شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
۱۱
دو روز بعد،
ویو آنا:: دوروزه بود که تو تخت بودم زخم هام بهتر شده بود و یکمی شوق برای راه رفتن پیدا کرده بودم
تو این دو روزه به طرز عجیبی همه باهام خوب رفتار میکردن،
فلور واقعاً دختر شیرینی بود
تقریباً هم سن بودیم
آنقدر تنها حوصلم سر رفته بود که سرگرمیم شده بود به حرف هاش گوش دادن، آخرم از پرحرفیاش خندم
می گرفت،
آروم از جام بلند شدم رفتم سمت پنجره ، یکمی بازش کردم ، هوا واقعا خوب بود یکم به هوای آزاد احتیاج داشتم ، میخواستم برم قدم بزنم
فلور: بانوی من! خوبید؟! چرا بلند شدید!
آنا: حالم خوبه فلور! خیلی وقته
تو تختم نیاز به تحرک دارم !
فلور : مطمعنیدد بانوی من؟؟ میخواهید برید تو حیاط؟!
همونطور که لباسم رو درست میکردن بهش نگاه کردم و مظلوم گفتم:
دلم گرفت تو این اتاق، میخوام یکم هوا بخورم،
راستی! اینجا اتاق کیه؟ برای چی من رو آوردید اینجا؟
خیلی بزرگه ، برای یکی از افراد مهمه قصر نبوده؟!
فلور: وای بانوی من! نمیدونید؟ اینجا اتاق خواب پادشاهه!
ایشون شخصاً گفتن تو این اتاق نگهتون داریم تا حواسشون بهتون باشه، و از طبیب دربار خواستن معاینتون کنن ، به وضوح میشد حرص رو تو چشمای بانو استل دید ، گمان کنم اگه پادشاه یکم دیگه بهتون توجه نشون بانو استل از حسادت بترکه..
ههه! بانوی من! من نباید این حرف ها رو بزنم ممکنه بخاطرش بمیرم! وای
آنا: اوه خدای من عزیزم ، اگه میون حرفات یه نفسم بکشی و یکم بهشون فکر کنی دیگه نمیمیری،
...راستی! گفتی اینجا اتاق پادشاهه؟..
پ..پس.. خودشون کجا میخوابیدن؟
فلور: خودشونم همین جا میخوابیدن ، هر شب دیروقت وقتی خواب بودین میومدن بالای سرتون بعد کنار تخت خوابشون میبرد ، صبح خیلی زود هم میرفتن،
اوه خدای من چرا باید اتاق خودش رو بکنه اتاق مداوای من؟ عذاب وجدان گرفته؟ بهش نمیاد قلبی داشته باشه که اذیت بشه!
#هیونجین#فیک
۱۱
دو روز بعد،
ویو آنا:: دوروزه بود که تو تخت بودم زخم هام بهتر شده بود و یکمی شوق برای راه رفتن پیدا کرده بودم
تو این دو روزه به طرز عجیبی همه باهام خوب رفتار میکردن،
فلور واقعاً دختر شیرینی بود
تقریباً هم سن بودیم
آنقدر تنها حوصلم سر رفته بود که سرگرمیم شده بود به حرف هاش گوش دادن، آخرم از پرحرفیاش خندم
می گرفت،
آروم از جام بلند شدم رفتم سمت پنجره ، یکمی بازش کردم ، هوا واقعا خوب بود یکم به هوای آزاد احتیاج داشتم ، میخواستم برم قدم بزنم
فلور: بانوی من! خوبید؟! چرا بلند شدید!
آنا: حالم خوبه فلور! خیلی وقته
تو تختم نیاز به تحرک دارم !
فلور : مطمعنیدد بانوی من؟؟ میخواهید برید تو حیاط؟!
همونطور که لباسم رو درست میکردن بهش نگاه کردم و مظلوم گفتم:
دلم گرفت تو این اتاق، میخوام یکم هوا بخورم،
راستی! اینجا اتاق کیه؟ برای چی من رو آوردید اینجا؟
خیلی بزرگه ، برای یکی از افراد مهمه قصر نبوده؟!
فلور: وای بانوی من! نمیدونید؟ اینجا اتاق خواب پادشاهه!
ایشون شخصاً گفتن تو این اتاق نگهتون داریم تا حواسشون بهتون باشه، و از طبیب دربار خواستن معاینتون کنن ، به وضوح میشد حرص رو تو چشمای بانو استل دید ، گمان کنم اگه پادشاه یکم دیگه بهتون توجه نشون بانو استل از حسادت بترکه..
ههه! بانوی من! من نباید این حرف ها رو بزنم ممکنه بخاطرش بمیرم! وای
آنا: اوه خدای من عزیزم ، اگه میون حرفات یه نفسم بکشی و یکم بهشون فکر کنی دیگه نمیمیری،
...راستی! گفتی اینجا اتاق پادشاهه؟..
پ..پس.. خودشون کجا میخوابیدن؟
فلور: خودشونم همین جا میخوابیدن ، هر شب دیروقت وقتی خواب بودین میومدن بالای سرتون بعد کنار تخت خوابشون میبرد ، صبح خیلی زود هم میرفتن،
اوه خدای من چرا باید اتاق خودش رو بکنه اتاق مداوای من؟ عذاب وجدان گرفته؟ بهش نمیاد قلبی داشته باشه که اذیت بشه!
#هیونجین#فیک
- ۱۰.۴k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط