شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
۱۰
ویو هیون جین:
داشتم از سردرد میمردم،
باورم نمیشد من تمام زندگیم به عنوان ولیعهد فرانسه آموزش دیدم و الان! حتی نمیتونم اوضاع قصرم رو درست کنم! دورم یه مشت خیانتکار جمع کرده بودم!
حالم واقعاً خوب نبود به سمت اتاقم حرکت کردم
صدای بلند خنده هاش پیچید تو گوشم
در رو باز کردم و رفتم داخل اما متوجهم نشد، اولین بار بود که خندش رو میدیدم
با صدای بلند جوری که سعی کردم لرزش صدام مشخص نباشه گفتم:
میبینم که با فلور آشنا شدی!
با صدام سرش رو چرخوند
با دیدنم لبخندش رو لبش خشکید
چشماش حالت ترس گرفت ،
فلور : اوه ,سرورم تشریف آوردید!
همونطور که نگاهم رو آنا بود گفتم:
حال بانوم چطوره؟
فلور: پزشک گفتن حالشون بهتره فقط خسته بودن،
بهم نگاه نمیکرد و این اعصابم رو بهم میریخت ، چه غلطی کرده بودم؟!.
هیون جین: فلور ندیمه شخصیمه
از این به بعد ندیمه توام هست ، چیزی خواستی بهش بگو،
بعد رو به بقیه ندیمه ها گفتم: همه برن بیرون !
سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد
دیگه اون غرور روز اول رو تو چهرش نمیدیدم ، نقابی نداشت!
فقط یه دختر بچه ی ترسیده بود
به خودم لعنت فرستادم، من این کار رو باهاش کرده بود؟!
آروم رفتم جلو و کنارش رو تخت نشستم
خواست بلند شه که گفتم: نمیخواد !
دراز بکش ، هنوز کامل بهبود پیدا نکردی،
....
دستش رو از زیر لحاف بیرون آوردم و گرفتم تو دستم
هیون جین: چرا آنقدر عرق کردی؟
دستش رو بردم جلوی دهنم و آروم فوت کردم ،
نگاهم رفت سمت زخم های روی بازوش
برای بار هزارم خودم رو لعنت کردم،
هیون جین: درد.. داری؟...
جوابی نگرفتم ،،
من آنقدر سرد شده بودم؟
آنقدر بی رحم؟ کی؟ چطور تونستم روش دست بلند کنم؟
با صدای گرفته گفتم:
ببخش... بدجور اشتباه کردم،
آنا: الان متوجه شدین من کشور عزیزتون رو نفروختم سرورم؟!
هیون جین: اره
آنا: چه حیف ، امیدوار بودم به جرم خیانت خودتون منو از شر این زندگی خلاص کنید
جوابی ندادم
جوابی نداشتم که بدم
بلند شدم و گفتم : وقتی حالت بهتر شد بگو برات غذا بیارن
و از اتاق بیرون رفتم
#هیونجین#فیک
۱۰
ویو هیون جین:
داشتم از سردرد میمردم،
باورم نمیشد من تمام زندگیم به عنوان ولیعهد فرانسه آموزش دیدم و الان! حتی نمیتونم اوضاع قصرم رو درست کنم! دورم یه مشت خیانتکار جمع کرده بودم!
حالم واقعاً خوب نبود به سمت اتاقم حرکت کردم
صدای بلند خنده هاش پیچید تو گوشم
در رو باز کردم و رفتم داخل اما متوجهم نشد، اولین بار بود که خندش رو میدیدم
با صدای بلند جوری که سعی کردم لرزش صدام مشخص نباشه گفتم:
میبینم که با فلور آشنا شدی!
با صدام سرش رو چرخوند
با دیدنم لبخندش رو لبش خشکید
چشماش حالت ترس گرفت ،
فلور : اوه ,سرورم تشریف آوردید!
همونطور که نگاهم رو آنا بود گفتم:
حال بانوم چطوره؟
فلور: پزشک گفتن حالشون بهتره فقط خسته بودن،
بهم نگاه نمیکرد و این اعصابم رو بهم میریخت ، چه غلطی کرده بودم؟!.
هیون جین: فلور ندیمه شخصیمه
از این به بعد ندیمه توام هست ، چیزی خواستی بهش بگو،
بعد رو به بقیه ندیمه ها گفتم: همه برن بیرون !
سرش رو بلند کرد و بهم نگاه کرد
دیگه اون غرور روز اول رو تو چهرش نمیدیدم ، نقابی نداشت!
فقط یه دختر بچه ی ترسیده بود
به خودم لعنت فرستادم، من این کار رو باهاش کرده بود؟!
آروم رفتم جلو و کنارش رو تخت نشستم
خواست بلند شه که گفتم: نمیخواد !
دراز بکش ، هنوز کامل بهبود پیدا نکردی،
....
دستش رو از زیر لحاف بیرون آوردم و گرفتم تو دستم
هیون جین: چرا آنقدر عرق کردی؟
دستش رو بردم جلوی دهنم و آروم فوت کردم ،
نگاهم رفت سمت زخم های روی بازوش
برای بار هزارم خودم رو لعنت کردم،
هیون جین: درد.. داری؟...
جوابی نگرفتم ،،
من آنقدر سرد شده بودم؟
آنقدر بی رحم؟ کی؟ چطور تونستم روش دست بلند کنم؟
با صدای گرفته گفتم:
ببخش... بدجور اشتباه کردم،
آنا: الان متوجه شدین من کشور عزیزتون رو نفروختم سرورم؟!
هیون جین: اره
آنا: چه حیف ، امیدوار بودم به جرم خیانت خودتون منو از شر این زندگی خلاص کنید
جوابی ندادم
جوابی نداشتم که بدم
بلند شدم و گفتم : وقتی حالت بهتر شد بگو برات غذا بیارن
و از اتاق بیرون رفتم
#هیونجین#فیک
- ۱۱.۵k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط