{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فرشته نجات

🪽فرشته نجات🪽


Part ¹⁵


یونگی 🪽 چی شده؟
ات ✨ نمیدونم مامانم چطوری با بابام‌ حرف زده که الان زنگ زده بود و با تمام عصبانیتش گفت غلط میکنم اگه تنها نرم خونه .گفت که اگه تنها نرم دیگه رام نمیده.(بغض)
یونگی 🪽 کوچولوی من اصلا نگران نباش بابات منو ببینه نظرش عوض میشه .
ات ✨ ولی ...
یونگی 🪽 گفتم نگران نباش دیگه باشه کوچولو؟
ات ✨ ـــ
یونگی 🪽 ناراحت نباش دیگه منم ناراحت میشما.
ات ✨ باشه ...فقط ناراحت نباش .
یونگی 🪽 باشه ... حالا بریم سریع بقیه وسایلارو بگیریم خانم کوچولو؟
ات ✨ بریم .
دستای ظریف و سردش و گرفتم تو دستم . سرمای دستاش بیشتر شده بود و میدونستم به خاطر استرس اینطوری شده .

«فلش بک به پایان خرید ویو یونگی🪽 »
خریدامون تموم شد و با هم از پاساژ امدیم بیرون و رفتیم سمت ماشین .‌ بعد تماس باباش انرژیش کمتر شده بود و من برای اولین بار میخواستم که اون تنها کسی باشه که انرژیش همیشه زیاد باشه و اولین کسی بود که از ذوق کردنش خوشحال میشدم .
تو راه فقط از پنجره به بیرون خیره شده بود و سکوت کرده بود ولی فکر میکرد که من نمیبینم که زیر زیرکی داره پوست دور ناخونشو میکنه . دستمو گذاشتم رو دستش که با سرعت سرشو برگردوند سمتم . ماشینو جلوی خونشون نگه داشتم .
یونگی 🪽 رسیدیم خانم کوچولو .
اشاره ای به دستاش کردم .
یونگی 🪽 دیگه نبینم از این کارا کنی . (جدی)
ات ✨ ا..از کدوم کارا؟
یونگی 🪽 انگشتاتو نگاه کن میفهمی .(جدی)
نگاهی به دستاش که اسیر دستم بودن کرد و با شرمندگی لب زد.
ات ✨ چشم .
یونگی 🪽 به خاطر خودت میگم . حیف نیست این دستای خوشگل زخم بشن؟ البته که من مایلم تا هروقت که نفس میکشم جای هر زخمی که داری رو ببوسم .ولی نباید اینکارو کنی .
سرشو اورد بالا و به چشمام نگاه کرد . تو نگاهش خستگی موج میزد و دور چشماشو حلقه ای از اشک محاصره کرده بود.
ات ✨ ولی زخمای درونم چی؟(بغض)
کشیدمش تو بغلم و بوسه ای رو سرش کاشتم .
یونگی 🪽 کوچولوی من الان ناراحت نباش ... باید بری و اماده بشی تا من ...بتونم تمام زخماتو ببوسم و تو ذهن و تمام وجودم هک کنم. باشه؟
ات ✨ باشه .
یونگی 🪽 افرین خانم کوچولو ... حالا بیا بریم.
از بغلم بیرون امد و انگشتاشو گذاشت روی چشماش و چند ثانیه نگه داشت .
یونگی 🪽 چیکار میکنی؟
ات ✨ خب ....با سرمای دستم راه ... اشکامو میبندم.
یونگی 🪽 اها...
چیزی نتونستم بگم ... چیزی نداشتم بگم. . یعنی با سرمایی که از استرس و ترس میومد ... راه اشکای گرمشو میبست؟چی به این دختر کوچولو گذشته اخه؟ اشکاش برای جاری شدن نیاز به گرما داشت ولی اون با سرما جلوشونو میگرفت .
دستاشو از رو چشماش برداشت و با ذوق لبخندی زد .لبخند تلخی رو لبم نقش بست ، همین الان جلوی اشکاشو گرفت که نباره و به اجبار ذوقو به چشماش اضافه کرد.
ات ✨ بریم دیگه .‌(لبخند)
یونگی 🪽 بریم.
از ماشین پیاده شدیم و من لباسی که قرار بود امشب بپوشه رو دادم بهش و بقیه وسایلا تو ماشین موندن تا برن خونه خودم...نه خونه خودمون.
ات زنگ درو زد که با صدای قدم هایی که از پشت در میومد دستمو فشرد . بردمش پشت سرم که در باز شد .
پ.ات : سلام دخترهٔ.... عه شما؟
یونگی 🪽 مین یونگی هستم .(جدی ،کمی سرد)
پ.ات :س..سلام اقای مین چ..چه کاری میتونم براتون انجام بدم؟(هول)
هه همه منو میشناسن حتی پدر این دختری که دل منو برده .‌پس چرا همین دختری که دل منو برده منو نمیشناسه؟
یونگی 🪽...


شرط
²⁰لایک
²⁰کامنت
⁵بازنشر
دیدگاه ها (۲۷)

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁶یونگی 🪽 هیچی فقط مراقب دخترتون ات باشید ت...

🪽فرشته نجات🪽Part ¹⁷✨ویو ات ✨ تعجب کرده بودم که چرا بابام با ...

🪽فرشته نجات🪽Part¹⁴یونگی 🪽 رسیدیم بانو پیاده شو.تکیه سرشو از ...

🪽فرشته نجات🪽Part ¹³ات ✨ من برم کیفمو بردارم بریم .جیمین : هع...

وحشی پارت 10+۱۸پرش به صبح روز بعد:تهیونگ: ات قشنگم بیدارشو ا...

part36 عشق پنهان《ویو ات》با حرفش خشکم زد فکر نمی کردم انقدر ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط