بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۲۸"
دستم رو جلو اوردم تا شاید دیوار رو پیدا کنم..
& این دیگه چه وضعیه...
هنوز جملهام تموم نشده بود که پام به لبهی فرش گیر کرد...
& آه...
تعادلم به هم خورد و ناخودآگاه به جلو پرت شدم..
چشامو بستم...ولی حس درد یا فرود اومدن رو چیزی رو نداشتم سرم رو بالا اوردم..
که دیدم کوک منو گرفته تو بغلش.
چند ثانیه همهجا ساکت شد..
فقط صدای نفسهای تندمان در تاریکی شنیده میشد ...
نخواستم بهش بفهمونم که تو شک فرو رفتم پس....
با کلافگی گفتم:
& این دیگه تقصیر من نبود...
جونگکوک که معلوم بود از برخورد غافلگیر شده...با همون لحن جدی همیشگی گفت:
- هیچوقت نمیتونی آروم راه بری؟
اخم کردم.
& برق رفته.. مگه من چشم گربه دارم؟
خواستم از بغلش در بیام...اما چون اتاق کاملاً تاریک بود .. دوباره تعادلم به هم خورد.
این بار دستم ناخواسته به آستین کت جونگکوک گیر کرد..
در همون لحظه، صدای مینجائه از پشت در آمد:
«قربان! برق اضطراری تا چند ثانیهی دیگه وصل میشه.»
چند لحظه بعد، نور زرد و کمرنگ چراغهای اضطراری اتاق رو روشن کرد...
من و جونگکوک برای اولین بار متوجه شدیم چقدر نزدیک هم وایستادهایم..
بیاختیار هر دو یک قدم عقب رفتیم ..
جونگکوک کتش رو مرتب کرد و با همون چهرهی سرد گفت:
- از این به بعد، وقتی برق رفت، همونجایی که هستی بمون.
دستبهسینه شدم..
& انگار خودت خیلی حرفهای عمل کردی..
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- ...حرفت بیراه هم نیست..
برای یک لحظه، سکوت بینمون دیگه مثل قبل سنگین نبود...
اما درست همون موقع، برق اصلی عمارت دوباره وصل شد و نور سفید اتاق، هر دو رو از آن لحظهی کوتاه بیرون کشید.
⭐️ادامه دارد.....
"پارت ۲۸"
دستم رو جلو اوردم تا شاید دیوار رو پیدا کنم..
& این دیگه چه وضعیه...
هنوز جملهام تموم نشده بود که پام به لبهی فرش گیر کرد...
& آه...
تعادلم به هم خورد و ناخودآگاه به جلو پرت شدم..
چشامو بستم...ولی حس درد یا فرود اومدن رو چیزی رو نداشتم سرم رو بالا اوردم..
که دیدم کوک منو گرفته تو بغلش.
چند ثانیه همهجا ساکت شد..
فقط صدای نفسهای تندمان در تاریکی شنیده میشد ...
نخواستم بهش بفهمونم که تو شک فرو رفتم پس....
با کلافگی گفتم:
& این دیگه تقصیر من نبود...
جونگکوک که معلوم بود از برخورد غافلگیر شده...با همون لحن جدی همیشگی گفت:
- هیچوقت نمیتونی آروم راه بری؟
اخم کردم.
& برق رفته.. مگه من چشم گربه دارم؟
خواستم از بغلش در بیام...اما چون اتاق کاملاً تاریک بود .. دوباره تعادلم به هم خورد.
این بار دستم ناخواسته به آستین کت جونگکوک گیر کرد..
در همون لحظه، صدای مینجائه از پشت در آمد:
«قربان! برق اضطراری تا چند ثانیهی دیگه وصل میشه.»
چند لحظه بعد، نور زرد و کمرنگ چراغهای اضطراری اتاق رو روشن کرد...
من و جونگکوک برای اولین بار متوجه شدیم چقدر نزدیک هم وایستادهایم..
بیاختیار هر دو یک قدم عقب رفتیم ..
جونگکوک کتش رو مرتب کرد و با همون چهرهی سرد گفت:
- از این به بعد، وقتی برق رفت، همونجایی که هستی بمون.
دستبهسینه شدم..
& انگار خودت خیلی حرفهای عمل کردی..
چند ثانیه نگام کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
- ...حرفت بیراه هم نیست..
برای یک لحظه، سکوت بینمون دیگه مثل قبل سنگین نبود...
اما درست همون موقع، برق اصلی عمارت دوباره وصل شد و نور سفید اتاق، هر دو رو از آن لحظهی کوتاه بیرون کشید.
⭐️ادامه دارد.....
- ۱۶۵
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط