رمان مرگ زندگی پارت

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹³

ماندانا : چشم مادر از ین به بعد چنینی چیزی نمیگم

نوا : خوبه...حالا زودباش مراسم نامزدیت با پادشاه اسپانیا دیر میشه

یجوری گفت ' پادشاه اسپانیا ' انگار پر افتخار ترین و بهترین اتفاق زندگیش است...تازه باید برود و خدارا شکر کند که توانسته است ملکه شود.

سری تکان دادم و چندقدمی به سمت در رفتم...که یهو در باز شد و چندتا سرباز که به شکل باور نکردنی دم در ایستاده بودند
.
متعجب به راهم ادامه دادم که دو تا خدمتکار زن دگیر در کنار در اتاق دیدم ،نوا هم پشت سرم راه افتاد و آمد.

به خاطر کفش های پاشنه بلندی که پوشیده بودم خم شدم و در گوشب از یک خدمتکار که کنارم ایستاده بود پرسیدم :


ماندانا : اممم مادر کدوم سمت باید برم؟


خدمتکار متعجب به من خیره شد و سریع سرش را پایین انداخت《اعلیحضرت از این طرف》به سمت راست راه رو اشاره کرد.در راه رو های بلند قصر فرش های بلند قرمزی انداخته شده بودند که کناره های فرش با طرح های طلایی رنگ کشیده شده بودند...دقیقا با حالت سلطنتی.

سرم را بالا گرفتم و با لبخند کوچکی در راه روی بلند قدم گذاشتم




"کسی که از خودش متنفر باشد او اینکه کسی دیگر دوستش داشته باشد را باور نمیکند
چون او همیشه از خودش متنفر بوده است"

ادامه دارد🦋🕸
دیدگاه ها (۰)

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁴بعد از یه عالمه پیچیدن در راه رو های...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁵از پله ها آرام ارام پایین آمدم ، هر ی...

رمان مرگ زندگی پارت¹¹²پـــــــــارت هـدیهـ 🥀🕸حس هایم مهم نیس...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹¹با بی خیالی روی صندلی نشستم ، پوزخنده...

فیک مرگ زندگی پارت ¹²⁸ویو ا.ت*خیلی محکم گفتم : خیلی خب هرچی ...

پارت ۵۰جیمین: من میرم به وظایفام برسم ات: چه وظیفه ایجیمین: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط