{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۲۰ }🌔

×که ماشین ایستاد ... نگاهی به جلوم کردم که متوجه تابلو مهد کودک شدم ...

- همینجا باش ... من میرم دنبال لنا... بیرون نیای خیس میشی ..

× با سر حرفشو تایید کردم که از ماشین پیاده شد ... نگاهی به عروسک داخل دستم انداختم خیلی نرم بود ... خنده ای به عروسک کردم و نگاهم رو به جلو دادم ... دقیقا جایی که جونکوک وایستاده بود...

× خودمونیم ها ولی به عنوان یک سرپرست دختر خیلی جنتلمنه...

× با یک هودی جلوی در مهدکودک وایستاده بود یک دستش توی جیبش بود و دست دیگش سیگار بود.... راستش اگه ازش تنفر نداشتم خودم مخشو میزدم ... ولی حیف که این تنفر کوفتی نمیزاره...

× نگاهم رو از کوک گرفتم که متوجه لنا شدم با کوله پشتیش به سمت کوک رفت و پرید بغلش ... بدون اینکه از ماشین پیاده بشم در سمت خودم رو باز کردم ...

× جونکوک اشاره ای به من که داخل ماشین بودم کرد... لنا کیفش رو دست جونکوک داد و با دو زیر بارون به سمتم اومد ... از ماشین پیاده شدم که پرید بغلم ... لنا به اندازه کافی خیس بود واسه همین داخل ماشین نشستم و لنا رو هم روی پام گذاشتم ... لنا مثل یک بچه ۲ ساله محکم بغلم کرده طوری که انگار می‌خوام فرار بکنم ... جونکوک وارد ماشین شد .... و با روشن کرد ماشین لنا شروع به حرف زدن کرد...

& ات دلم براتتتت خیلی تنگ شده بود..
× منم همینطور فسقلی...
& ولی باهات قهرم ...
× برای چی ...
& چرا اون روز رزا رو بغل کردی ... یعنی منو دوست نداری... ( ناراحت)
× ببینمت ( سر لنا رو میاره بالا) هیچکس نمی‌تونه جای شما رو برام بگیره ... رزا خودش اومد بغلم ...
& عاشقتم ات...
× منم همینطور...

× با بوسی که لنا روی لپم گذاشت ذوق کردم ... نگاهی بهش کردم ...که جونکوک خم شد و سریع در ماشین سمت من رو بست ..‌.

- یخ میزنید ... لنا مهدکودک چطور بود ...
& بعد نبود ...
- بد نبود ؟
& خوب ترجیع میدم پیش اتم باشم ...
× منم همینطور... خیلی دوست دارم پیشم باشی... می‌دونی توی این یک هفته چقدر وابستت شدم ...وقتی رفتم خونه داشتم میپوسیدم... هیچکس پیشم نبود ...

& دوباره بیام خونت ...
× آره...

- نه..
& چی چرا دایی...
- لنا ات هم کار و زندگی داره نمی تونه که پیش تو باشه که .. مگه نه ات...

× شونه ای بالا انداختم به معنی نمی‌دونم که با نگاه های چپ چپ جونکوک مواجه شدم ... خنده ای به کارش کردم که لنا شروع به حرف زدن کرد...

& میبینی آتی... نه میزاره بیام پیش تو .. نه زن میگیره ... نه...

& ( میپره وست حرف خودش ) وایسا ببینم.... دایی چرا زن نمی‌گیری ؟... داری پیر میشی ها... ؟

× باورم نمیشد یک وجب بچه داشت به جونکوک دستور میداد...

- او لنا خانم زبون باز کردی ...‌اون وقت من کی رو بگیرم که هم دوستش داشته باشم هم شما دوستش داشته باشی...

& اتتتتت

× چیییی ( از حرفش تعجب کرده بودم ...)

× نه اون سنش از من خیلی بیشتره ...
& دیدی دایی اتم میگه پیری نمی‌خواد باهات باشه ...

- چند سالته ( حرصی)
× من ۱۸
- همین الان میرم محضر ...


ادامه دارد....🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۹۷)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط