران نباش بزودی تو همچین شبی کنارش خواهی بود
انگار که اِما نگاهش را حس کرده باشد به سمت او چرخید بشدت زیبا بنظر میرسید با مه که احاطهاش کرده بود صورت رنگ پریده و ماه که بالای سرش بود
ولی چشمانش که حالا به حالت عادی برگشته بود چیزی نشان نمیداد
جیمین بشدت او را میخواست ولی میدانست که هر چه محکم تر او را در چنگش میگرفت او راحتتر مثل جیوه از بین انگشتانش بیرون میلغزید
تنها چیز در مورد او که پاسخ دهنده بود....بدنش بود...امشب نیازش بسیار شدید بود.....و جیمین میتوانست از این استفاده کند
اِما نگاهش را از او گرفت و در شب حرکت کرد
او متولد شده بود که به این مکان بپیوندد
جیمین تا وقتی به او خیره شد که در تاریکی ناپدید شد
تهیونگ پیشنهاد داد
♤ شاید باید بهش بگی که چرا زمان تنگه
نفسش را بیرون داد
_ اون با مردی نبوده
بار ها بارها برای گفتن حقیقت به او با خودش کلنجار رفته بود ولی حقیقت این است که او کاملا مایوس و ناامید بود که مجبور است اینکار را بکند و به او صدمه بزند
_ چی باید بهش بگم؟باید بهش بگم ' اگه باهام همکاری کنی ، پس منم خیلی بد بهت صدمه نمیزنم ' ؟
♤ مسیح ، من نمیدونستم که دست نخوردست افراد زیادی از لور نموندن که باکره باشن البته که نباید اینو بهش بگی وگرنه وحشت زدش میکنی و باعث میشه از اون شب بتر.....
_ لعنت بر شیطون
وقتی کاساندرا بدنبال اِما رفت جیمین غرید
تهیونگ حرکت دیگری را در بیرون پنجره دید
♤ من حواسم به این یکی هست چرا برای مدتی به خودت استراحت نمیدی؟
_ نه خودم میرم
به سمت در رفت
تهیونگ دستش را روی شانهی جیمین گذاشت
♤ بعد از اینکه موضعتو کاملا اعلام کردی ، کاساندرا جرات نمیکنه بهش صدمه بزنه ، میرم سراغ کاساندرا و بعد با اِما حرف میزنم ، مشکلی پیش نمیاره
_ نه تهیونگ ممکنه.....بترسونیش
♤ اوه آره....
تهیونگ ابروهایش را بالا داد و تمسخر گفت
♤ بعد از امشب میبینم که یه گنجشک ظریف توی دستات داری ، اگه بخواد با پشت دست بزنه تو دهنم مطمئن میشم که فکمو براش شل کنم
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما بالای سقف رفت تا جایی که روی لبه هایش حرکت کرد بشدت ایپدش را میخواست و تقریبا حاضر بود بخاطرش با آن دروغگو بخوابد
فکر کرد که مهم نیست که توسط خونآشام ها شکانده شده بود چون حتی آهنگ های ' Angry Female Rock ' در مقایسه با صدای خودش بسیار خسته کننده بنظر میرسید
چطور جیمین جرات کرد اینکار را با او بکند؟
او از حمله ی خونآشام ها جان سالم به در برده بود و جیمین عوض شد ، از حمله کاساندرا رد شد و حالا او باید بیاید و این دروغ را بر سرش هوار کند
هر بار که با او میامد حتی تا حدی صمیمی میشد این لیکا سنگ جدیدی برایش پرت میکرد
تغییرات دورش....برای کسی به ندرت خانه را ترک میکند و اهل سازگاری نیست....و تغییری که درونش رخ میداد او را میترساند
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
♤ خوبه پس قطع کرد
چراغ قرمز دوباره روشن شد
♤ دوباره داره زنگ میزنه واقعا ممکنه بخوای جلوشو بگیری
چراغ خاموش شد و چند بار دیگه روشن و خاموش شد و در همان حال جیمین و تهیونگ در سکوت فقط نگاه میکردند
_ مهم نیست
جیمین بالاخره گفت
_ من جلوشو نمیگیرم که با خانوادش حرف بزنه
♤ اونا مثل طاعون به سر این قلعه فرود میان
_ اگه بتونن اینجارو پیدا کنن و از حفاظ هامون عبور کنن یه فکری برای صلح باهاشون میکنم ، اونا علاقهی خاصی به چیزای براق دارن درسته؟یکی دو تا چیز قشنگ باید کفایت کنه
تهیونگ ابروهایش را بالا داد
♤ بزار ببینیم چطور کار میکنه
جیمین اخم کرد سپس به پنجره نگاه کرد
لحظهای بعد اِما را دید که روی سبزه ها پرید
♤ اوم ، میبینم که اونو دیدی
بدون اینکه سرش را بچرخاند پرسید
_ از کجا فهمیدی؟
♤ بدنت منقبض شد و به جلو خم شدی ، نگران نباش بزودی تو همچین شبی کنارش خواهی بود
انگار که اِما نگاهش را حس کرده باشد به سمت او چرخید بشدت زیبا بنظر میرسید با مه که احاطهاش کرده بود صورت رنگ پریده و ماه که بالای سرش بود
ولی چشمانش که حالا به حالت عادی برگشته بود چیزی نشان نمیداد
جیمین بشدت او را میخواست ولی میدانست که هر چه محکم تر او را در چنگش میگرفت او راحتتر مثل جیوه از بین انگشتانش بیرون میلغزید
تنها چیز در مورد او که پاسخ دهنده بود....بدنش بود...امشب نیازش بسیار شدید بود.....و جیمین میتوانست از این استفاده کند
اِما نگاهش را از او گرفت و در شب حرکت کرد
او متولد شده بود که به این مکان بپیوندد
جیمین تا وقتی به او خیره شد که در تاریکی ناپدید شد
تهیونگ پیشنهاد داد
♤ شاید باید بهش بگی که چرا زمان تنگه
نفسش را بیرون داد
_ اون با مردی نبوده
بار ها بارها برای گفتن حقیقت به او با خودش کلنجار رفته بود ولی حقیقت این است که او کاملا مایوس و ناامید بود که مجبور است اینکار را بکند و به او صدمه بزند
_ چی باید بهش بگم؟باید بهش بگم ' اگه باهام همکاری کنی ، پس منم خیلی بد بهت صدمه نمیزنم ' ؟
♤ مسیح ، من نمیدونستم که دست نخوردست افراد زیادی از لور نموندن که باکره باشن البته که نباید اینو بهش بگی وگرنه وحشت زدش میکنی و باعث میشه از اون شب بتر.....
_ لعنت بر شیطون
وقتی کاساندرا بدنبال اِما رفت جیمین غرید
تهیونگ حرکت دیگری را در بیرون پنجره دید
♤ من حواسم به این یکی هست چرا برای مدتی به خودت استراحت نمیدی؟
_ نه خودم میرم
به سمت در رفت
تهیونگ دستش را روی شانهی جیمین گذاشت
♤ بعد از اینکه موضعتو کاملا اعلام کردی ، کاساندرا جرات نمیکنه بهش صدمه بزنه ، میرم سراغ کاساندرا و بعد با اِما حرف میزنم ، مشکلی پیش نمیاره
_ نه تهیونگ ممکنه.....بترسونیش
♤ اوه آره....
تهیونگ ابروهایش را بالا داد و تمسخر گفت
♤ بعد از امشب میبینم که یه گنجشک ظریف توی دستات داری ، اگه بخواد با پشت دست بزنه تو دهنم مطمئن میشم که فکمو براش شل کنم
ᚐ ᚐᚐ 🥀 ᚐᚐ ᚐ
اِما بالای سقف رفت تا جایی که روی لبه هایش حرکت کرد بشدت ایپدش را میخواست و تقریبا حاضر بود بخاطرش با آن دروغگو بخوابد
فکر کرد که مهم نیست که توسط خونآشام ها شکانده شده بود چون حتی آهنگ های ' Angry Female Rock ' در مقایسه با صدای خودش بسیار خسته کننده بنظر میرسید
چطور جیمین جرات کرد اینکار را با او بکند؟
او از حمله ی خونآشام ها جان سالم به در برده بود و جیمین عوض شد ، از حمله کاساندرا رد شد و حالا او باید بیاید و این دروغ را بر سرش هوار کند
هر بار که با او میامد حتی تا حدی صمیمی میشد این لیکا سنگ جدیدی برایش پرت میکرد
تغییرات دورش....برای کسی به ندرت خانه را ترک میکند و اهل سازگاری نیست....و تغییری که درونش رخ میداد او را میترساند
سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۵.۱k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط