{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته نجات

🪽فرشته نجات🪽


Part ¹⁶

یونگی 🪽 هیچی فقط مراقب دخترتون ات باشید تا من با مادر و پدربزرگم برای امشب خدمت برسیم.(جدی).
ات رو از پشت سرم بیرون اوردم که چشمای باباش چهارتا شد.
ات ✨ س..سلام بابا.
پ.ات: سلام ..تومنظورت.....
یونگی 🪽 بله منظور دخترتون از خواستگارش من بودم.(جدی)
لحظه ای تو چشمای پدرش ترس رو احساس کردم ولی خیلی زود اون ترس از بین رفت.
پ.ات: عا مشکلی نیست مرافبشم تا بیاین . فقط فرمودین ساعت ۸ دیگه درسته؟
یونگی 🪽 بله نیم ساعت دیگه اگر اشکالی نداره من برم خانوادمو بیارم .(جدی،پوزخند)
پ.ات:نه نه شما اختیار دارین منتظرتونیم .(لبخند)
یونگی 🪽 پس مراقب دخترتون باشین.
پ.ات:چشم .
روبه ات کردم که نگاه متعجبش بین من و پدرش سرگردون بود.
یونگی 🪽 عزیزم مراقب خودت باش زود میام.
دختر گوچولوی من بعدا دلیل تغییر لحن پدرتو میفهمی ولی امیدوارم اونموقع از پیشم نری.
ات ✨ باشه .
به دستش فشار ریزی وارد کردم و با اون فشار ریزبهش یاداوری کردم که نگران نباشه .
دستاشو ول کردم و رفتم سمت ماشین ‌. سوار ماشین شدم که هنوز کامل نشسته بودم که گوشیم زنگ زد .گوشیمو از تو جیبم دراوردم و شماره مامانمو دیدم .سریع جواب دادم و گوشی رو بردم سمت گوشم.
یونگی 🪽 الو سلام مامان.
م.یونگی : سلام پسرم کجایی تو نیم ساعت دیگه ساعت میشه هشت ولی تو هنوز نیومدی که اماده بشی .
نگاهی به خونه ات اینا انداختم که دیدم جلوی در کسی نیست و رفتن داخل .
یونگی 🪽 مامان دارم میام تو راهم .
م.یونگی : زودباش دیگه مادر کت شلوارتو اماده کردم امدی زود بپوشی .
یونگی 🪽 باشه مامان زود میام .
م.یونگی : باشه مادر واسه دیدن عروسم ذوق دارمااا زود بیا.
یونگی 🪽 باشه مامان الن زود امدم کاری نداری ؟
م.یونگی: نه پسرم خداحافظ.
یونگی 🪽 خداحافظ مامان .
گوشی رو قطع کردم و با اخرین سرعتم به سمت خونه حرکت کردم.
مسیر بیست دقیقه ای رو تو ده دقیقه طی کردم و ماشینو جلو در عمارت پارک کردم و سریع پیاده شدم و رفتم داخل .
یونگی 🪽 سلام پدربزرگ سلام مادر .
م.یونگی:سلام پیرم
پ.ب.یونگی (پدر بزرگ یونگی):سلام . اول از همه بگم که مادرت بزور راضیم کرد که بیام . وگرنه حرف من همون بود که با مینی ازدواج کنی ولی مادرت اصرار کرد .(جدی)
یونگی 🪽 ممنونم ازتون که قبول کردین . با اجازه من برم سریع حاضر شم.
پ.ب.یونگی: برو .
سری تکون دادمو سریع رفتم سمت اتاقم تا حاضر شم . همونطور که مامان گفته بود کت شلوار مشکیمو اماده کرده بود با یه پیرهن سفید و کروات مشکی و روی تخت گذاشته بود.
سریع لباسامو با لباسای رو تخت عوض کردم و موهامو شونه ای زدم و خیلی سریع حالت دادم و عطر تلخمو زدم و ساعتمو دستم کردم و رفتم پایین .
یونگی 🪽 من امدم بریم .
پدر بزرگم سری تکون داد و بلند شد و مادرمم پشت سرش بلند شد .
م.یونگی : بریم پسرم دیر میشه هاا.
سری تکون دادم و رفتم سمت در و همگی از در خارج شدیم و سوار ماشین شدیم.توی راه یه دست گل با گل رزای ابی و سفید گرفتم و با تمام سرعت بقیه راه و طی کردم .

شرط :
²⁰لایک
²⁰کامنت
⁵بازنشر
دیدگاه ها (۴)

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁷✨ویو ات ✨ تعجب کرده بودم که چرا بابام با ...

مرسی ازتون ✨✨✨🩵🩵🩵

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁵یونگی 🪽 چی شده؟ات ✨ نمیدونم مامانم چطوری ...

🪽فرشته نجات🪽Part¹⁴یونگی 🪽 رسیدیم بانو پیاده شو.تکیه سرشو از ...

رفتیم سمت عمارت مامان کوک و باباش )) علامت خانم جعون م ک*م.ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط