بوسه مرگ
بوسه مرگ
"پارت ۳۰"
ویو صبح
گرمای ملایم نور خورشید روی صورتم افتاد...
آروم چشمهام رو باز کردم و چند بار پلک زدم...
برای چند لحظه نفهمیدم کجام..
اما همین که نگاهم به سقف اتاق افتاد، همهچیز یادم اومد ....
& درسته... عمارت جئون...
با بیحوصلگی روی تخت نشستم و کشوقوسی به بدنم دادم..
نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم..
هشت و نیم صبح.
خواستم از تخت پایین بیام که چشمم به سمت دیگهی تخت افتاد ..
جای جونگکوک خالی بود...
ملافه ها مرتب شده بودن؛ انگار مدت زیادی از بیدار شدنش میگذشت....
& یعنی انقدر زود بیدار شده؟
از تخت پایین اومدم و پردهها رو کنار زدم...
نور آفتاب تمام اتاق رو روشن کرد..
همون لحظه صدای تقهای به در اومد...
& بفرمایید.
یکی از خدمتکارها وارد شد و با احترام سرش رو خم کرد...
«صبح بخیر، خانم.»
& صبح بخیر..
«قربان قبل از رفتنشون گفتن بعد از اینکه بیدار شدید، صبحونه رو براتون سرو کنیم.»
زیر لب گفتم:
& حتی موقع رفتنم سفارش میکنه...
خدمتکار که انگار نشنیده بود، ادامه داد:
«لباس هم براتون آماده شده.»
متعجب پرسیدم:
& لباس؟
«بله خانم.»
با دست به سمت کمد اشاره کرد...
در کمد رو باز کردم..
چند دست لباس جدید، مرتب کنار لباسهای خودم آویزون شده بود..
چند لحظه فقط بهشون خیره شدم ..
& اینها از کجا اومدن؟
خدمتکار با احترام جواب داد:
«دیشب قربان دستور دادن براتون تهیه بشه.»
اخمی روی صورتم نشست.
& لازم نبود...
زن لبخند کوچکی زد.
«قربان گفتن اگر اندازهای مناسب نبود، همون امروز عوضش میکنن.»
چیزی نگفتم...
فقط یکی از لباسها رو برداشتم و به پارچهی نرمش خیره شدم ..
با اینکه از اخلاق جونگکوک حرصم میگرفت...
اما نمیشد انکار کرد که به جزئیات توجه میکرد؛ فقط بلد نبود این توجه رو با حرف نشون بده..
نفسی کشیدم و رو به خدمتکار گفتم:
& باشه... پنج دقیقه دیگه میام پایین..
«چشم خانم.»
خدمتکار از اتاق بیرون رفت و من دوباره نگاهی به لباسها انداختم ...
& جونگکوک... واقعاً آدم عجیبیه...
⭐️ادامه دارد.....
🌷واقعا کِیف کردم مرسی از حمايت هاتون بوس به همتون💝
"پارت ۳۰"
ویو صبح
گرمای ملایم نور خورشید روی صورتم افتاد...
آروم چشمهام رو باز کردم و چند بار پلک زدم...
برای چند لحظه نفهمیدم کجام..
اما همین که نگاهم به سقف اتاق افتاد، همهچیز یادم اومد ....
& درسته... عمارت جئون...
با بیحوصلگی روی تخت نشستم و کشوقوسی به بدنم دادم..
نگاهی به ساعت روی پاتختی انداختم..
هشت و نیم صبح.
خواستم از تخت پایین بیام که چشمم به سمت دیگهی تخت افتاد ..
جای جونگکوک خالی بود...
ملافه ها مرتب شده بودن؛ انگار مدت زیادی از بیدار شدنش میگذشت....
& یعنی انقدر زود بیدار شده؟
از تخت پایین اومدم و پردهها رو کنار زدم...
نور آفتاب تمام اتاق رو روشن کرد..
همون لحظه صدای تقهای به در اومد...
& بفرمایید.
یکی از خدمتکارها وارد شد و با احترام سرش رو خم کرد...
«صبح بخیر، خانم.»
& صبح بخیر..
«قربان قبل از رفتنشون گفتن بعد از اینکه بیدار شدید، صبحونه رو براتون سرو کنیم.»
زیر لب گفتم:
& حتی موقع رفتنم سفارش میکنه...
خدمتکار که انگار نشنیده بود، ادامه داد:
«لباس هم براتون آماده شده.»
متعجب پرسیدم:
& لباس؟
«بله خانم.»
با دست به سمت کمد اشاره کرد...
در کمد رو باز کردم..
چند دست لباس جدید، مرتب کنار لباسهای خودم آویزون شده بود..
چند لحظه فقط بهشون خیره شدم ..
& اینها از کجا اومدن؟
خدمتکار با احترام جواب داد:
«دیشب قربان دستور دادن براتون تهیه بشه.»
اخمی روی صورتم نشست.
& لازم نبود...
زن لبخند کوچکی زد.
«قربان گفتن اگر اندازهای مناسب نبود، همون امروز عوضش میکنن.»
چیزی نگفتم...
فقط یکی از لباسها رو برداشتم و به پارچهی نرمش خیره شدم ..
با اینکه از اخلاق جونگکوک حرصم میگرفت...
اما نمیشد انکار کرد که به جزئیات توجه میکرد؛ فقط بلد نبود این توجه رو با حرف نشون بده..
نفسی کشیدم و رو به خدمتکار گفتم:
& باشه... پنج دقیقه دیگه میام پایین..
«چشم خانم.»
خدمتکار از اتاق بیرون رفت و من دوباره نگاهی به لباسها انداختم ...
& جونگکوک... واقعاً آدم عجیبیه...
⭐️ادامه دارد.....
🌷واقعا کِیف کردم مرسی از حمايت هاتون بوس به همتون💝
- ۱۴۷
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط