رمان مرگ زندگی پارت

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁵

از پله ها آرام ارام پایین آمدم ، هر یک پله ، یک قدم به پادشاه نزدیک تر
در همین لحظه از غافل من ،

سکوت همه جا را فرا گرفت.


با شدت سرم را بالا اوردم چون همچین سکوتی برای این مراسم غیر عادی بود ،
باز هم مثل دفعه ی قبل همه بی حرکت بودند.


روی دیوار بزرگ پشت صندلی پادشاه یک نوشته به همان رنگ طلایی بود.




' ملکه و بازیکن عزیز ، مرحله ی اول فرار کردن از عروسی و ازدواج نکردن با پادشاه است...موفق باشید '


و ناپدید شد.



وقتی نوشته را خواندم از حیرت خشکم زد و لب زدم


"ولی...آخه من چجوری از این مراسم فرار کنم!!!"



با دستاچگی به دور ورم نگاه کردم ، به امید اینکه شاید نوشته ی دیگری باشد که کمکم کند اما...هیچ.

به سمت لبه‌ی پله ها رفتم و فریاد زدم ;



ماندانا : لطفااا یه راهکار بهم بده!



و یهو سالن پر از سر و صدا شد.
همه چیز به حالت قبل برگشت و
همه ی نگاه ها روی من بود.


هول شدم و سریع به سر جای خودگ برگشتم و آرام در گوش نوا زمزمه کردم



_ببخشید فکر کردم صدای یه مرغ مگس خوار گنده رو شنیدم که خیلی گرسنه شه…شاید انقدر گرسنه که بخواد یه انسان رو سالمکی قورت بده!!!





...
ادامه دارد

خیلی دوستون دارم و لطفااا لایک های پارت قبلی رو به ۳۰ برسونید
دیدگاه ها (۱۴)

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁶اگر الان از این مراسم فرار نکنم ، بای...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁷ابروهایم را در هم کشیدم که همه ی سربا...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁴بعد از یه عالمه پیچیدن در راه رو های...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹³ماندانا : چشم مادر از ین به بعد چنینی...

رمان مرگ زندگی پارت ¹²⁷ماندانا با تمام وجودش تلاش کرد تا اون...

فیک مرگ زندگی پارت ¹²⁸ویو ا.ت*خیلی محکم گفتم : خیلی خب هرچی ...

#زیرسایه_مرگpart:1روی زمین خم شدم و آروم چاقویی که به خون آغ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط