#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۰۶: جاسوس بد
جونگکوک چند ثانیه به انتهای راهرو خیره ماند.
چشمهایش کمی تنگ شد.
— «بیا بیرون.»
سکوت*
هیچ حرکتی نبود.
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
— «میدونم اونجایی.»
چند ثانیه دیگر گذشت.
بعد ناگهان
تهیونگ خیلی آرام از پشت ستون بیرون آمد.
انگار دانشآموزی که سر کلاس تقلب گرفته شده باشد.
جونگکوک همانطور خشک نگاهش کرد.
— «جدی؟»
تهیونگ دستهایش را بالا برد.
— «قبل از هرچیز… اجازه بده توضیح بدم.»
جونگکوک اخم کرد.
— «توضیح بده چرا داری پشت ستونهای قصر جاسوسی میکنی؟»
تهیونگ خیلی جدی گفت:
— «جاسوسی نمیکردم.»
مکث کرد*
— «نگاه میکردم.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «فرقش چیه؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— «فرقش اینه که جاسوسها نیت بد دارن.»
بعد با لبخند شیطنتآمیز گفت:
— «من فقط کنجکاوم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
[ادامه دارد...]
***
دوستان به خاطر اینکه این پارت خیلی کم بود شرطی براش گذاشته نمیشه تا یه ساعت دیگه پارت 107 رو براتون آپلود میکنم
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
پارت ۱۰۶: جاسوس بد
جونگکوک چند ثانیه به انتهای راهرو خیره ماند.
چشمهایش کمی تنگ شد.
— «بیا بیرون.»
سکوت*
هیچ حرکتی نبود.
جونگکوک آه کوتاهی کشید.
— «میدونم اونجایی.»
چند ثانیه دیگر گذشت.
بعد ناگهان
تهیونگ خیلی آرام از پشت ستون بیرون آمد.
انگار دانشآموزی که سر کلاس تقلب گرفته شده باشد.
جونگکوک همانطور خشک نگاهش کرد.
— «جدی؟»
تهیونگ دستهایش را بالا برد.
— «قبل از هرچیز… اجازه بده توضیح بدم.»
جونگکوک اخم کرد.
— «توضیح بده چرا داری پشت ستونهای قصر جاسوسی میکنی؟»
تهیونگ خیلی جدی گفت:
— «جاسوسی نمیکردم.»
مکث کرد*
— «نگاه میکردم.»
جونگکوک پوزخند زد.
— «فرقش چیه؟»
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— «فرقش اینه که جاسوسها نیت بد دارن.»
بعد با لبخند شیطنتآمیز گفت:
— «من فقط کنجکاوم.»
جونگکوک سرش را تکان داد.
[ادامه دارد...]
***
دوستان به خاطر اینکه این پارت خیلی کم بود شرطی براش گذاشته نمیشه تا یه ساعت دیگه پارت 107 رو براتون آپلود میکنم
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
- ۲.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط