{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Gentlemanshusband

#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_385

هرچه بیشتر صحبت میکرد
اون بغض لعـ.نتی بیشتر قصد ترکیدن داشت؛
چشمامو ازش گرفتم تا نتونه مردمک های لرزونم رو ببینه.
سعی کردم چند کلمه صحبت کنم
چشمام رو با در.د بازو بسته کردم

+تو چی میدونی از احساسات یه دختر؟
چی میدونی که وقتی اینطوری بهش توهین میکنی چه بلایی سرش میاد؟
چطور ازم توقع داری راحت از این موضوع بگذرم؟
نابودم کردی، با بی اعتمادیات غرورمو قلبمو احساسمو.. همه چیزم رو ازم گرفتی..
چطور نمیفهمی زندگی و کل جوونیم چطور از بین رفته؟
چه چیزی از بقیه دخترا کم داشتم که این طور دچار این سرنوشت بد شدم؟
اخه تو چیو درک میکنی تو...

اون بغض لعنتی اجازه نداد که حرفمو کامل کنمو قطره اشکی از گوشه چشمم چکید
جونگکوک اروم چونمو توی دستش گرفت و سرمو سمت خودش چرخوند
عمیق به چهرش نگاه کردم
ولی چیزی جز سرشکستگیو غم ندیدم.
میتونستم از نگاهش بفهمم که چقدر داغونه و چه شرایط سختیو داره تحمل میکنه.
تلخ لبخند زد
همین لبخند تلخ کافی بود تا ته دلم برای چندمین بار به خودم لعـ.نت بفرستم
که چرا  اینطوری و توی این وضعیت این حرافارو بهش زدم!
دلم به حا.ل خرابش سوخت.
دست کمی از من نداشت.


_لیلی تو داری گریه میکنی

همونطور که اشک از چشمام جاری میشد سری به نشونه نه تکون دادم
وزنش رو از رو.م برداشت و پیشونیش رو به پیشونیم چسپوند..

_متاسفم
حتی نمیتونم توی چشمات نگاه کنم
همش تقصیر منه.. تقصیر منه که اینطوری عذاب میکشی.. تقصیر منه که جوونی نکردی..
لیلی معذرت میخوام

برای اولین بار توی طول زندگیم،
بغضش رو احساس کردم.
با دیدنو شنیدن بغضش قلبم در.د گرفتو با صدای بلند تری زدم زیر گریه.
سرشو توی موهام فرو برد همونجا بغض سنگینش شکستو اروم شونه هاش لرزید.. محکم بغـ..لم کرد.
الان تنها چیزی که منم نیاز داشتم همین بود
دستامو محکم دور کمـ.رش حلقه کردم..
هرچند که اینقدر با عضـ.له و هیـ..کلی بود که دستم به اون دستم نمیرسید.
سرمو توی سیـ/نش فرو بردمو سعی کردم اونجا هق هقم رو کنترل کنم..

*  *  * 

با صدای در از خواب بیدار شدم
اروم پلکام رو از هم باز کردم و توی تخت یه قلطی زدم
پتو رو کنار کشیدم و روی تخت نیم خیز نشستم.
نگاهم به پنجره نیمه باز افتاد که باد ازش رد شده بودو داشت پرده رو تکون میداد.
با یاداوی دیشبو دیدن جونگکوک، یه لبخند تلخ، ناخداگاه روی لـ..بم نقش بست. سریع از روی تخت پایین اومدم  و پنجره رو بستم
یه نگاهی توی ایینه به خودم انداختم
احساس میکردم که چهرم کمی از اون حالت بی روحی درومده.
درو باز کردمو با بابا روبرو شدم...
انگار اونم متوجه تغییر حالم شده بود که لبخند گرمی بهم زد

_ سلام صبحت بخیر دخترم
+سلام صبح بخیر بابا
_صبحانه حاضره
+شرمنده بابا همش تو داری مجبور میشب این کارارو انجام بدی
_این چه حرفیه؟  زود باش بیا که دیگه شکمم داره منو میکشه از گرسنگی
+میرم سرویسو زود برمیگردم

سری تکون داد و از جلوی در کنار رفت
بدو بدو وارد سرویس شدم و بعد انجام کارام
سمت اشپزخونه به راه افتادم
نشستم پشت میز صبحانه
امروزم رو بر خلاف روزای گذشته با انرژی شروع کردم
و بعد صبحانه و شستن ظرفا دوباره وارد اتاقم شدم..
صندلی میز کامپیوتر رو برداشتم و روبروی پنجره گذاشتم
برفا کم کم داشتن آب میشدن.
الان بهترین موقعیت بود که دیگه تصمیمم رو جدی بگیرم و از این حالت در بیام

*  *  *
حدود یک ساعت همینطور به بیرون خیره شدم
داشتم اتفاقات این مدت رو رصد میکردم
و سعی میکردم یه تصمیم عاقلانه بگیرم..
بالاخره به یه نتیجه رسیدم
اونم این بود که بهتره یک فرصت دیگه به جونگکوک بدم؛
شاید رفتارش بی اندازه غیر قابل قبول بوده.
ولی مطمئنم هیچکس نمیتونه جای جونگکوک رو توی قلبم بگیره.
هرچقدر هم که از دستش ناراحت باشم
عادلانه نیست که اینقدر راحت به فکر طلـ.لاق باشم

300 لایک
100 بازنشر
دیدگاه ها (۳۲)

#Gentlemans_husband#season_Third#part_384+توی چهره من اثری ا...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_383دستمو اروم روی شقیق...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

قلب های مرده پارت ¹²تقریبا هوا روشن شده بود...احساس میکردم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط