نام فیک مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 1
Part: 15
می سو رفت توی اتاقش و سعی کرد جلوی گریشو بگیره تا ارایشش خراب نشه و اون روز هم براش خراب نشه.
نیم ساعتی گذشت که صدای تیر اندازی میومد، می سو رفت سمت پنجره و از بالا به حیاط عمارت نگا میکرد جونگ کوک نبود اما ی عالمه ادم با تیپ سیاه ریخته بودن داخل عمارت و تیر اندازی میکردن.
می سو بدجوری حالش بد شده بود سریع از اتاقش رفت بیرون که از در پشتی فرار کنه که اون مردا گرفتنش و تا می سو خواست تکونی بخوره روی دهنش ی دستمال گذاشتن و می سو بی هوش شد.
...
چشاش رو باز کرد به دور و برش نگاهی انداخت اصلا شبیه اتاقش نبود. نشست روی تختش و به داشت فکر میکرد که چه اتفاقی افتاده که اینجاست؟
یا اصلا اینجا کجاست و...
یادش اومد چه اتفاقی افتاده به لباسش نگاه کرد که دید هنوز لباس عروسش تنشه، تا خواست بلند بشه محکم خورد زمین و زانوش زخمی شد.
در اتاق باز شد و ی پسری وارد اتاق شد به می سو نگاهی کرد و گفت:
(علامت پسره Σ)
Σچرا از جات تکون خوردی؟
+تو کی هستی؟ *اخم
Σشاید شوهر ایندت؟
+چی؟ *عصبی
Σچی فکر کردی جونگ کوک با تو ازدواج میکنه؟
+تو کی هستی که من باید باهاش ازدواج کنم؟
Σجونگکوک دیگه نیازی به تو نداره منم چون نمیخواستم اونجا اذیت شی اومدم با خودم اوردمت اینجا
+بلایی سر جونگ کوک اوردی؟ *داد
Σخب تو چی فکر میکنی؟ *پوزخند
+اگر بلایی سر جونگ کوک اورده باشی زنده نمیزارم*داد
*می سو بلند شد و رفت سمت پسره خیلی بد نگاش میکرد و حرفش رو میگفت. پسره قدم برداشت سمت می سو، می سو هم ی قدم میرفت عقب*
Σببین دختر خوب اون که جونگ کوک بود کسی که همه ی مافیا ها ازش میترسیدن از من شکست خورد اونوقت تو ی فسقلی میخوای منو بکشی*نیشخند
+بزار من برم*اروم
Σنخیر خانوم خوشگله شما باید زن من بشی
+من نمیخوام*داد
Σفقط دوتا راه داری*می سو رو چسبوند به دیوار
+...
Σیا باهام باید ازدواج کنی یا باید از صبح تا شب، شب تا صبح خدمتکاریمو بکنی
+من عمرا زن تو شم*داد
Σپس باید خدمتکاریمو بکنی فکر نکنم بتونی بیشتر از دو روز دووم بیاری
+شد و تا اخر عمرم خدمتکاری میکنم ولی زن تو نمیشم*داد
Σاجوما*داد
(علامت اجوما Π)
Πبله قربان؟*اومد داخل اتاق
Σعروس خانوم رو ببرین توی اتاقشون و بهش لباس بدین و تا یکساعت دیگه سر کاراش باشه*جدی
Πچشم قربان
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 1
Part: 15
می سو رفت توی اتاقش و سعی کرد جلوی گریشو بگیره تا ارایشش خراب نشه و اون روز هم براش خراب نشه.
نیم ساعتی گذشت که صدای تیر اندازی میومد، می سو رفت سمت پنجره و از بالا به حیاط عمارت نگا میکرد جونگ کوک نبود اما ی عالمه ادم با تیپ سیاه ریخته بودن داخل عمارت و تیر اندازی میکردن.
می سو بدجوری حالش بد شده بود سریع از اتاقش رفت بیرون که از در پشتی فرار کنه که اون مردا گرفتنش و تا می سو خواست تکونی بخوره روی دهنش ی دستمال گذاشتن و می سو بی هوش شد.
...
چشاش رو باز کرد به دور و برش نگاهی انداخت اصلا شبیه اتاقش نبود. نشست روی تختش و به داشت فکر میکرد که چه اتفاقی افتاده که اینجاست؟
یا اصلا اینجا کجاست و...
یادش اومد چه اتفاقی افتاده به لباسش نگاه کرد که دید هنوز لباس عروسش تنشه، تا خواست بلند بشه محکم خورد زمین و زانوش زخمی شد.
در اتاق باز شد و ی پسری وارد اتاق شد به می سو نگاهی کرد و گفت:
(علامت پسره Σ)
Σچرا از جات تکون خوردی؟
+تو کی هستی؟ *اخم
Σشاید شوهر ایندت؟
+چی؟ *عصبی
Σچی فکر کردی جونگ کوک با تو ازدواج میکنه؟
+تو کی هستی که من باید باهاش ازدواج کنم؟
Σجونگکوک دیگه نیازی به تو نداره منم چون نمیخواستم اونجا اذیت شی اومدم با خودم اوردمت اینجا
+بلایی سر جونگ کوک اوردی؟ *داد
Σخب تو چی فکر میکنی؟ *پوزخند
+اگر بلایی سر جونگ کوک اورده باشی زنده نمیزارم*داد
*می سو بلند شد و رفت سمت پسره خیلی بد نگاش میکرد و حرفش رو میگفت. پسره قدم برداشت سمت می سو، می سو هم ی قدم میرفت عقب*
Σببین دختر خوب اون که جونگ کوک بود کسی که همه ی مافیا ها ازش میترسیدن از من شکست خورد اونوقت تو ی فسقلی میخوای منو بکشی*نیشخند
+بزار من برم*اروم
Σنخیر خانوم خوشگله شما باید زن من بشی
+من نمیخوام*داد
Σفقط دوتا راه داری*می سو رو چسبوند به دیوار
+...
Σیا باهام باید ازدواج کنی یا باید از صبح تا شب، شب تا صبح خدمتکاریمو بکنی
+من عمرا زن تو شم*داد
Σپس باید خدمتکاریمو بکنی فکر نکنم بتونی بیشتر از دو روز دووم بیاری
+شد و تا اخر عمرم خدمتکاری میکنم ولی زن تو نمیشم*داد
Σاجوما*داد
(علامت اجوما Π)
Πبله قربان؟*اومد داخل اتاق
Σعروس خانوم رو ببرین توی اتاقشون و بهش لباس بدین و تا یکساعت دیگه سر کاراش باشه*جدی
Πچشم قربان
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۱۷۱
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط