PART THREE
PART THREE
--------
رستوران، فضایی دنج و لوکس داشت. نورپردازی ملایم، موسیقی ملایم در پسزمینه، و میز بزرگی که اعضای BTS دور آن نشسته بودند، فضایی صمیمی و دلنشین را ایجاد کرده بود. پس از ورود یونا و خوشامدگویی گرم اعضا، جشن رسماً آغاز شد. شام خوشمزهای سرو شد و گفتوگوها حول محور موفقیتهای اخیر یونا، خاطرات خندهدار از دوران کارآموزی گروه، و برنامههای آیندهشان میچرخید.
جانگ کوک، در حالی که بیشتر شنونده بود، گاهی نگاهش را به سمت یونا میدوخت. او مجذوب ترکیب هوش، استعداد و فروتنی در وجود یونا شده بود. در طول صحبتها، چند بار فرصتی دست داد تا یونا را کمی بیشتر بشناسد.
در یک لحظه، وقتی بقیه اعضا مشغول بحث درباره یک پروژه جدید بودند، جانگ کوک به کنار یونا که کمی از جمع فاصله گرفته بود، رفت. "میدونم که این موفقیت نتیجهی تلاش خودته، ولی باز هم تبریک میگم. واقعاً لیاقتش رو داری."
یونا لبخندی زد و به چشمان جانگ کوک نگاه کرد. "خیلی ممنونم. لطف شما و بچهها هم خیلی ارزشمنده. حمایتتون واقعاً بهم انرژی میده."
جانگ کوک کمی جلوتر آمد و صدایش را پایین آورد، گویی رازی را میخواست فاش کند. "راستش رو بخوای، از همون اول که دیدمت، یه حسی بهم گفت که تو با بقیه فرق داری. اون اعتماد به نفس روی صحنه... اون نگاه مصمم... خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم."
گونههای یونا کمی گل انداخت. "واقعاً؟ ممنونم. من فقط سعی کردم بهترین خودم باشم."
"و بهترین خودت هم، فوقالعاده است." جانگ کوک با لحنی که کمی از حالت دوستانه فراتر رفته بود، گفت. "خیلی دوست دارم بیشتر در مورد دنیای طراحی و نگاهت به هنر بدونم. شاید... شاید یه وقتی فرصتی شد که بیشتر صحبت کنیم؟ مثلاً، یه قهوه؟"
قلب یونا تندتر زد. پیشنهاد جانگ کوک، هرچند کوتاه و در لفافه، حس خاصی را در وجودش بیدار کرده بود. "حتماً. خوشحال میشم."
آن شب، در میان خندهها و صحبتهای گرم، نگاههای پنهانی بین جانگ کوک و یونا رد و بدل شد. جرقهای که در مراسم مد زده شده بود، حالا با این گفتوگوی خصوصی، جان تازهای گرفته بود. هر دو احساس میکردند که در این آشنایی، چیزی فراتر از یک دوستی ساده در حال شکلگیری است، چیزی که شاید بتواند دنیای پر زرق و برق آنها را دگرگون کند.
---**
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
--------
رستوران، فضایی دنج و لوکس داشت. نورپردازی ملایم، موسیقی ملایم در پسزمینه، و میز بزرگی که اعضای BTS دور آن نشسته بودند، فضایی صمیمی و دلنشین را ایجاد کرده بود. پس از ورود یونا و خوشامدگویی گرم اعضا، جشن رسماً آغاز شد. شام خوشمزهای سرو شد و گفتوگوها حول محور موفقیتهای اخیر یونا، خاطرات خندهدار از دوران کارآموزی گروه، و برنامههای آیندهشان میچرخید.
جانگ کوک، در حالی که بیشتر شنونده بود، گاهی نگاهش را به سمت یونا میدوخت. او مجذوب ترکیب هوش، استعداد و فروتنی در وجود یونا شده بود. در طول صحبتها، چند بار فرصتی دست داد تا یونا را کمی بیشتر بشناسد.
در یک لحظه، وقتی بقیه اعضا مشغول بحث درباره یک پروژه جدید بودند، جانگ کوک به کنار یونا که کمی از جمع فاصله گرفته بود، رفت. "میدونم که این موفقیت نتیجهی تلاش خودته، ولی باز هم تبریک میگم. واقعاً لیاقتش رو داری."
یونا لبخندی زد و به چشمان جانگ کوک نگاه کرد. "خیلی ممنونم. لطف شما و بچهها هم خیلی ارزشمنده. حمایتتون واقعاً بهم انرژی میده."
جانگ کوک کمی جلوتر آمد و صدایش را پایین آورد، گویی رازی را میخواست فاش کند. "راستش رو بخوای، از همون اول که دیدمت، یه حسی بهم گفت که تو با بقیه فرق داری. اون اعتماد به نفس روی صحنه... اون نگاه مصمم... خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم."
گونههای یونا کمی گل انداخت. "واقعاً؟ ممنونم. من فقط سعی کردم بهترین خودم باشم."
"و بهترین خودت هم، فوقالعاده است." جانگ کوک با لحنی که کمی از حالت دوستانه فراتر رفته بود، گفت. "خیلی دوست دارم بیشتر در مورد دنیای طراحی و نگاهت به هنر بدونم. شاید... شاید یه وقتی فرصتی شد که بیشتر صحبت کنیم؟ مثلاً، یه قهوه؟"
قلب یونا تندتر زد. پیشنهاد جانگ کوک، هرچند کوتاه و در لفافه، حس خاصی را در وجودش بیدار کرده بود. "حتماً. خوشحال میشم."
آن شب، در میان خندهها و صحبتهای گرم، نگاههای پنهانی بین جانگ کوک و یونا رد و بدل شد. جرقهای که در مراسم مد زده شده بود، حالا با این گفتوگوی خصوصی، جان تازهای گرفته بود. هر دو احساس میکردند که در این آشنایی، چیزی فراتر از یک دوستی ساده در حال شکلگیری است، چیزی که شاید بتواند دنیای پر زرق و برق آنها را دگرگون کند.
---**
امیدوارم خوشتون بیاد ❤️
- ۱.۲k
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط