P
P33
صبح زود بلند شد.
رفت خونه سونگ هی.
زنگ در زد.
انتظار میکشید.
درو باز کردن خدمتکار کت جیزل گرفت.
قدم برمیداشت جلوی سونگ هی وایستاد.
جیزل:برات غذا اوردم
رنگش پریده.
زیر چشماش پف داره.
سونگ هی:اینجا چیکار میکنی
دختر لبخند زد.
جیزل:نباید مراقب هم کلاسیم باشم
سکوت.
رفت نشست.
جیزل:مگه امروز نباید برای سریال جدیدت بری روی صحنه پس چرا خونه ای
هیچی نمیگفت.
انگار از او ترسیده بود.
جیزل:برای ترسیدن خیلی زوده سونگ هی
بلند شد به دختر سیلی زد.
جیزل خندید.
سونگ هی:برو بمیر
دستی لای موهاش کشید.
جیزل:بهت گفته بودم نابودت میکنم ولی باور نکردی واقعا حیف شد
نزدیک گوش سونگ هی شد.
جیزل:دیگه هیچکس ازت خوشش نمیاد
گوشه لبش تکون خورد.
از اونجا رفت بیرون.
وقتی پاش از اونجا گذاشت بیرون.
نفس عمیقی کشید.
صدای سونگ هی میومد که داشت وسیله مینداخت روی زمین جیغ میکشید.
سمت شرکت رفت.
اینه ی آسانسور تصویرشو برگردوند.
کت شلوار مشکی با اون طرح خاص.
صورت خونسرد، موهای مرتب.
نه استرس، نه عجله.
طبقه ۳۰ بالاترین طبقه رو فشار داد.
فکر میکرد.
هیچکس نمیتونست بفهمه به چه چیزی فکر میکنه.
آسانسور وایستاد.
سکوت این طبقه فرق داشت.
رفت و آمد کمتر بود.
نور ملایم، فرش تیره.
این بار پاشنه هاشو کمی آرومتر از همیشه روی زمین گذاشت.
بدون تابلو، بدون اسم.
فقط قدرت.
بدون اینکه در بزنه دستگیره رو پایین داد.
وارد شد.
شرطا
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
صبح زود بلند شد.
رفت خونه سونگ هی.
زنگ در زد.
انتظار میکشید.
درو باز کردن خدمتکار کت جیزل گرفت.
قدم برمیداشت جلوی سونگ هی وایستاد.
جیزل:برات غذا اوردم
رنگش پریده.
زیر چشماش پف داره.
سونگ هی:اینجا چیکار میکنی
دختر لبخند زد.
جیزل:نباید مراقب هم کلاسیم باشم
سکوت.
رفت نشست.
جیزل:مگه امروز نباید برای سریال جدیدت بری روی صحنه پس چرا خونه ای
هیچی نمیگفت.
انگار از او ترسیده بود.
جیزل:برای ترسیدن خیلی زوده سونگ هی
بلند شد به دختر سیلی زد.
جیزل خندید.
سونگ هی:برو بمیر
دستی لای موهاش کشید.
جیزل:بهت گفته بودم نابودت میکنم ولی باور نکردی واقعا حیف شد
نزدیک گوش سونگ هی شد.
جیزل:دیگه هیچکس ازت خوشش نمیاد
گوشه لبش تکون خورد.
از اونجا رفت بیرون.
وقتی پاش از اونجا گذاشت بیرون.
نفس عمیقی کشید.
صدای سونگ هی میومد که داشت وسیله مینداخت روی زمین جیغ میکشید.
سمت شرکت رفت.
اینه ی آسانسور تصویرشو برگردوند.
کت شلوار مشکی با اون طرح خاص.
صورت خونسرد، موهای مرتب.
نه استرس، نه عجله.
طبقه ۳۰ بالاترین طبقه رو فشار داد.
فکر میکرد.
هیچکس نمیتونست بفهمه به چه چیزی فکر میکنه.
آسانسور وایستاد.
سکوت این طبقه فرق داشت.
رفت و آمد کمتر بود.
نور ملایم، فرش تیره.
این بار پاشنه هاشو کمی آرومتر از همیشه روی زمین گذاشت.
بدون تابلو، بدون اسم.
فقط قدرت.
بدون اینکه در بزنه دستگیره رو پایین داد.
وارد شد.
شرطا
لایک ۱۵
کامنت ۱۰
- ۱.۱k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط