𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑔𝑖𝑟𝑙
𝐿𝑜𝑣𝑒 𝑔𝑖𝑟𝑙
#𝑃𝑎𝑟𝑡2
منو جذب خودش می کرد.
بعد از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.شمارمونو ردوبدل کردیم.یک روز بهم پیام داد..
+سلام.
_سلام.
+می تونی به کافه شکوفه گیلاس بیای.
_من تو اون کافه نیستم ولی خیابان قبلیشم کافه داره اسمش کافه پاییزه.
+دارم میام اونجا.
_باشه.
تموم شد منتظر شدم بیاد صدای باز و بسه شدن در اومد.تا برگشتم با پسره روبه رو شدم.اسمش لیون بود.سرمو پایین گرفتم و به پیاما نگاه کردم که خدمتکار/ اومد...
/ببخشید خانم میشه اینو رو میز پسرا بزارید.
_هوممممم
/من کار دارم لطفا بزارید.
_باشه.
با اینکه اصلا دوست نداشتم ولی بازم رفتم تا روشو زمین نندازم.تاسر میز رفتم همه به من نگاه کردند.سریع گذاشتم و خواستم برم که لیون مچ دستمو گرفت...
~سلام دوباره
_ولم کن
~نکنم چی میشه.
_ولم کن(داد)
~هعی داد نکش بچه.
_ولم کن.
دستمو ول کرد. ولی نزدیک اومد.عقب... عقب... عقب تا جایی که به میز بخوردم.اومد چک بزنه که خودمو عقب حل دادم و زمین افتادم.دویدم و تا درو باز کردم بغل جونگ کوک بودم.نگاهی به بالا کردم و نفساشو حس می کردم.حرارت نفساش زیاد بود.به چشماش نگاه کردم قهوه ای سوخته بود و نور خورشید به چشماش خورده بود،چشمانش زیبا ترین تصویر بود.
به لیون نگاهی کرد و بعد به من...
+چیشده؟
_ه.. هیچی.
+مطمئن باشم؟
_اره!
رفتیم نشستیم و خوردیم.
+پدر مادرت خوبن.
_(بغض کرد)
+چیشد؟
_پدرم،مادرم را وقتی هجده ساله بودم بالشت گذاشت و خفه کرد،شروع کرد به سرزنش و زدن من.منم فرار کردم و پیش دوستم ات رفتم.الان با اون زندگی می کنم.(یک قطره اشک رو گونه هاش ریخت)
جونگ کوک دستشو نزدیک صورتم اورد و اشک رو پاک کرد.
+عیبی نداره.
_اوهوممم ولش.
+اره،یه لحظه مامانم• زنگ زده.
_باشه.
...............................................
فلش بک به تماس جونگ کوک
+سلام مامان.
•سلام پسرم،خواستم بگم خواهرت دختر عمتو برات اورده باید باهاش ازدواج کنی.
+من با دختر عموم ازدواج نمی کنم.
•پسرم باید ازدواج کنی.
+من نمی خوام مامان اون زی.ر خوا.ب همست.
گوشی رو قطع کرد و اومد پیشم.
_چیشده؟
+مامانم میگه باید دختر عمم ازدواج کنن.
_خب اینکه خوبه.
+من دوسش ندارم.
_چرا؟
+چون زی.ر خو.اب بقیس.
_اها،می تونی دختری رو انتخاب کنی تا به زن خودت اشنا کنی بعد اینکه رفتن دختررو به خونه بفرست حالا یا دست مز بده یا نه.
+فکر خوبیه اخه کی؟
_نمی دونم
+فهمیدم
_کی؟
+خودت.
_من!
+اره.
_فکرشم نکن من نمی تونم.
+من الان واقعا نیاز دارم تورو خداااا.
_امممم تا فردا فرصت بده.
+باشه.
_من باید برم خدافظ.
+خدافظ.
رفتم خونه و نمی دونستم چی بگم که صدای در اومد.پدرم٪بود....
#𝑃𝑎𝑟𝑡2
منو جذب خودش می کرد.
بعد از هم خداحافظی کردیم و رفتیم.شمارمونو ردوبدل کردیم.یک روز بهم پیام داد..
+سلام.
_سلام.
+می تونی به کافه شکوفه گیلاس بیای.
_من تو اون کافه نیستم ولی خیابان قبلیشم کافه داره اسمش کافه پاییزه.
+دارم میام اونجا.
_باشه.
تموم شد منتظر شدم بیاد صدای باز و بسه شدن در اومد.تا برگشتم با پسره روبه رو شدم.اسمش لیون بود.سرمو پایین گرفتم و به پیاما نگاه کردم که خدمتکار/ اومد...
/ببخشید خانم میشه اینو رو میز پسرا بزارید.
_هوممممم
/من کار دارم لطفا بزارید.
_باشه.
با اینکه اصلا دوست نداشتم ولی بازم رفتم تا روشو زمین نندازم.تاسر میز رفتم همه به من نگاه کردند.سریع گذاشتم و خواستم برم که لیون مچ دستمو گرفت...
~سلام دوباره
_ولم کن
~نکنم چی میشه.
_ولم کن(داد)
~هعی داد نکش بچه.
_ولم کن.
دستمو ول کرد. ولی نزدیک اومد.عقب... عقب... عقب تا جایی که به میز بخوردم.اومد چک بزنه که خودمو عقب حل دادم و زمین افتادم.دویدم و تا درو باز کردم بغل جونگ کوک بودم.نگاهی به بالا کردم و نفساشو حس می کردم.حرارت نفساش زیاد بود.به چشماش نگاه کردم قهوه ای سوخته بود و نور خورشید به چشماش خورده بود،چشمانش زیبا ترین تصویر بود.
به لیون نگاهی کرد و بعد به من...
+چیشده؟
_ه.. هیچی.
+مطمئن باشم؟
_اره!
رفتیم نشستیم و خوردیم.
+پدر مادرت خوبن.
_(بغض کرد)
+چیشد؟
_پدرم،مادرم را وقتی هجده ساله بودم بالشت گذاشت و خفه کرد،شروع کرد به سرزنش و زدن من.منم فرار کردم و پیش دوستم ات رفتم.الان با اون زندگی می کنم.(یک قطره اشک رو گونه هاش ریخت)
جونگ کوک دستشو نزدیک صورتم اورد و اشک رو پاک کرد.
+عیبی نداره.
_اوهوممم ولش.
+اره،یه لحظه مامانم• زنگ زده.
_باشه.
...............................................
فلش بک به تماس جونگ کوک
+سلام مامان.
•سلام پسرم،خواستم بگم خواهرت دختر عمتو برات اورده باید باهاش ازدواج کنی.
+من با دختر عموم ازدواج نمی کنم.
•پسرم باید ازدواج کنی.
+من نمی خوام مامان اون زی.ر خوا.ب همست.
گوشی رو قطع کرد و اومد پیشم.
_چیشده؟
+مامانم میگه باید دختر عمم ازدواج کنن.
_خب اینکه خوبه.
+من دوسش ندارم.
_چرا؟
+چون زی.ر خو.اب بقیس.
_اها،می تونی دختری رو انتخاب کنی تا به زن خودت اشنا کنی بعد اینکه رفتن دختررو به خونه بفرست حالا یا دست مز بده یا نه.
+فکر خوبیه اخه کی؟
_نمی دونم
+فهمیدم
_کی؟
+خودت.
_من!
+اره.
_فکرشم نکن من نمی تونم.
+من الان واقعا نیاز دارم تورو خداااا.
_امممم تا فردا فرصت بده.
+باشه.
_من باید برم خدافظ.
+خدافظ.
رفتم خونه و نمی دونستم چی بگم که صدای در اومد.پدرم٪بود....
- ۱.۸k
- ۲۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط